الدّاعى الى‌الله سيدنظام‌الدين محمودبن حسن الحسنى معروف به ”شاه داعى“يا داعى از سادات علوى شيراز و از اعقاب قاسم‌بن حسن معروف به داعى‌الصغير است که چهارمين فرمانروا از سادات طالبيهٔ طبرستان و گرگان و رويان بود و از سال ۳۰۴ تا ۳۱۶هـ. حکمرانى مى‌کرد. عنوان‌ الداعى‌الى الله به ‌سبب انتساب او به اين خاندان به وى تفويض شد و همان را براى تخلّص خود برگزيد و در شعرهايش ”داعى“ تخلص کرد. وى به‌ سال ۸۱۰ هـ. در شيراز ولادت يافت و بعد از کسب فنون ادب و دانش‌هاى متداول زمان قدم در وادى سير و سلوک معنوى نهاد و حلقه ارادت شيخ مرشد‌الدين ابواسحق بهرانى را که خود از مريدان شاه‌ نعمةالله ولى بود در گوش کرد و بدان واسطه به ديدار حضرت‌شاه به ماهان شتافت و به دريافت خرقه از دست آن پيشوا نائل گرديد و در بازگشت به شيراز چون به سال ۸۵۱ هجرى مرشدالدين درگذشت جاى او را گرفت و تا پايان عمر در آن مقام باقى بود و اوقات خود را به ارشاد خلق و نظم اشعار و تحرير رساله‌هاى متعدد در ذکر مسائل عرفانى و شرح مدارج سلوک، به پارسى و تارى مى‌گذرانيد تا به سال ۸۷۰هـ. درگذشت و در شيراز مدفون شد. در اشعارش شاه‌نعمه‌الله و مرشد‌الدين بهرامى را مدح کرده است.


اشعارش به دو زبان فارسى و عربى و نيز به لهجهٔ شيرازى است و در ديوانش علاوه بر ترجيعات و رباعيات و قصيده‌ها و غزل‌ها و مثنوى‌هاى فارسى مقدارى قصيده و قطعه به زبان عربى و يا ملمّع ديده مى‌شود که جمعاً بر سيزده هزار بيت افزون است و در زمان حيات شاعر و به سال ۸۵۶ در ۶ بخش بدين‌گونه تدوين شده است: ۱. مثنويات ستّه . ۲. ديوان قدسيّات. ۳. ديوان واردات. ۴. ديوان صادرات. ۵. سخن تازه. ۶. فيض مجدد. مثنوى‌هاى ششگانه داعى در وزن‌هاى مختلف و عبارت است از: يک: مثنوى شاهد، دو: مثنوى گنج‌روان، سه: مثنوى چهل صباح، چهار: مثنوى چهار چمن، پنج: مثنوى چشمه زندگانى، شش: مثنوى عشقنامه. از ميان باقى آثارش ديوان کان ملاحت و مثنوى سه گفتار (در شرح شريعت و طريقت و حقيقت) که بخشى از ديوان کامل او است به لهجهٔ قديم شيرازى است و گذشته از ارزش عرفانى از باب پژوهش در لهجه‌هاى ايرانى نيز مفيد است.


اشعارش بر روى‌هم متوسط و گاهى ضعيف است امّا در ميان آثار منظوم صوفيه دور از مقام و مرتبتى نيست. او معانى عرفانى و وجد و حال خود را با زبانى ساده و روان در جامهٔ شعر عرضه داشته و گرد تکلّف نگشته است. اشعارش به سبک عارفان پيش از خود و در قصائد و عزل‌هايش دنباله‌رو صوفى خانقاهى قرن هشتم امين‌بليانى است امّا توانائى آن شاعر عارف را ندارد. در مثنوى‌هايش مقامات مختلف معنوى صوفيان مانند رضا و تسليم و توحيد و توکل و عشق و شوق و تنبّه و توبه و توجه و ترک قناعت و تجريد و فنا را در مورد شرح و توضيح قرار داده و با تمثيلات و حکايات، و گاه قطعه‌ها و غزل‌هائى در ميانهٔ بيت‌هاى مثنوى همراه ساخته است.


به مهر دوست کس کزالست برخيزد درين جهان ز سر هر چه هست برخيزد
مسلّمست کسى را طرب ز بادهٔ عشق که مست ميرد و در حشر مست برخيزد
مگر زحق برسد جذبه‌اى و گرنه کرا دمى معاملهٔ دل زدست برخيزد
رسيد کوکبهٔ لااله‌الاالله که بت پرستى هر بت‌پرستى برخيزد
ندا دهيد که اسرار جمله بر صحراست کنون هر آنکه به خلوت نشست برخيزد
به اوج عالم بالا رسد دل زاهد اگر ز بند خيالات پست برخيزد
شکست خاطر داعى به زهد خشک فلان بسا بلا که برو زين شکست برخيزد


