شيخ‌فخرالدين حَمزه (فرزند على ملک) طوسى اسفراينى بيهقى متخلّص به ”آذرى“ از مشايخ و شعراى مشهور قرن نهم هجرى است که بخشى از روزگار خود را در هند و بيشتر را در ايران سپرى کرد. پدرش على ملک (و در بعضى مآخذ: على‌مالک، عبدالملک) از اعيان اسفراين و از رجال سربداران بيهق بود و چون به سال ۷۸۴ در اسفراين ولادت يافت و چندگاهى در طوس اقامت گزيده بود و به طوسى و اسفراينى اشتهار يافت و بدان سبب که در ماه آذر زاده شده بود خود را آذرى ناميد.


اشتغال او به شاعرى مقارن عنفوان شبابش بود و از همان آغاز به شهرت رسيد. ميرزاشاهرخ و ديگر شاهزادگان تيمورى را ستود و گويا در مشهد با ميرزاالغ‌بيک ديدار و گفتگو کرد. آذرى بعد از طى مراحل سلوک و پس از دومين زيارت کعبه و اقامت در مکّه و بازگشتش از آن ديار، به هندوستان رفت و ملازم سطان‌احمدشاه بهمنى گرديد و عنوان ملک‌الشعرائى او را يافت و وى را مدح گفت و به‌ دستور آن شهريار نظم بهمن‌نامه را آغاز کرد و هنگام تقديم نسخهٔ ناتمام آن به احمدشاه اجازه بازگشت به وطن خود را خواست امّا مقبول نيفتاد تا آنکه بعد از چندى به وساطت شاهزاده علاءالدين پسر احمد شاه اجازه مراجعت يافت به شرط آنکه نظم بهمن‌نامه را در خراسان دنبل کند و البته آذرى وعدهٔ خود را به انجام رسانيد.


وفاتش در هشتاد و دو سالگى به سال ۸۶۶ در اسفراين اتفاق افتاد و در همانجا به خاک سپرده شد و آرامگاهش هنوز زيارتگاه مردم است.


از آذرى به نظم و نثر آثارى برجاى مانده است. ديوانش در حدود پنج هزار بيت مشتمل بر قصيده و غزل و ترجيع و ترکيب و قطعه و رباعى است. اثر منظوم ديگرش بهمن‌نامه است در ذکر تاريخ سلاطين بهمنى که تا داستان همايونشاه را شيخ‌آذرى به نظم کشيد و حکايات شاهان ديگر را ملّا نظيرى و ملّا سامعى و ديگر شاعران، منظوم ساختند. بهمن‌نامه آذرى به بحر متقارب و در شمار منظومه‌هاى حماسى ـ تاريخى است که به پيروى از استاد طوس ساخته مى‌شد و اين غير از بهمن‌نامه ديگرى است که حکيم ايرانشاه‌بن ابى‌الخير در ذکر داستان بهمن پسر اسفنديار به نظم درآورده و در شمار حماسه‌هاى ملّى جاى دارد.


اثر منطوم ديگر شيخ کتاب عجائب‌الغرائب او است در ذکر عجائب بلاد و نواحى از چشمه‌ها و عمارات و حيوانات و غيره در يکى از متفرعات بحر خفيف.


از آثار ديگر وى کتاب جواهرالاسرار است که به سال ۸۴۰ تأليف شد و در آن شيخ اسرار عرفانى قرآن کريم و احاديث نبوى و کلام مشايخ تصوف و بيت‌هاى مشکل آنان را شرح کرده است. علاوه بر اينها سعى‌الصفا در ذکر مناسک حج و نيز طغراى همايون از آثار او است.


