زرتشت پسر بهرام پسر پژدو از شاعران بزرگ زرتشتى است که در قرن هفتم و در دوران حکومت ايلخانان زندگى مى‌کرده است. پدرش بهرام بنابر تصريح زرتشت هيربدى دانشمند و پزشک و ستاره شمر و پاسى‌دان و پهلوى‌خوان و از مردم کرمان بوده است. زرتشت در جوانى و گويا در دوران حيات پدر دين‌دبيرى و علوم شرعى زرتشتى و نجوم و هيئت و حساب را فراگرفت و به شاعرى پرداخت و اثرهاى قابل توجهى در ادبيات زرتشتى دورهٔ اسلامى پديد آورد. از پدر زرتشت يعنى بهرام پژدو منظومه‌اى به‌نام بهاريات بهرام پژدو باقى مانده است.


از زرتشت بهرام منظومه‌اى به‌نام ارداويرافنامه در دست است که ظاهراً شاعر آن را از روى ترجمهٔ فارسى کتاب ارداى‌ويراف ترتيب داد. بنابر روايت زرتشتيان اين ارداى‌ويراف از مقدسان مزديسنان و معاصر ادشير پاپکان بود که از ميان هفت موبد، که خود از ميان چهل‌هزار دستور برگزيده شده بودند، انتخاب گرديد تا به نيايش و خواهش آن موبدان، ايزدان او را در عالم‌هاى معنوى سير دهند و بهشت و دوزخ را بر او روشن کنند و سره را از ناسره بازشناسانند و پاداش‌هاى کارهاى نيک و بد را به وى بنمايند. روح ارداى‌ويراف در حاليکه کالبدش در زمين بود هفت شبانه‌روز در اين معراج به‌سر برد و چون به کالبدش بازگشت و او بيدار شد دبيرى دانا بطلبيد تا هرچه ديده بود بنويسد.


”ارداى ويرافنامگ“ که محصول اعتقاد روحانيان زرتشتى به چنين معراج يا چنين سيرى در عالم‌هاى معنى بود ظاهراً در قرن نهم ميلادى نگاشته شد و از آن ترجمه‌هائى به زبان‌هاى اروپائى شده است. اين منظومه در حدود ۱۸۵۰ بيت و به بحر هزج مسدس محذوف يا مقصور است و بايد نظم آن به سال ۶۷۶ آغاز شده باشد. منظومهٔ ديگرى که به زرتشت بهرام نسبت مى‌دهند مثنوى ”چَنگرنگهاچه“ است که عنوان آن ”قصهٔ چَنگرنگهاچه داناى هندى با زرتشت“ است و گوينده در اين قصه پس از ذکر مباحثه ميان زرتشت و چَنگرنگهاچهٔ هندى و پيروزى زرتشت بر او و گرويدن داناى هندى به زرتشت، نظرى اجمالى به تاريخ ايران مى‌افکند. علاوه بر اين، چند حکايت و داستان منظوم ديگر را نيز به زرتشت بهرام منسوب مى‌‌دارند. (رجوع شود به مقدمهٔ زراتشت‌نامه ترجمه از گفتار فريدريک روزنبرگ، ص ۲۱-۱۸ و۶۰)


در شعرهاى زرتشت بهرام اثر ادبيات مذهبى زردشتيان به‌شدت آشکار است و نيز در سخن اوغث و سمين بسيار است.


از شعرهاى او است:


- شب سياه:

شبى از جمله شب‌هاى زمستان که عالم گشته بود آنکه دمستان
ه فصلى کافتاب آمد به جُدى که سرما را نبود آنگاه حدى
جهان از يخ سراسر کوه سيمين تو گفتى گشت‌گيتى جمله سنگين
بلورين گشته جمله دشت و صحرا شده سيمين همه کُه‌ها و درها
گرفته ابر روى آسمان را گه پيرى رسيده بوستان را
عروسان از چمن‌ها دور گشته شگرفانش همه رنجور گشته
ز يخ گشته زمين چون تختهٔ عاج خزان گل را خزينه کرده تاراج
در و دشت و بيابان پر ز کافور شده شمع گلستان تار و بى‌نور
سر کوهان سفيد و پير گشته هواى بوستان دلگير گشته
ز شاخ آويخته چون خوشه ژاله گرفته عاج جاى لعل و لاله
بپوشيده زمين پرِّ حواصل زشخها چون سريشم خاسته گل
گذشته نوبت و دوران خزان را گرفته محنت پيرى رزان را
رسيده لشکر شاه زمستان همه تاراج کرده باغ و بستان
زده خرگاه در بستان شه دى هوا سيم و در افشان کرده بر وى
عروس باغ زيورها گشاده عجوزى‌وار در سرما فتاده
رسيده قاصدى از ماه بهمن ز يخ کرده زمين چون کوه آهن
و زان بادى بسان زهر قاتل فگنده لعبتا شاخ در گل
ز سرما گشته چهر باغ خيرى به زير برف مانده در اسيرى
نواى بلبلان بى‌ساز گشته کلنگ و زاغ بى‌آواز گشته
تذرو و کبک و قمرى، سار و درّاج شکسته سازها داده بتاراج
يکايک ساز بى‌آواز کرده تماشا مانده ماتم ساز کره
شبى مانندهٔ ديو دمنده به عالم نيست گفتنى شخص زنده
نه مردم نه پرى نه دام نه دد نه طيرو وحش و انس و نيک نى‌بد
نه جنبش بود نه گردش نه آواز گرفته دست از اين عالم همه باز
شبى همچون شبه‌وقار از سياهى دد و دام آرميده و مرغ و ماهى
چو کوسى تند بُد تندر خروشان هوا غرنده چون درياى جوشان
هوا و برق بد زندگى خندان که بنمايد بوقت خنده دندان
شبى زينگونه همچون دوزخ تار شده ماه و ستاره ناپديدار
فلک چون گنبدى بُد دود خورده و يا خرگاه قيراندود کرده
فرو خفته بره در ناتوانى ز سرما گاو گشته کاه‌دانى
دو پيکر سوى پستى کرده آهنگ به مسکينى فرو افتاده خرچنگ....