در خمارم، چکنم باده گرانست امروز نوبت مرحمت پير مغانست امروز
نه مرا جامه نه جان تا گرو جام کنم وقت بخشايش بر بى‌درمانست امروز
باده خود چيست تجلى خداوند کريم آنکه جامش همه از جوهر جانست امروز
مست اين باده جهان را همه دادست بباد دوش باد خور و بى‌نام و نشانست امروز
دى چنان کز سر خود پاى ندانستى باز همه گوى و همه بين و همه دانست امروز
صفت او نتوان گفت کماهى آرى نه چنانست که گويم که چنانست امروز
داعى از نشوهٔ اين باده مگر در سر اوست که سراسر همه فرياد و فغانست امروز


نگويمت که ملک شو نه نيز حيوان باشد ميانه‌اى بگزين از طريق و انسان باش
درين مصاحبت تن ز جان مشو غافل درين موافقت جان حريف جانان باش
درين سراچهٔ سفلى چه مانده‌اى در بند زبند خويش برون آى و فوق کيوان باش
نمى‌شناسى خود را از ين جهت دونى بيا به معرفت خويش و شاه عرفان باش


الا اى عقل سرگردان مجنون چگونه ره به پايان مى‌برى چون
چو دستت کوته و وصلش بلندست همى کن ياد او، خون مى‌گرى خون
رهين شوق او اين قلب مشتاق فداى ياد او اين جان مغبون
نيابد دل سکون جز بر در دوست و گر گردد به گرد ربع مسکون
همه عالم فرحناکند از ين عشق چرا دايم تو غمناکى و محزون
شوى بهروز و روزى مند گردى گرين جذبه شبى آرد شبيخون
ازين جذبه جهانى زنده گشتند بيا داعى که وقت ماست اکنون


گرت يک نفس مانده باشد زعمر بزى آن نفس بى‌غم، از عمر شاد
که گر تلخ باشى و گر خوش، زمان امانى نخواهد به عمر تو داد


با خلق خدا بگفت نيکو مى‌کوش بسيار به اين درشت‌گوئى مخروش
پندى بده و تو نيز پندى بنيوش مستاى خدا را خود و خود را مفروس


با زلف دلاويز تو کارى دارم آشفته دلى و روزگارى دارم
يک لحظه گل روى تو گر ديده نديد در سينهٔ خويش خار خارى دارم


پير (۱) زالى بود و او را دخترى ماهروئى سرو قدى دلبرى
سوز شمع از رشک تاب عارضش لاله خونين دل ز آب عارضش
نرکش ار مى‌ديد پيش پاى خويش پيش چشم او نديدى جاى خويش
از بن گوشش گل احمر خجل سنبل از زلف سياهش منفعل
مى‌زد از شيرين دهان دلربا بر نبات و قند و شکر خنده‌ها
با لب و دندان آن ماه مليح بود در ياقوت و در عيبى صريح
گرچه چشمش داشتى خوش مردمان ابرويش پيوسته بودى در کمان
تا زدى بر جان عاشق‌ تيرها تيرهائى راست از تقديرها
جلوه‌گر همچون گل نوخاسته عالم از خود چون چمن آراسته
او گلى تنها وليکن صدهزار بلبل اندر گريهٔ او زار زار
گفت با مادر که اى اصل مراد وى مرا در راه دل مهر تو زاد (توشه)
مردمان گويند بر تو عاشقيم کر کشى ما را به کشتن لايقيم
جامه بر تن مى‌درند از اضطراب نيستشان يک دم حضور خورد و خواب
گر نمائم گه گهى ديدارشان بيخودى‌ها باشد آنگه کارشان
چيست عشق و عاشقى از رازگوى معنى اين قصه با من بازگوى
مادرا با من بگو معنى عشق چيست زين بيچارگان دعوى عشق
گفت جان مادر اين مشکل بدان آينه بر گير و بين خود را در آن
چند بارى سوى آيينه نگر تا شوى چون عاشقان زاهل نظر
بايدت در آينه خوش بنگريست کآن زمان حل گرددت کاين عشق چيست
آينه برداشت، ديد آن نازنين صورتى همچون نگارستان چين
گفت با خود گر چنين بودست روم بس دل مردم که کند از بيخ و بوم
دختر آمد عاشق رخسار خويش جلوه‌ها مى‌کرد و در اطوار خويش
گاه ديدى زلف و گاهى روى خود لحظه‌اى چشم و دمى ابروى خود
هر زمان نوعى دگر غمزه زدى داد ديدار خود از خود بستدى
آن چنان شد عاشق سيماى خود کش نماند از عشق خود پرواى خود
عاشقان را از ميان معزول کرد گفت ما بوديم مرد اين نبرد
قدر ما چز ما نداند هيچکس عاشق ديدار ما مائيم و بس
پس همى معشوق و هم عاشق فتاد روى او را چشم او لايق فتاد
نى، نه او عاشق نه او معشوق بود عشق بودست آنکه خود با خود نمود


(۱) . اين حکايت مثل و توضيحى است از مسئلهٔ ”اتحاد عشق و عاشق و معشوق“