خواجه هُمام‌الدّين علاء تبريزى از شاعران معروف و مشايخ بزرگ ايران در عهد ايلخانان مغول است. ولادتش به سال ۶۳۶ هجرى اتفاق افتاد. نام و لقب او در کتاب‌هاى تذکره به اختلاف آمده اما تخلص او در شعرهايش همه جا ”هُمام“ است. وى معاصر، دوست و نديم نزديک خواجه شمس‌الدّين صاحب‌ديوان جوينى بود. تا به‌جائى که صاحب‌ديوان براى ”زاويهٔ“ وى مقررى معادل هزار دينار در سال تعيين کرده بود (از مقدمهٔ ديوان همام نسخهٔ چاپى آقاى مؤيد ثابتي)، و نيز در آخرين نامهٔ خود که آمادگى خويش را براى شهادت اعلام داشته ضمن توديع ابدى از ياران خاص، نام هُمام‌الدّين را نيز برده است (مجمل‌ فصيحي، حوادث سال ۶۸۳ و تاريخ حبيب‌السير). با وجود آنکه براى هُمام اشتغال‌هاى فراوان از آن جمله ”وزارت آذربايجان“ و مسافرت بروم، در التزام رکاب صاحب‌ديوان، ذکر کرده‌اند اما ظاهراً اينها سبب نشد که شاعر عارف در تصدى ”زاويه“اى که به‌نام خود در تبريز داشت و در ارشاد اهل سلوک قصور ورزد.


معاصران وى در ذکر نام هُمام همواره او را به صفت‌هائى که خاص مشايخ و بزرگان طريقت بوده است مى‌ستودند و اين نشان مى‌دهد که هُمام، هم به مرتبه‌هائى عالى از تصوف رسيد و هم در شعر و انشاء فارسى و عربى و محاوره و حسن خط زمامدار و از بزرگان زمان خود بوده است. بعضى از تذکره‌نويسان او را در تصوف پيرو شيخ حسن بلغارى و برخى ديگر مريد شيخ سعيد فرغانى شمرده‌اند اما به‌درستى معلوم نيست که هُمام آموخته‌هاى عرفانى خود را کجا و نزد کداميک از مشايخ يافته است. مشهور است که نزد خواجه نصيرالدّين طوسى تحصيل دانش کرد و از دوستان قطب‌الدّين شيرازى بود و آن علامه کتاب مفتاح‌المفتاح خود را به خواهش هُمام‌الدّين تأليف نمود. از ديگر معاصران و شايد دوستان هُمام، خواجه رشيد‌الدّين فضل‌الله وزير و شرف‌الدّين هارون فرزند صاحب‌ديوان جوينى را مى‌توان نام برد، زيرا هُمام از جملهٔ کسانى است که در تاريخ ۷۰۶ هجرى بر تفسيرى که به امر خواجه رشيد‌الدّين فضل‌الله فراهم آمده و يا خود بر قرآن نوشته بود و تقريظ نوشت، و همچنين مثنوى صحبت‌نامهٔ خود را به نام شرف‌الدّين هارون سرود.


وفات هُمام در سال ۷۱۳ يا ۷۱۴ اتفاق افتاد و در خانقاهش به خاک سپرده شد.


ديوان هُمام مشتمل است بر شعرهاى فارسى و عربى از قطعه و غزل و قصيده و مثنوى و رباعي. شعرهاى عربى و بخشى از شعرهاى فارسى او در مدح عالمان و بزرگان عهد است از قبيل شمس‌الدّين صاحب‌ ديوان و رشيد‌الدّين فضل‌الله و قطب‌الدّين شيرازى و سلطان محمّد اولجايتو. هم از او دو مثنوى باقى مانده است، يکى بر وزن حديقهٔ سنائى در تحقيق و تهذيب مشتمل بر متجاوز از پانصد بيت منتخب و محکم و استوار، و ديگر مثنوى‌اى به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف به‌نام ”صحبت‌نامه“ بالغ بر ۳۰۰ بيت که آن را به‌نام خواجه شرف‌الدّين هارون فرزند شمس‌الدّين صاحب ديوان ساخته است، در بيان عشق، ذکر احوال عاشق و معشوق، و فراق و وصال، و شاعر آن را با چند غزل همراه کرده و بيت‌هائى را به مدح آن خواجه اختصاص داده است. علاوه بر اينها بعضى از مرثيه‌ها و غزل‌ها و اخوانيات از او باقى است که مجموع آنها در ديوانِ جمع‌آورى شده به حدود دو هزار بيت مى‌رسد.


