خواجه کمال‌الدين (يا مقيم‌الدين) آصف فرزند خواجه نعيم‌الدين نعمةالله بن خواجه علاءالدين قهستانى شاعر لطيف سخن اين عهد است که سخن‌شناسان نزديک به عهد وى لطافت سخن و صفاى ذهن و ذکاى طبع وى را ستوده‌اند. پدرش از معاريف عهد تيمورى و داراى مقامات بالاى ديوانى و از آن جمله مدتى وزير ابوسعيد تيمورى (۸۵۵-۸۷۳هـ) بود.


آصفى به سال ۸۵۳ در هرات ديده به جهان گشود و در همان شهر فنون ادب را بياموخت و مخصوصاً در شعر پارسى از محضر استاد بزرگ خود جامى بهره‌ها برد. وى با سلطان‌حسين بايقرا و اميرعليشير نوائى و سطان‌ بديع‌الزمان ميرزا نزديک بود و همواره در زادگاه خود مقيم بود تا به سال ۹۲۳ در هفتاد سالگى درگذشت و در همانجا مدفون شد.


از او ديوانى مشتمل بر غزل‌هاى منتخب و يکدست و زيبا بر جاى مانده است که داراى مضامين و نکته‌هاى باريک است و بر سر راه تحول سبک غزل از عراقى به هندى قرار دارد و تقريباً همه ويژگى‌هاى سبک هندى، هم از حيث لفظ و هم از نظر معنا در آن ديده مى‌شود. علاوه بر آن در حدود ۶۳ رباعى از او در دست است که داراى شيوهٔ تفکر خيامى است. سام‌ميرزا مثنوئى ”به ‌طرز مخزن‌اسرار“ بدو نسبت داده است که گويا شهرتى پيدا نکرد.


امير عليشير دربارهٔ او نوشته است که ”داراى حافظهٔ قوى و فهمى خوب بود ولى بيشتر اوقات خود را صرف رعنائى و خويشن‌آرائى مى‌کرد و لباس‌هاى خوب مى‌پوشيد و بيش از اندازه به زيبائى ظاهرش مى‌پرداخت و بدينگونه عمرش را ضايع مى‌ساخت“ و لابد علت اينگونه رفتار او آن بود که چون وزيرزادهٔ صاحب مقامى بود از موقع خانوادگيش براى آرايش و آسايش حيات استفاده مى‌کرد از اشعار او:


به کعبه رفتم و شوق درت فزود آنجا به گريه آمدم و جاى گريه بود آنجا
مرا در تو زدرهاى روضه داد فراغ به هيچ باب دل من نمى‌گشود آنجا
سرشک ما به ره مکتب تو شد پامال که طفل بود و نصيحت نمى‌شنود آنجا
ز نيل نيست بنا گوش نازکت را خال ز سايهٔ دُر گوش تو شد کبود آنجا
چه ديده‌اى که به آئينه مايلى شب و روز ز ما نهفته مدار آنچه رو نمود آنجا
سرود مجلس حسنت ز بزم زهره گذشت سرشک را چه اثر در دل حسود آنجا
به مجلس تو ز درد دل آصفى بگريست که بهر گريهٔ او شد بهانه رود آنجا


سنگى که بر مزار اسيران محنتست بر سينه يادرگار بتان کوه حسرتست
هر گه به خاطرم گذرد صورت رخت بيخود شدم ز گريه، ندانم چه صورتست
بر خاک عاشقان نشکفتست شاخ گل گل گل ز خون کشته علم‌هاى تربتست
خواب اجل ز دست فراقم خلاص داد چون خسته خواب مى‌رود اميد صحتست
اى عارضت بهار و خطت ابر نوبهار بر ما سرشک ابر تو باران رحمتست
جامى به ياد بزم حريفان رفته نوش غافل مشو که عمر گرامى غنيمتست
گويند بر رخ تو چه حيران شد آصفى در چشم او نمود پرى، جاى حيرتست؟


در رهت طفل سرشکم به تظلم افتاد که ترا جانب او چشم ترحّم افتاد
آبروى ابدم گرد سجود ره تست عاقبت کار عبادت به ترنّم افتاد
تاب ابروى تو در ديده نياورد سرشک پرده در بود،ز طاق دل مردم افتاد
شب که بر حال گلستان دلم ابر گريست آتش صاعقه آنجا به تبسم افتاد
دل بى‌صبر مرا شيوه غم اندوختن است مفلسى در پى اسباب تنعم افتاد
راز سر بستهٔ خم بى‌خبرى مى‌پرسيد موج زد بحر مى‌ و، خشت سر خم افتاد
آصفى شد سبب گريه ترا اختر بخت بى‌سبب نيست که از چشم تو انجم افتاد


مغان گشاده در فيض و بسته در مرتاض که باد وا همه درهاى فيض برفياض
ز صد رياض يکى چون رياض کويت نيست نمى‌رسد به رياض بهشت هيچ رياض
به هم برآمده ابر سفيد و گلگونست نموده چشمم هرگاه سرخيى ز بياض
لب تو صد مرضم را دوا کند بدمى دوا پذير بود از دم رسد مقراض
به روى او مکن اى شمع سرکشى، ترسم که بر سر تو به تيغ دو دم رسد مقراض
جنون عشق چنان داردم که مجنون را ز صحبت من ديوانه واجبست اعراض
حريم ميکده را آصفى غنيمت دان گذار کنج رياضت به زاهد مرتاض


مرا به دامن وصل تو نيست دست رسى زدست کوته خود دارم انفعال بسى
سرود مستى چشم تو هيچکس نشنود مگر به مردم چشم تو سرمه داد کسى
شبى که زنده نمى‌خواستم چراغ فراق ز صبح وصل تو اميد داشتم نفسى
مگو رقيب به چشم تو درنمى‌آيد روا مدار که آرد مرا به گريه خسى
مرا ز غم سربرگ گل و بهار نبود هواى روى تو انداخت در سرم هوسى
ز کنج غم نرود آصفى سوى گلشن چو بلبلى که بود خو گرفته در قفسى


آنم که در اين شهر کسى نيست مرا در باغ جهان قدر خسى نيست مرا
در بند بلا همنفسى نيست مرا فرياد که فرياد رسى نيست مرا


پيمانه چو من دمى به ميخانه گريست گفت از پى آن مرا که اين گريه ز چيست
امروز گل منست پيمانهٔ تو تا خاک تو فردا گل پيمانهٔ کيست


دوران که دل تو شاد و غمناک کند از تختهٔ عمر نفش تو پاک کند
خوش باش که طينت ترا دست قضا از خاک سرشت و عاقبت خاک کند


دوران حيات ما عجب مى‌گذرد برخيز که دوران طرب مى‌گذرد
در جام طرب ز باده ريز آب قضا کز عمر تو روز رفت و شب مى‌گذرد


اى کاش چو خامه‌ام زبانى بودى تا راز دل مرا بيانى بودى
يا سر ز تنم جدا شدى يا بارى در گردن من دست جوانى بودى