رياست باطنيه ايران در آغاز قرن هفتم با يکى از جانشينان حسن صباح به نام جلال‌الدّين حسن معروف به نومسلمان بود که رياست او از دهم ربيع‌الاول سال ۶۰۷ آغاز شد و در نيمه رمضان سال ۶۱۸ پايان پذيرفت. با تبرّى اين جلال‌الدّين حسن از ”دعوت قيامت“، که به‌وسيله جد وى حسن‌بن محمدبن کيا بزرگ اميد آغاز يافته و در عهد پدر وى محمد‌بن حسن تأييد و تأکيد شده بود، و نوشت و خواند او با خليفهٔ بغداد، کشاکش سختى که ميان باطنيان و مسلمانان ديگر در عهد حسن صاحب دعوت قيامت و پسر وى محمد درگرفته بود تا حدى فرونشست و مردم با آنان انس گرفتند و خليفه و پادشاهان قوت مسلمانانرا از کشتن آنان بازداشتند و پندارهاى مسلمانان دربارهٔ بى‌دينى و الحاد اسمعيليان تا حدى نقصان و آرامش يافت. بعد از جلال‌الدّين نو مسلمان فرزند وى علاءالدّين محمّد که نه سال بيشتر نداشت به‌جاى پدر نشست. در عهد او به‌سبب صغر سن بى‌رسمى‌هاى شديد به‌وسيله وزير و زنان حرم صورت گرفت و خود وى نيز به‌سبب فصد نابه‌هنگامى که خودسرانه کرده بود پنج شش سال بعد از آغاز رياست به ماليخوليا گرفتار گشت و بر ميزان کارهاى ناصواب او افزوده شد و در نتيجه نظام و قوانين مستحکمى که با طنيان الموت داشتند به‌کلى از هم گسيخت و سرانجام او را شبى که مست در خانه‌اى خفته بود کشتند (هـ ۶۵۳). اين رفتار سفيهانه علاءالدّين محمد و اطرافيان وى سبب شد که مسلمانان قطع ريشهٔ آنان را لازم شمرند و در نتيجه جانشين او رکن‌الدّين خورشاه نتوانست به وضع آشفتهٔ اسمعيليان سر و صورتى بخشد و على‌رغم کوششى که در اين راه کرد عاقبت کار او با مغولان فرجامى نپذيرفت.


خورشاه يک سال، يعنى از پايان شوال ۶۵۳ تا پايان شوال ۶۵۴، رياست کرد و اين مدت هم مصادف بود مأموريت هلاگو بابه ايران براى برانداختن اسمعيليه و بنى‌عباس. عطاملک جوينى مى‌نويسد هولاگو در آغاز امر، ايلى خورشاه را پذيرفت و حاضر شد که اگر او قلاع اسمعيليه را خراب کند و به خدمت آيد با وى کارى نداشته باشد. خورشاه نيز چند قلعه را خراب کرد ليکن به اشارت اطرافبان و زنان از رفتن به خدمت هولاگو چندان خوددارى نمود که کمار آنها به جنگ کشيد و چون ديد از عهدهٔ سپاه مغول بر نمى‌آيد خود را تسليم خان مغول کرد. آنگاه هولاگو فرمان داد قلعهٔ گرد کوه و لَمَسّر و الموت هم اگر چه مقاومت کردند ليکن به زودى تسليم و تسيخير شدند و در ين تسخير کتابخانهٔ پر بهاء الموت که از عهد صبّاح به بعد گرد آمده بود در آتش سوخت و عطاملک جوينى که همراه هولاگو بود اجازه يافت تنها قسمتى از نسخه‌هاى قرآن و کتاب‌هاى نفيس و ابزارهاى رصد را از آتش رهائى بخشد. از جملهٔ آن کتاب‌ها يکى سرگذشت حسن صباح بود که از آن در تأليف جلد سوم جهانگشا استفاده شد. پس از آن مغولان خورشاه و کسان وى را هم در بازگشت از دربار منگوقاآن در نزديک جيحون لگدکوب کردند و به قتل رسانيدند و دوازده هزار اسمعيلى را به بهانه حشر از دم تيغ گذارندند.


بعد از واقعه سال ۶۵۴، اسمعيليان در ايران هيچگاه نتوانستند قدرت قديم خود را تجديد کنند و اگر چه در حدود سال ۶۷۰ قيام کردند ليکن ديگر چنانکه بايد نامى از آنان نيست. علاوه بر اين اسمعيليان ايران اگر چه بعد از اين همواره در مذهب خود باقى مانده و هنوز هم در نواحى مختلفى باقى هستند، تظاهرات قديم را رها کردند و سختى رفتار خود را به نرمى و مدارا مبدل ساختند.