آذرى گاه در پايان اشعارش به‌جاى تخلص، نام خود (يعنى حمزه) را مى‌آورد. اگر چه به پايهٔ شاعران استاد قرن هشتم، که خود تربيت شدهٔ آنان است، نمى‌رسيد امّا در ميان معاصرانش محلّ اعتقاد و احترام بود. قصيده‌هايش در جواب‌گوئى استادان متقدم خاصه سلمان و غزل‌هايش در پاسخ سعدى و خسرو و حسن دهلوى و حافظ است و حتى اگر ظاهر عاشقانه داشته باشد مشتمل بر انديشه‌هاى عرفانى و گاه متضمّن طامات است و در قصائدش هم ايراد معانى حکمى و عرفانى و توجه به نعمت و منقبت ديده مى‌شود و شاعرى است که اعتقادات مذهبى او يعنى تشيّع دوازه امامى بر آثارش سايه افکنده است. از نظر سبک سخن و آفرينش مضامين و ايراد صنايع لفظى و غث و سمين در ابيات، تابع همان اختصاصاتى است که در شعر گويندگان پايان قرن هشتم و آغاز قرن نهم برشمرده‌ايم. از اشعار او است:


اى برون از عقل ما، عشق ترا رائى دگر گفت و گوى ما همه جائى و تو جائى دگر
گوهر ذات ترا غواص فکرت در نيافت زآنکه هست اين تخم حيرت در دريائى دگر
صد هزاران گنج الّاالله دارى در وجود اژدهاى لاست بر هر گنج الّائى دگر
هست در ميدان ميقات کمال کبريات صد هزاران طور و بر هر طور موسائى دگر
گر به‌قدر همت عشاق خود سازى مقام برتر از جنّت به بايد ساخت مأوائى دگر
ما به باغ جنت‌الفردوس در ناريم سر هست از اين حضرت گدايان را تمنائى دگر
هر کسى را از تو در جنت تماشائى بود ما نمى‌خواهيم جز رويت تماشائى دگر
با خريداران بها کن باغ جنت را که هست مفلسانت را در اين بازار سودائى دگر
نعمت خوان کرم بر هر که خواهى عرض کن صوفيان را هست از اين خوان ذوق حلوائى دگر
نيست عنقاى خرد را در قدم راهى که هست در پس قاف قدم هر گوشه عنقائى دگر
گر چنين مستان به بازار قيامت بگذريم بر سر هر کو برانگيزيم غوغائى دگر
کرده دست قدرت مشاطهٔ صنعت به لطف نو عروس خاک را هر سال آرائى دگر
پرده‌داران وصالت را براى امتحان از پى هر وعده‌اى امروز و فردائى دگر
قادرا پاکا! به نور باطن آنها که هست در رخ ايشان ز آب لطف سيمائى دگر
کآذرى را از وصال خويش برخوردار دار در دو دارش نسيت چون غير تو دارائى دگر


نبد هنوز در خلوت ازل مفتوح که دست عشق تو مى‌زد در سراچهٔ روح
خمار شام عدم در دماغ جان‌ها بود که ريخت مهر تو در جام ما شراب صبوح
لب جسد نمک روح ناچشيده هنوز که بود شور تو در سينه و دل مجروح
بآب ميکده ز آن پيشتر که غسل کنيم به‌دست عشق تو کرديم توبه‌هاى نصوح
گهى به ياد تو طوفان ز آذرى برخاست که بود غرقهٔ بحر عدم سفينهٔ نوح


به ياد چشم او هر جا مى‌ آريد من بد مست را آنجا مياريد
مرا گر ز آنکه روزى کشته يابيد به تير آن کمان ابرو پى آريد
در اين غم سوختيم اى ماهرويان که ما را مرهم داغى کى آريد
خدا را مطربان صوفى ما را به هاى و هوى نى در هى هى آريد
سماع آذرى طوفان عامست دگر مطرب به بزم او نياريد


