شيخ‌محمد اهلى شيرازى از شاعران معروف شيعى قرن نهم است که به سال ۸۵۸ هجرى در شيراز ولادت يافت و از شاگردان ملاّجلال دوانى بود و در بيشتر دانش‌هاى عهد خود به‌ويژه در دانش‌هاى ادبى آگاهى فراوان داشت. در جوانى از شيراز به هرات رفت و چندگاهى در دربار سلطان‌حسين بايقرا به‌سر برد و در همان اوقات اولين قصيدهٔ معروف مصنوع خود را در جواب قصيدهٔ سلمان ساوجى و در مدح اميرعليشير نوائى، با اين مطلع ساخت:


نسيم کاکل مشکين کراست چون تو نگار
شميم سنبل پرچين کجاست مشک تتار


و سپس به آذربايجان نزد سلطان‌يعقوب آق‌قو‌يونلو رفت و او را نيز مدح گفت و قصيدهٔ مصنوع دوم او در استقبال از سلمان، در مدح سلطان‌يعقوب است. سپس و پس از جلوس شاه‌اسماعيل به خدمت او پيوست و قصيدهٔ مصنوع سوم خود را باز در جواب سلمان در مدح اين شاه سرود و مثنوى ”سحرحلال“ را به‌نام او ساخت و پس از مرگ آن سلطان به شيراز بازگشت و در آن شهر به‌سر مى‌برد تا به سال ۹۴۲ درگذشت و در جوار مزار حافظ به خاک سپرده شد. علاوه بر اينها، اهلى برخى از وزيران و حاکمان و بزرگان زمان را؛ مانند سيد شريف‌الدين، نجم‌السعاده، نجم‌الدين زرگر، و نجم‌الدين ثانى؛ ستود.


اهلى در سرودن انواع شعر ماهر بود. قصائدش را در پيروى از انورى، خاقانى، ظهير، کمال‌الدين اسمعيل و سلمان ساوجى سرود و در غزل بيشتر به سعدى و حافظ توجه داشت. مثنوى شمع و پروانه او به بحر هزج در هزار بيت و در طريقت عارفان و صوفيان و به زبانى ساده به نام سلطان‌يعقوب سروده شده و مثنوى ”سحرحلال“ که در ۵۲۰ بيت و ابياتش دوبحرين، ذوقافيتين، و ذوجناسين است در عشق پاک ”جم“ به دختر پسر عّم خود يعنى ”گل“ ساخته شده است که به ازدواج آن دو انجاميد و بعد از آن جم از اسب فرو افتاد و مُرد چون خواستند به رسم آتش‌پرستان جسم او را بسوزانند گل نيز دست‌افشان و پايکوبان به رقص‌ شعله‌ها پيوست و با دلدار خود يکجا سوخت. اهلى در سرودن اين منظومه به دو منظومهٔ ”مجمع‌البحرين“ و ”تجنيسات“ کاتبى توجه داشته است. ديوان او در بردارندهٔ چند مجموعه از رباعيات است: يکى از آنها ”ساقى‌نامه رباعى“ شامل ۱۰۱ رباعى است که همهٔ آنها خطاب به ساقى است؛ ديگر ”رباعيات گنجفه“ است در وصف صورت‌هاى گنجفه و کار هر کدام از آن صورت‌ها در بازى گنجفه؛ و مجموعهٔ ديگر رباعيات عادى او است که به ۶۳۶ رباعى مى‌رسد. برخى از قصائدش در منقبت رسول و ائمهٔ دين و مرثيه شهداى کربلا و توحيد و حکمت است. وى در حدود ۱۴۰۰ غزل دارد و مجموع ابيات ديوانش ۱۴۷۳۵ بيت است.


اگر چه اهلى به استفاه از صنايع در اشعارش علاقه داشت، و اين نخستين مطلبى است که در شيوهٔ او به نظر مى‌آيد، امّا سخنش در غالب اشعارش به مضمون‌ها و انديشه‌هاى خوب و الفاظ منسجم و استوار آراسته است. از اشعار او است:


آدمى مجموعهٔ علم و حقيقت پروريست
صورت زيباى او ديباچه صورتگريست
حشمت خيل ملک با قدر آدم هيچ نيست
شوکت شاهنشهى بيش از علوّ لشکريست
قبلهٔ ملک و ملک آدم به حسين سيرتست
آفتاب آئينه دلها ز نيکو اختريست
آدمى شو وز تواضع خاک شو ريرا که ديو
گردنش در طوق لعنت از غرور سروريست
پيش از آن کآتش شود ريحان خليل آگاه بود
کآتش نمرود از چوب بتا ن آزريست
چشم آخربين ز گلبن خار مى‌بيند نه گل
عين خارست آن رخى کامروز گلبرگ طريست
عاقبت پير است آنکو همچو نيلوفر در آب
در رخش نارسته پيدا جعد زلف عنبريست
روح پرور همچو عيسى تن نمى‌پرور چو خر
کآدمى جانست و جان را فربهى در لاغريست
حسن معنى جوى گو آرايش صورت مباش
بى‌تکلف حسن را در حسن، ديگر زيوريست
عقل مى‌خندد بر آنکس کاو غم دنيا خورد
ديده مى‌گريد بر آن روئى که زرد از بى‌زريست
بندهٔ خلق است دنيادار و گويد خواجه‌ام
عاشق خر بندگى جاهل زنام مهتريست
در بلاگر صبردارى همچو نوح اندوه نيست
کشتى بى‌طاقتان سرگشته از بى‌لنگريست
قصر سلطان را حصار از سنگ و از آهن بود
خانهٔ صاحب توکل در حصار بى‌دريست
از تکلف در گذر تا نفسى شوخى کم کند
سر برون از غرفه زاهدرا ز زيبا معجريست
دامن از گرد جهان عارف فشاند آزاد شد
گر ترا تردامنى آلوده دارد از تريست...


