شيخ جمال‌الدين (يا فخرالدين) ابواسحق حلاّج اطعمهٔ شيرازى شاعر مبتکر در شيوهٔ خود و متوسط در شعر فارسى است که در نيمهٔ اوّل قرن نهم هجرى مى‌زيست. او را ”شيخ اطعمه“ و ”شيخ ابواسحق حلاّج“ و ”بسحق اطعمه“ خوانده‌اند و در شعر بُسحق (= بسحاق) تخلّص مى‌کرد که مخفّف بواسحاق و ابواسحاق است، و چون پيشهٔ پنبه‌زنى داشت شهرت ”حلاّج“ يافت و از آن رو که در شعر خود به وصف انواع طعام‌ها پرداخت لقب ”اطعمه“ گرفت و به هر حال نبايد او را با ”نظام‌الدين احمد اطعمه“ که اندکى پس از وى در شيراز به شاعرى مى‌پرداخت يکى دانست. تاريخ ولادت ابواسحق معلوم نيست امّا از سخنان دولتشاه در تذکره‌اش چنين برمى‌آيد که در ميان سال‌هاى ۸۱۲-۸۱۷ (عهد حکومت سلطان اسکندربن عمر شيخ بر فارس) به حدّى از شهرت رسيده بود که مى‌توانست نديم آن سلطان باشد و مثلاً ميان چهل و پنجاه سال داشته بوده باشد و بدين ترتيب بايد ولادتش را بين وسط‌هاى قرن هشتم و سال‌هاى دههٔ دوم از نيمهٔ دوم آن قرن دانست.


از کيفيت و کميت تحصيل وى نيز آگاهى نداريم و ممکن است اشتغالش به شاعرى به سائقهٔ ذوق و مطالعات شخصى وى صورت گرفته باشد، امّا استقبال‌هائى که از شاعران مشهور پيش از خود کرده نشان مى‌دهد که به شاعرانى چون سلمان، سعدى، خسرو، حافظ، کمال خجندى، عراقى، مولوى، حسن دهلوى و عماد فقيه توجه خاصى داشته است. نبايد ناگفته گذاشت که رسم استفاده از غزل‌ها و قصايد و قطعات مشهور فارسى براى طنز و شوخى، به‌ويژه در آثار عبيد زاکانى سابقه داشته است منتهى بحسق به‌جاى هزل و طعن اجتماعى جواب‌ها و استقبال‌هاى خود را منحصر به توصيف غذاها و طعام‌ها کرده و يقين است که در ذکر اين اوصاف، سخن او خالى از بيان آرزوهاى پنهانى طبقات محروم جامعهٔ آن زمان، و شايد خود شاعر، نبود و حتى او در پشت پردهٔ اين ”اوصاف اطعمه“ گاه به بعضى معاصران خود مى‌تاخت و به سخن خود جنبهٔ طنز و نقد مى‌داد و يکى از جمله آن معاصران شاه نعمةالله ولى کرمانى شيخ متنفّذ زمان است که سفرهائى به شيراز کرد و بسحق که مسلّماً با اين صوفى رياست‌جوى بر سر شوخى بود يکى از قصائد او را براى جوابگوئى برگزيد، چنانکه غزل شاه را هم با مطلع:


گوهر بحر معرفت مائيم گاه موجيم و گاه دريائيم...


نيز به طنز گرفت و با شعر:


رشته لاک معرفت مائيم گه خميريم و گاه بغرائيم
ما از آن آمديم در مطبخ که به ماهيچه قليه بنمائيم


جواب گفت: صاحب طرائق‌الحقايق او را از اصحاب و جد و حال دانسته و با شاه داعى الى‌الله مصاحب و معاشر شمرده است امّا نه در آثارش اثرى از وجد و حال هويدا است و نه ادّعاى مصاحبتش با شاه داعى درست است.


از ديوان بسحق نسخه‌هائى موجود است. بهترين و آخرين چاپ مجموعه آثارش در استانبول به سال ۱۸۸۵م. به همت ميرزاحبيب اصفهانى همراه با مقدمه‌اى در احوال او صورت گرفت و مشتمل است بر ”کنزالاشتها“ و قصايد و غزليات و ترجيعات و رباعيات و مثنوى به علاوهٔ چند رسالهٔ مختلط نظم و نثر مثل داستان مزعفر و بغرا، يا ماجراى برنج و بغرا، خوابنامه، خاتمهٔ ديوان، فرهنگ ديوان اطعمه، بقيه ديوان و قصيده در مدح کجرى (نوعى از طعام هندى).