به مجلسى که در و گنج کبريا بخشند هزار افسر شاهى به يک گدا بخشند
دلا به ميکده‌ها روز و شب گدائى کن بود که دردکشان جرعه‌اى به ما بخشند
شديم پير به عصيان و چشم آن داريم که جرم ما به جوانان پارسا بخشند
غلام همت آن عارفان با کرمم که يک صواب ببينند و صد خطا بخشند
به کوى ميکده از مفلسى چه غم دارم که ساقيان همه جام جهان‌نما بخشند
به نيم ساعت هجر، آذرى نمى‌ارزد هزار سال گرش در جهان بقاء بخشند


در ازل نقش تو بر صفحهٔ جان پيدا بود ز آن ميان صورت ابروى تو پر غوغا بود
پيش از آن روز که ما سکهٔ رندى بزنيم در همه ميکده‌ها خطبه به‌نام ما بود
مطرب از سابقهٔ روز ازل يادم ده کاين همه گفت و شنيد و بد و نيک آنجا بود
طاس سبز فلک از قصهٔ طاس يوسف فهم کن ز آنکه در آن طاس حکايت‌ها بود
شاهد دير فريبنده عروسى است وليک کس ندانست که کاوس کيش دارا بود
سرّ روح‌القدوس از هر نفسى نتوان يافت ز آنکه اين خاصيت اندر نفس عيسى بود
آذرى چاشنى شرب تو از ميکده نيست شرب طبعست که از ساغر مولانا (۱) بود


(۱) . يعنى مولانا جلال‌الدين محمد بلخى مشهور به مولوى.


اى گل ترا ز صحبت خارى گريز نيست و آنرا که مى ‌خورد ز خمارى گزير نيست
گر عارضت گرفت غبارى ز خط، چه باک آيينهٔ ترا ز غبارى گزيز نيست
اى ناگزير گر کنى از ما گزير تو جان منى، مرا ز تو بارى گزير نيست
منعم مکن ز مهر نگار خود اى رقيب چون حمزه را ز مهر نگارى گزير نيست


دل قيمت ايام وصال تو ندانست نقصان خود و قدر کمال تو ندانست
فرياد که از حال تو هر کوى خبرى يافت از حال چنان رفت که حال تو ندانست
در چاه بلا يوسف مصرى تو وليکن کس مرتبهٔ جاه و جلال تو ندانست
خضر از پى آن رفت به‌سر چشمهٔ حيوان کاو خاصيت آب زلال تو ندانست
از حسن خط و نقطه هر آنکس که سخن گفت شک نيست که حسن خط و خال تو ندانست
بس خون به ستم ريختى از غمزه و عاشق با آنکه وبالست، وبال تو ندانست
قدر سخنت آذرى از خصم تو نشناخت ز آن بود که از ذوق خيال تو ندانست


اقليم دل حکومت سلطان غم گرفت و ز دل به ‌جان درآمد و آن ملک هم گرفت
در شهر دل سپاه محبت چو خيمه زد بيرون و اندورن همه خيل و حشم گرفت
بنشست در ممالک دل عشق تندخوى در ملک عقل شيوهٔ ظلم و ستم گرفت
عالم همه مسخر سلطان عشق شد آفاق جمله شهرت اين محتشم گرفت
رو در ديار ملک عرب آر آذرى چون صيت گفت و گوى تو ملک عجم گرفت
ما رخت دل به منزل حيرت کشيده‌ايم خط بر سواد خطهٔ راحت کشيده‌ايم
تا شد کليد مخزن همت به‌دست ما در چشم حرص کحل قناعت کشيده‌ايم
اى دل متاع حادثه نقديست کم عيار بسيار در ترازوى همت کشيده‌ايم
ما مست آن مييم که در جلس ازل با آذرى ز جام محبت کشيده‌ايم
فردا حساب محشر نيايد به چشم ما در جنب محنتى که ز فرقت کشيده‌ايم


ز حکمت بياموزمت نکته‌اى که در هر دو عالم شوى سرفراز
لباس طريقت جو در بر کنى به ذلت مرنج و به عزت مناز
به عشق آر رو تا که شاهى کنى که محمود گرديد عبد اياز