هواى ديدنت اى ترک تندخوست مرا
نگاه کن که هلاک خود آرزوست مرا
من شکسته چنان تلخکاميى دارم
که آب بى‌لب تو زهر در گلوست مرا
تنم به خواب عدم رفت و همچنان بينم
که با خيال لبت دل به گفتگوست مرا
از آن شبى که چو گل در کنار من بودى
هنوز خرقهٔ صدپاره مشکبوست مرا
کنون که برق فراقم چو نخل باديه سوخت
چه وقت سبزه و گشت کنار جوست مرا
چنان فرو شده‌ام در خيال او اهلى
که وصل دوست نمايد خيال دوست مرا


دل مرده از آنم که مسيحانفسى نيست
فريادم از آنست که فريادرسى نيست
از خانقه اى شيخ به کس در نگشايد
معلوم شدامروز که در خانه کسى نيست
اى مرغ گرفتار که دور زگلستان
واماندگيت جز به شکست قفسى نيست
بگذر چو نسيم از سر اين باغ که در وى
هر جا که گلى سرزده بى‌خار و خس نيست
گر طالب يارى قدمى پى نه اى شيخ
کز صومعه تا دير مغان راه بسى نيست
در سيل غم از جاى شدن کار خسان است
اهلى چو حريفان سبک بلهوسى نيست


چو خستگان ز در دل گشاد مى‌يابند
زنامرادى از اين در مراد مى‌يابند
زباغ روى تو عشاق گل کجا چينند
همين بس است که بوئى زباد مى‌يابند
ببين به گوشهٔ چشم که کشتگان غمت
بدين قدر دل خود از تو شاد مى‌يابند
بتان شهر به بازار حسنت اى يوسف
متاع خوبى خود از تو شاد مى‌يابند
به کين اهلى از آن رو هميشه‌اند افلاک
که داغ مهر تواش در نهاد مى‌يابند


نظر به نرگس او کن ز خشم و ناز مپرس
ز گريه حال دلم بين زناله باز مپرس
ببين زبانهٔ آتش ز چاک سينهٔ من
خبر ز دود دل و آه جانگداز مپرس
حديث بلبل بيدل که چون جگر خونست
ز لاله پرس چو پرسى، ز سر و ناز مپرس
بيار باده مپرس از تطاول زلفش
شبست کوته، از اين قصهٔ دراز مپرس
هزار نکتهٔ سربسته ز آن دهان داريم
ولى حکايت پنهان زاهل راز مپرس
دلم سجود بتان گر کند مجازى نيست
تو در حقيقت دل بين و از مجاز مپرس
اگر حديث تو پرسد چه عيب اهلى را
کسى نگفت به محمود کز اياز مپرس


از غير ببر همدم اين بى‌دل و دين باش
تا چند چنانى نفسى نيز چنين باش
چون ملک تو شد ملک ملاحت به وفا کوش
آن خود همه آن تو بود در پى اين باش
بارى چو ستم مى‌کنى اى مه چو فلک کن
ظاهر بنما مهر و نهان در کين باش
من شاد به درد غمى جم وصالم
گو بخش من از جام وصال تو همين باش
بى‌مهر پرى مهر سليمان چه کند کس
گو روى زمينش همه در زير نگين باش
با خلق مزن اشک صفت دم ز کدورت
دل صاف کن و آينهٔ روى زمين باش
جائى که کند جلوه‌گرى زاغ چو طاوس
اهلى تو چو مرغ برو گوشه نشين باش


نه چنان بگرد کويت من ناصبور گردم
که گر آستين فشانى چو غبار دور گردم
من خسته در فراقت به کدام صبر و طاقت
بره فراق پويم ز پى حضور گردم
مهل آنکه خاک سازد اجلم به ناتمامى
تو بسوز همچو شمعم که تمام نور گردم
من اگر بخلد يابم ز تو جنس آدمى را
ز قصور طبع باشد که خراب حور گردم
به نياز همچو اهلى سگ مى‌‌فروش بودن
به از آنکه مست بارى زمى غرور گردم