ديوان اشعار بسحق هم از عصر و زمان شاعر شهرت يافت چنانکه او خود در ”خاتمهٔ ديوان“ به شهرتى که آثارش حاصل کرده بود اشاره‌اى لطيف دارد و گويد: اين آش‌ها به کفچهٔ ما برآمد و حال به‌جائى رسيد که از قاف تا قاف بوى کليچه و قطايف ما بگرفت و در ممالک ايران و توران آوازه و بوى فرنى و بورانى ما برفت“. به هر حال کار بسحق نه تنها در بافتن مطالب بکر و نو تازگى دارد بلکه او در بيان آنها نيز توانا و مقتدر است.


وفاتش به سال ۸۲۷ يا ۸۳۰ و يا ۸۳۷ اتفاق افتاد و قبرش در گوشهٔ جنوب غربى تکيهٔ چهل تنان شيراز برجاى است. از اشعار او است:


بعد از آن نان خود اظهار کرد مرد معنى واقف اسرار کرد
گفت بودم گندم باغ بهشت رسته از آب و گل عنبر سرشت
ناگه افتادم به انبار جهان بارها در چاه گرديدم نهان
بعد از آن در خاکزارم کاشتند بى‌انيس و مونسم بگذاشتند
ناله مى‌کردم که اى پروردگار رحمتى بفرست و از خاکم برآر
حق به لطفم روزى ديگر بداد و زنوم فيروزى ديگر بداد
سرکشى آغاز کردم از غرور دلبرى مى‌کردم از نزديک و دور
باد قهرى بر سر سبزم وزيد شد جوانى نوبت پيرى رسيد
سر جدا کرد از تنم دهقان به داس کاه پاشيدم بپوشيدم پلاس
پايمال گاو گشتم ناگهان تا شدم القصه دربار خران
بر سرم گرديد سنگ آسياب تا برآمد گردم از جان خراب
گه مقيد در بن انبان شدم گاه در غربال سرگردان شدم
مشت‌ها خوردم به هنگام خمير تا نهادم پاى بيرون از فطير
بعد از آن در آتش سوزان شدم نان شدم، شايستهٔ هر خوان شدم


از غزل‌هاى او است غزل ذيل که با استقبال از دو غزل سعدى (۱) ساخته است:


در شعر من از آن همه ذکر مزعفرست ”کز هر چه مى‌رود سخن دوست خوشترست“
بوى کباب مى‌رسد از مطبخم به دل ” پيغام آشنا نفس روح‌پرورست “
در قليه نيست حاجت مروراى نخود ”معشوق خوبروى چه محتاج زيورست“
در انتظار حلقهٔ زنجير حلقه چى ”اصحاب را دو ديده چو مسمار بر درست“
لوزينه ماهئى است که در دام رشته شد يا طوطيى چو ماست که در بند شکرست
خرما و ماست دست در آغوش کرده‌اند وزخار فارغند که در پاى کنگرست
بسحق نسبت سخن خود مکن به قند از بهر آنکه شعر تو غير مکررست


(۱) . به مطلع‌هاى:

اين بوى روح پرور از آن کوى دلبرست وين آب زندگانى از آن حوض کوثرست
از هر چه مى‌رود سخن دوست خوشترست پيغام آشنا نفس روح‌‌پرورست


و اين غزل در جواب و تضمين غزل حافظ است:


هر زمان که دريابى نان گرم و بورانى وقت از غنيمت دان آنقدر که بتوانى
از پى چنين لوتى گر رسى به صابونى حاصل از حيات اى جان آن دمست تا دانى
نان سعتر و صوفى ما و مرغ و مشکوفى آن به اوست شايسته وين به ماست ارزانى
پيش سر که از سختو دم مزن که نتوان گفت با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
هر که عشق کاچى پخت عاقبت پشيمان شد عاقلا مکن کارى کآورد پشيمانى
دل ز چشم بزغاله گوش داشتم ليکن کلهٔ پر از مغزش مى‌برد به پيشانى
نان و شيردان بسحق داد تو نخواهد داد جهد کن که از کيپا داد خويش بستانى
صباحى در دکانى شيردانى رسيد از دست کيپانى به دستم
بدو گفتم که بريان يا کبابى که از بوى دلاويز تو مستم
بگفتا پاره‌اى اشکنبه بودم وليکن با برنج و نان نشستم
کمال همنشين در من اثر کرد وگرنه آن کمينم من که هستم
يا رب به مزعفرم توانگر گردان وز آب يخم معده منور گردان
رزق من دل سوختهٔ دل بريان بى‌نان جو و سرکه ميسر گردان