معين‌الدين على فرزند نصيرالدين هارون‌بن ابوالقاسم حسينى قاسمى معروف به ”قاسم انوار“ از مشايخ اهل تصوف و از شاعران پارسى‌گوى نيمهٔ دوم قرن هشتم و نيمهٔ اوّل قرن نهم هجرى بود. وى که به سال ۷۵۷ در سراب تبريز به دنيا آمده بود سيّد حسينى نسب و از پيروان خاندان شيخ صفى‌الدين اردبيلى بود و در مشرب تصوّف مقامات بلند داشت. در شعر ”قاسمى“ و ”قاسم“ تخلّص مى‌کرد و لقب قاسم‌الانوار را صدرالدين موسى‌بن شيخ صفى‌الدين اردبيلى بدو داد. تحصيل علم و ادب را از جوانى آغاز کرد و گويا در همان احوال بود که در حلقهٔ مريدان شيخ‌صدرالدين موسى (م. ۷۹۴ هـ) فرزند و جانشين شيخ صفى‌الدين درآمد. و امّا سيّد محمد معروف به ”ميرمخدوم“ که سيّد قاسم را فريفته و سرسپردهٔ او دانسته‌اند سيّدى مدنى‌الاصل و ساکن نيشابور بود و بعد از کسب علوم رسمى در خدمت شاه قاسم انوار درآمد و مقامات بلند يافت و طرف توجه و ارادت خراسانيان گرديد و شاه نسبت بدو همان علاقه و دلبستگى داشت که مولاناى روم به حسام‌الدين چلپى.


سيّدقاسم بعد از آنکه مدتى در آذربايجان بود در جوانى به گيلان رفت و زبان گيلکى آموخت و آن را در قسمتى از اشعار خود به‌کار برد و در همين دوران جوانى از آذربايجان به خراسان سفر کرد و مدت‌ها در هرات اقامت گزيد تا آنکه به سال ۸۳۰ به‌ سبب تهمت ارتباط با احمد لُر، که شاهرخ را کارد زد، و يا به‌علت بيم شاهرخ از نفوذ شديد او در مردم آن شهر، مجبور به ترک هرات و تبعيد از آنجا شد و مدتى در سمرقند ساکن بود و سپس در خرجرد جام (خراسان) در باغى که برايش خريده بودند سکونت گزيد و در آنجا خانقاهى ترتيب داد و همانجا بود تا درگذشت. وفاتش را به سال ۸۳۷ نوشته‌اند و او در هنگام مرگ هشتاد سال داشت و در باغ خانقاهش به خاک سپرده شد و آرامگاه او همان بنائى است که اکنون در قريهٔ لنگر نزديک به تربت جام باقى است و به فرمان اميرعليشير نوائى ساخته شده بود. شاه‌قاسم در عهد خود ميان اهل تصوف و در مردم عامه نفوذ بسيار داشت و دربارهٔ او قائل به کرامات بودند و گويا به‌علت سخنانى که گاه در غلبات شوق بر زبان مى‌راند بعضى از متعصبان بدو نسبت اباحه و الحاد نيز مى‌داده‌اند و يا شايد اين تهمت نتيجهٔ حسدى بوده است که برخى از معاصرانش به ‌سبب نفوذ شديد او در ميانهٔ مردم نسبت به وى داشتند، زيرا در اشعار و آثار موجودش مطلقاً اثرى از چنين انديشه‌هاى تند نيست بلکه نشانه‌هاى فراوان بر اعتقادات دينى او در آنها مشاهده مى‌شود.


از کليات آثار سيّد نسخه‌ها متعدد در دست است و يکبار به همت شادوران سعيد نفيسى در تهران به سال ۱۳۳۷ هجرى شمسى چاپ شده است. مهم‌ترين بخش کليات او غزليات او است که متضمن معانى عرفانى و بيشتر چاشنى‌گير غزل‌هاى مولوى است. غير از آن، مقطعات و ملمعات گيلکى و ترکى و رباعيات و چند مثنوى است که از آن ميان ”صدمقام“ در بيان اصطلاحات صوفيه و مثنوى انيس‌العارفين مهم‌تر است. ”رسالهٔ سؤال و جواب“ و ”رساله در بيان علم“ او به نثر فارى ساده تحرير شده است.


از ميان اشعارش غزل‌هاى او مشهورتر و زيباتر است و با بيانى ساده در ذکر احساسات و احوال و مقامات عارفى وارسته و جوياى حقايق ساخته شده و شباهتى با غزل‌هاى ملاّى روم دارد، اگر چه از حيث علوّ افکار و حدّت احساسات به گفتار مولانا نمى‌رسد. مثنوى‌هاى او ساده و همراه با تمثيل و ذکر حکايات مناسب مقام است. ملمعات گيلکى او سبب زنده نگاه‌ داشتن بسيارى از کلمات و تعبيرات يک لهجهٔ محلى ايرانى، و ملمعات ترکى از وسيلهٔ نشان دادن ميزان نفوذ زبان ترکى در دورهٔ او و در زادگاهش آذربايجان است. از اشعار او است:


