اميرکبير نظام‌الدين عليشير فرزند مير غياث‌الدين کحکنه از اميران بسيار معروف عهد سلطان‌حسين بايقرا و نديم و مقرّب خاص او، شاعر و نويسنده به دو زبان ترکى و فارسى و صاحب خيرات و مبّرات بسيار و اديب و مشوّق بزرگ اديبان و شاعران زمان بود. وى در ديوان ترکى خود ”نوائى“ و در ديوان فارسى ”فانى“ تخلّص مى‌کرد.


اميرعليشير اصلاً از ترکان جغتائى است که به سال ۸۴۴ در هرات زاده شد و مدتى با پدرش ملازم دربار ابوالقاسم بابر بود و در مشهد به‌سر برد و گويا در مکتب با سلطان‌حسين بايقرا مصاحب و همدرس بود و پس از مرگ ميرزا ابوالقاسم بابر چون سلطان‌حسين از مشهد به مرو رفت عليشير نيز با وى همراه و همدرس بود و سپس به ماوراءالنهر رفت و به تکميل دانش و طى مقامات سلوک همّت گماشت و چون سلطان حسين در هرات استقرار يافت او را به هرات خواند و به سال ۸۶۲ منصب ”امارت ديوان اعلى“ را بدو تفويض کرد و مدت يکسال هم حکومت مازندران را داشت ولى پس از انقضاء آن مدت به هرات بازگشت و همچنان در کمال عزت و احترام در خدمت سلطان‌حسين ميرزا به‌سر برد تا در سال ۹۰۶ به سکته دچار شد و در هرات چشم بر جهان فرو بست و در همان شهر مدفون گشت.


عليشير مردى متواضع و باادب و نيکو رفتار بود و در تشويق و تربيت شاعران و اديبان مبالغه مى‌کرد. دوستدار هنر و هنرمندان بود و خطاطان و نقاشان و مذهبّان و موسيقى‌دانان در خدمتش قرب و منزلت بسيار داشتند و همگامى سلطان‌حسين‌ ميرزا با وى در اين شيوه سبب شد تا هرات در پايان قرن نهم و آغاز قرن دهم يکى از بزرگترين مرکز‌هاى ادب و هنر در تاريخ ايران گردد.


وى مردى خيّر و ضعيف‌نواز بود. از عوائد ملکى که پادشاه به وى داده بود قسمتى را به مصرف مخارج خود مى‌رسانيد و باقى را در راه خيرات يا ترغيب اهل ادب و هنر و ايجاد آثار عام‌المنفعه صرف مى‌کرد و از آن آثار خير هنوز قسمتى باقى است مثل ايوان جنوبى صحن عتيق آستان رضوى، نهر آب بالا خيابان در مشهد، رباط سنگ‌بست، رباط ديزآباد، بند آجرى قريهٔ تروق (=طرق) در نزديکى طوس، مقبرهٔ قاسم‌انوار در قريهٔ لنگر نزديک تربت جام، و سنگ مزار عطار نيشابورى؛ و گويا جمعاً ۳۷۰ بقعه ايجاد يا تعمير کرد و ۹۰ رباط ساخت. وى بيشتر اوقات خود را به کناره‌گيرى از امور دنياوى و اشتغال به تأليف کتاب و نظم شعر و معاشرت با عالمان و شاعران گذرانيد. در شعر ترکى جغتائى مقامى والا دارد و او را بينان‌گذار واقعى آن دانسته‌اند و او چهار ديوان غرايب‌الصغر، نوادرالشباب، بدايع‌الوسط و فوايدالکبر را به ترکى سرود و خسمه‌اى نيز به تقليد از پنج گنج نظامى به ترکى ساخت شامل مثنوى‌هاى حيات‌الابرار، فرهاد و شيرين، ليلى و مجنون، سبعهٔ سياره و سدّ سکندرى؛ و علاوه بر اينها مجالس‌النفائس را در شرح حال شاعران عهد خود به ترکى نوشت که آن را يکبار فخرى هراتى ترجمه کرد و لطائف نامه ناميد و بار ديگر حکيم شاه محمد قزوينى ترجمه کرد و آن هر دو ترجمه به همت شادروان على‌اصغر حکمت با عنوان مجالس النفائس در تهران به طبع رسيد.


ديوان فارسى او با تخلص فانى دربر دارندهٔ نزديک به پنج هزار بيت از قصيده و غزل و مسدّس و ترکيب و قطعه و رباعى است. بيشتر غزل‌هاى او به استقبال از سعدى و حافظ و برخى به صرافت طبع سروده شده و شعر فارسيش بر روى هم متوسط و ضعيف و گاه غلط است. ديوان فارسى او به طبع رسيده است. از اشعار او است:


شکفت چون گل رخسار ساقى از مى ناب بناى زهد من از سيل باده گشت خراب
مرا که نقد دل و دين برفت در سر مى ز نام و ننگ در اين کهنه دير خود چه حساب
بنوش باده و ديوانه باش در عالم که به هر عالم ديوانگيست بزم شراب
چه امن خواهى از اين کارگاه پرآشوب ميا زميکده بيرون باش مست و خراب
اگر خراب بود خانهٔ جهان چه عجب که ديد خانه که آباد ماند بر سر آب؟
اگر فنا شدنت ميل هست چون فانى به رويت آنچه دهد از سپهر روى متاب


آمد بهار دلکش و گل‌هاى تر شکفت دل‌ها از آن نشاط ز گل بيشتر شکفت
دل از صباحت زخ خوبت گشاده شد مانند غنچه‌اى که به وقت سحر شکفت
مى‌آيد از گل چمن عشق بوى خون گويا که غنچه‌هاش ز خون جگر شکفت
ساقى بهار شد قدم ريز لب به لب خاصه که از شکوفه چمن سر به سر شکفت
ز آن نخل ناز خنده به عشاق و وصل نى همچو گلى که از شجر بى‌ثمر شکفت
فانى عجب مدان اگر آن گل شکفته است از اشک ابرسان تو به شکفت اگر شکفت


اى دل ز هوش خود گله با مى فروش بر کو را بود به مى زده داروى هوشبر
از پير توبه‌کار نشد کار عيش راست اين ماجرا به مغبچهٔ ميفروش بر
گر خرقه رهن باده کنى خيز و سوى دير رخت فنا ز زاويهٔ خرقه پوش بر
نقد بقا ز آب حيات اى خضر مجوى از درد جام آن صنم باده نوش بر
فانى پى نجات به ميخانه خويش را از زير طايق اين فلک سخت کوش بر