ديوان هُمام بعد از مرگ او به امر خواجه رشيد‌الدّين فضل‌الله، از شعرهاى پراگندهٔ وى که در دست اين و آن بود، فراهم آمد و به فرمان آن وزير مقدمه‌اى بر آن نوشته شد و مسلماً اين جمع‌آورى شعرها بين سال‌هاى ۷۱۴ (سال فوت هُمام) و ۷۱۸ (سال قتل رشيد‌الدّين فضل‌الله) انجام شد.


هُمام در ميان معاصران سعدى از جمله کسانى است که بسيار تحت‌تأثير شيوائى غزل‌هاى آن استاد بزرگ قرار داشته و بعضى از غزل‌هاى او را استقبال کرده است اما خود نيز در غزل‌ مبتکر و صاحب بيانى شيرين و مضمون‌هائى نو و دلپسند است. در شعرهاى هُمام نفوذ فکرهاى عرفانى بسيار آشکار و حتى غزل‌هاى او حاوى اشارت‌هاى صريح اهل سلوک است. عُبَيدِ زاکانى دو غزل از او را، که يکى تماماً به لهجهٔ آذرى است، در عشاق‌نامهٔ خود نقل کرده و حافظ نيز به شعرهاى او توجه داشته است.


از شعرهاى او است:


در خاکندان تيره دلم را قرار نيست آب و هواى خاک مرا سازگار نيست
دل را خيال عالم علويست در دماغ اين نقشهاى چرخش از آن اختيار نيست
نقاش دهر خوب نگارد صور وليک حسنى که او دهد همه جز مستعار نيست
مرغيست جان حظاير قدسى نشيمنش در آشيان مرکز خاکش قرار نيست
دائم به قاف قرب گرايد ولى چه سود هر مرغ را بحضرت سيمرغ بار نيست
محبوس در ولايت محسوس مانده‌ايم ز آن سير ما از آنسوى نيلى حصار نيست
بيرون برد ز ششدر اين هفت مهره جان هر دل که باز يستهٔ پنج و چهار نيست
دل را شکار عشوه‌گه اين جهان مکن چون بر کسى نهان جهان آشکار نيست
دنيى ز نيست زانيهٔ شوى کش کزو کس را ز خوب و زشت بجان زينهار نيست
با آنکه بانکارى او جلمه ديده‌اند خود کيست آنکه فتنهٔ اين نابکار نيست
روزى دو گر خوشت گذرد دل برو منه بنگر به سال عمر که دائم بهار نيست
خوابيست عمر و همچو خياليست دولتش خواب و خيال را بر کس اعتبار نيست
ز ابناى روزگار اميد وفا مدار بوى وفا و عهد چو در روزگار نيست
ديگر ز جام چرخ ننوشم مى طرب چون لذتش برابر رنج خمار نيست
واثق نيم به عمر که معلوم شد مرا کو نيز همچو باد به عهد استوار نيست
از بهر يار جمله جهان دشمن منند و نيم بتر که يک نفسم يار يار نيست
در روز وصل باز همام شکسته را جز ساز و سوز و نالهٔ دل يادگار نيست
مکن اى دوست ملامت من سودائى را که تو روزى نکشيدى غم تنهائى را
صبرم از دوست مفرماى که هرگز با هم اتفاقى نبود عشق و شکيبائى را
مطلب دانش از آن کس که بر آب ديده شسته باشد ورق دفتر دانائى را
ديده چون گشت ز ديدار نگارم محروم بهر خوبان نکشم منت بينائى را
ننگرد مردم چشمم به جمال ديگر کاعتبارى نبود مردم هر جائى را
گر زبانم نکند ياد تو خاموشى به عاشقم بهر سخن‌هاى تو گويائى را
آفريدست ترا بهر بهشت‌آرائى چون گل و لاله و نرگس چمن‌آرائى را
روى‌ها را همه دارند ز زيبائى دوست دوست دارم سبب روى تو زيباى را
چون نظر کرد به چشم و سر زلفت و همام يافت مستى و پريشانى و شيدائى را
رفتى و آروزى تو از جان نمى‌رود نقشت ز پيش ديدهٔ گريان نمى‌رود
آن قامت بلند نرفت از نظر وليک از سر خيال سرو خرامان نمى‌رود
گر بى تو در بهشت مرا دعوتى کنند گويم که اين ضعيف به زندان نمى‌رود
کم کن ملامتم که مرا اختيار نيست کين دل برون ز دوست به فرمان نمى‌رود
دل بسته بود با سر زلف تو عهد مهر بگذشت عمر و از سر پيمان نمى‌رود
جانم فداى آنکه ز لوح ضمير او نقش وفا و صحبت ياران نمى‌رود
آنست مهربان که تنش خاک مى‌شود وز جان او محبت جانان نمى‌رود
يک جوهر روشن است جان من و تو آگه نشود کس از نهان من و تو
اى دوست ميان من و تو فرقى نيست حيفيم من و تو در ميان من و تو