بود يک پروانهٔ شوريده حال جان شيرين کرده بر آتش و بال
ديد شمعى را که با صد سوز و درد اشک گلگون مى‌رود بر روى زرد
غيرتش بگرفت دامن، مردوار چرخ مى‌زد گرد آتش بى‌قرار
گفت با شمع اى اسير درد و داغ تا چه گم کردى که جوئى با چراغ
ماتمى دارى که هر شب تا به روز اشک بارى در ميان تاب و سوز؟
خوش خوشى در گريه شمع اشکبار گفت با پروانهٔ زار و نزار
شور شيرين طاقتم را کرد طاق غصه دارم در دل از درد فراق
دورم از شيرين خود فرهاد وار جان شيرين مى‌دهم در هجر يار
اين چراغ از بهر آن دارم که من يار خود مى‌جويم از هر انجمن
يا به شيرينم رساند بى‌ندم يا بسوزاند مرا سر تا قدم
شاهد شيرين ندارم در کنار شمع بى‌شاهد نمى‌آيد به‌کار
در زيانم زين وجود خويشتن مى‌گدازم بهر سود خويشتن
شمع مومين دل چو صاحب درد بود از دمش پروانه را مستى فزود
در کمال شوق و شورش بى‌قرار خويشتن را زد بر آتش مردوار
خسته دل پروانه صاحب جرم بود آتش از جرمش دمى بر کرد دود
ساعتى بگرفت تنگش در کنار عاقبت پروانه شد همرنگ يار
آتش سوزنده چون بر زد علم محو شد پروانه از سر تا قدم
کثرت پروانه فانى شد تمام وحدت مطلق عيان شد والسلام
شمع چون پروانه را معدوم ديد گفت با آتش که اى نورالفريد
مانده‌ام از جرم هستى شرمسار جرم ما را محو کن پروانه‌وار
چون تن پروانه يک بارم بسوز تاب جان دادن ندارم تا به روز
گفت با شمع آتش سوزان به راز کاى به طول و عرض خود وامانده باز
توى بر تو جرم دارى سرخ و زرد مانده‌اى از جرم و رعنائى به درد
خودنمائى مى‌کنى در انجمن ز آن سبب بيگانه‌اى از خويشتن
خود کمال عاشقى پروانه داشت کاز وجود خويشتن پروا نداشت
جان و تن در پيش جانان باخت، رفت در زمانى کار خود را ساخت، رفت
مختصر بگرفت خود را، شد تمام يافت از محبوب خود مقصود و کام
اى کم از شمع و کم از پروانه تو خويشتن از خويشتن بيگانه تو
نى چو شمعت اشک سرخ و روى زرد نى زجرم خويش چون پروانه فرد
گر به ‌خود دعوى هستى مى‌کنى آشکارا بت‌پرستى مى‌کنى
بى‌شکى هرگز نبيند روى يار عاشقى را کش بود با خويش کار
تا تو بر خود عاشقى بى‌حاصلى چون فناى يار گشتى و اصلى

(از: انيس‌العارفين)


ساقى ز کرم پر کن اين جام مصفا را آن روح مقدس را آن جان معلا را
روزى که دهى جامى از بهر سرانجامى يک جرعه تصديق کن آن واعظ رعنا را
خواهى که به رقص آيد ذرات جهان از تو در رقص برافشانى آن زلف چليپا را
ناصح برو و نبشين، افسانه مخوان چندين از سر نتوان بردن اين علت سودا را
گفتى که ز خود گم شو تا راه به خود يابى تفسير نمى‌دانم اين رمز و معما را
هر بار که من مردم صد جان دگر بردم احصا نتوان کردن اعجاز مسيحا را
قاسم نشود عاشق هرگز به هواى خود ليکن چه توان گفتن آن مالک دل‌ها را
به کوى عاشقان بتخانه‌اى هست در آنجا دلبر جانانه‌اى هست
نمى‌داند کسى او را، وليکن به هر مجلس از او افاسنه‌اى هست
به پيش شمع رويش خود فرو رفت که شمعش را چنين پروانه‌اى هست
مرا از زلف و حالش گشت معلوم که هر جا دام باشد دانه‌اى هست
چو پيمان را شکستم، باز ساقى کرم فرما، اگر پيمانه‌اى هست
چه کم از مى‌، به دور چشم مستش که در هر گوشه‌اى ميخانه‌اى هست
سرشک قاسمى درياست، در وى براى طالبان در دانه‌اى هست
در آن چمن که تو ديدى گلى به‌بار نماند خزان در آمد و سرسبزى بهار نماند
ز پاى دار و سر تخت قصه کمتر گوى که اين کرامت و آن غصه پايدار نماند
ز مستعار جهان مست عار بود حکيم زمستعار چو بگذشت مست عار نماند
تو اختيار به جانان گذار و جان پرور که بخت يار شد آن را که اختيار نماند
چو باد حادثه تن را غبار خواهد کرد خنک کسى که از او بر دلى غبار نماند
حديث شکر و شکايت کنيم در باقى که رنگ لاله فرو ريخت، نوک خار نماند
قرار جان به وصال تو بود قاسم را ولى چه سود که آن نيز برقرار نماند
دل ما به غمزه بردى رخ مه نمى‌نمائى به کجات جويم اى جان ز که پرسمت کجائى
بگشا نقاب و آن رو بنما به که ما را به لب آمدست جان‌ها زمرارت جدائى
بنامند جانم از درد و بماند تا قيامت به من اسم جان سپردن به تو رسم دلربائى
به چنان خراب و مستم که توان مرا کشيدن ز طريق عشق و رندى به صلاح و پارسائى
نفسى نقاب بگشا دل و دين ببر به غارت که دمى خلاص يابم ز غم منى و مائى
من اگر خطاست کارم به تو بس اميدوارم به‌جز از تو کس ندارم که تو معدن وفائى
ز سر نياز گفتم که گداى تست جانم به کرشمه گفت قاسم و گداى پادشاهى
دل عاشق چشم ترک مستانهٔ تست تو شمعى و عالم همه پروانهٔ تست
جان و دل ما عاشق و ديوانهٔ تست تو خانهٔ دل شدى و دل خانهٔ تست