اميرهمايون اسفراينى که در اشعار خود ”همايون“ تخلص مى‌کرد از قصيده‌ گويان و غزلسرايان قرن نُهم هجرى است و از بزرگ‌زادگان اسفراين بود و دوران تربيتش در خراسان سپرى شد و در جوانى به تبريز رفت و به بارگاه سلطان‌يعقوب آق‌قو‌يو‌نلو راه يافت و از مقربان او گرديد و همايون آن سلطان را در چند قصيدهٔ خود ستود و در مرگ او مرثيه‌اى سوزناک سرود. امير همايون قاضى عيسى را نيز ستود و با شيخ ولى‌بيک که از ملازمان سلطان‌يعقوب بود طرح محبت ريخت و آن دوستى تا پايان عمرش باقى بود. وفاتش به سال ۹۰۲هـ. اتفاق افتاد.


سعيد نفيسى ديوان اشعار او را در حدود دوهزار بيت نوشته است. آن مقدار از شعرش که به نظر استاد صفا رسيده ساده و روان و متضّمن طرزى بسيار نو است. قصايدش مقرون به سادگى و دربر دارندهٔ بسيارى از واژه‌ها و ترکيبات متداول زمان شاعر است. بر روى‌هم در قصيده و غزل او قالب‌هاى آمادهٔ شعرى که شاعران آغاز قرن نهم استفاده مى‌کردند کم‌تر به‌کار رفته بلکه خود ترکيبات و طرز بيانى تازه دارد که بيشتر آن از زبان فارسى رايج در عهد او گرفته شده و تشبيهات و استعارات او هم مبتنى بر زبان عهد او و نحوهٔ زيست دوران او است. تقى‌الدين کاشى ديوان او را بعد از ديوان امير شاهى از همه ديوان‌ها ”پاکيزه‌تر“ و مشهورتر مى‌داند. از اشعار او است:


ز برف باز به دى شد شکوفه ريز شجر زيخ به باغ فکند آب جوى طرح دگر
به بزم نيست اگر گل ولى به مجمر بزم به رنگ و روى چو برگ گل است هر اخگر
چه به ز مرغ و مى اکنون که منقل آتش هزار پى بود از صحن گلستان خوشتر
درين طلسم زجاجى که شيشه‌گر شد آب مدار شيشه دمى خالى از مى‌احمر
به روى آب ندانم يخست يا در جوى ز باد تند شده آب و سنگ زير و زبر
به قصد لشکر دى جوى آب از هر سو کشد ز شوشهٔ يخ گه سنان و گه خنجر
چنان فگنده ز يخ آب فرش آينه فام که هر قدر بره از جاى مى‌رود صرصر
هوا ز سردى دى شد چنانکه آتش فتاد هر که جدا ماند در زمان چو شرر
خيال لاله رخان و درون سوختگان چو اخگرند نهان در ميان خاکستر
نه دود خاسته از هيمه بر سر آتش سيه برآمده از برد شعلهٔ آذر
نماند اثر ز دد و دام غير جانورى که ساختند ز برفش ميان راه گذر
چنانست حدت سرما که واعظ از خنکى براى هيمه طمع کرده است در منبر
ز بيم لشکر دى شد طلايه‌دار فلک بهر کرانه فروزد مشاعل اختر
به روى تابه برقصند ماهيان از شوق که نيستند به فصلى چنين در آب شمر
به هر طرف جهد از چاى ژاله، پندارى که بر زمين زيخ‌الماس ريزه است مگر
فکنده باد مصلا ز يخ بر آب روان که تا سجود برد پيش شاه گردون فر


بيا که صرصر دى بر خلاف باد بهار گشاده دست تطاول به غارت گلزار
به اختيار دگر بر معاشران چمن نهفته خواند صبا فانظروا الى الآثار
ز لاله و گل و نرگس چو باغ شد خالى زمانه فاعتبروا گفت يا اولوالابصار
چمن چو باديه گشت از سموم باد خزان درخت‌ها همه ژوليده موى و مجنون‌دار
ستاده سرو در آن باديه مثال خضر ز حيرتش شده از پاى قوّت رفتار
به صحن باغ سراسيمه برگ‌ها از باد چو عاشقان ز براى بهار عارض يار
نشسته حوض گلستان ز برگ با رخ زرد ميان خاک به چشم پر آب چون من‌زار
نمانده هيچ ز گل‌هاى آتشين اثرى مگر که باد خزان بوده مرغ آتشخوار
درين مشاهده بودم که باغبان ناگه رسيد با جگر چاک سينهٔ افکار
سؤال کردم و گفتم که اى فراق زده چرا چو بيت حزن گشته است صفهٔ بار
جواب داد که اى همچو من به هجر اسير به جز تو نيست در اين سوز و درد با من يار
ز باغ تافته رخ رفت جانب صحرا سحاب لطف سه شيردل به عزم شکار
سپهر کوکبه يعقوب‌خان که ابر کفش نشاند آتش کان و به ريخت آب بحار..


بى‌تو جائى که شود خاک دل چاک آنجا تا ابد ناله برآيد ز دل خاک آنجا
مهر رخسار تو هر جا که کند جلوهٔ حسن عقل خيره شود و ديدهٔ ادراک آنجا
ز سر کوى تو تنها ره صحرا گيرم تا بنالم به مراد دل غمناک آنجا
هر کجا سرفکند تيغ تو بر خاک از شوق سر برآرند شهيدان همه از خاک آنجا
گشته آهوى ترا صيد همايون جائى که نبودى اثر از توسن افلاک آنجا


چرائى در کشاکش مانده به هر عالم فانى
چنين جمعيتى را چند دارى در پريشانى
فريب دهر سيلابيست مرد افکن بزن دستى
که شايد توسن اقبال را زين جوى به‌ جهانى
مزن لاف بزرگى گرچه هستى اندرين دريا
نه آخر قطرهٔ آبى مکن دعوى عمانى
مکن انکار مستان خرابات مغان اى دل
در آن صورت نهان اهل دلى باشد، چه ميدانى
خروش بذل در عالم فکن چون مى‌دهد دستت
تو بحر بيکرانى کم مباش از ابر نبسانى
مروت از درخت آموز کاندر دى رياحين را
کشد دربر لباس خويش و خود سازد به عريانى
دلى را ريش کردن کار آسانيست، سعيى کن
که ريش دردمندان را توانى کرد درمانى
به رنجانيدن يکباره چون صد ره شوى رنجه
همان بهتر که تا باشى نرنجى و نرنجانى
ور اينها برنمى‌آيد ز دستت از سرشت خود
پناه آور به فضل ناصرالدين ظل سبحانى
عزيز مصر شاهى خسرو ملک جهاندارى
سليمان زمان داراى عهد اسکندر ثانى...