بهاءالدّين محمدبن جلال‌الدّين محمدبن بهاء‌الدّين محمد معروف به سلطان ولد و متخلص به ”ولد“، به سال ۶۲۳ در لارنده از گوهر خاتون نخستين همسر جلال‌الدّين مولوى به‌وجود آمد. مولوى اين فرزند را بسيار دوست مى‌داشت و همواره به وى مى‌گفت که تو از همه کس خَلقاً و خُلقاً به من مانند‌ه‌ترى (مناقب‌العارفين، ص ۷۸۵). وى مقدمات فقه را نزد پدر خود آموخت و بعد از آنکه به مرتبهٔ رشد رسيد به فرمان پدر و به همراهى بردارش علاءالدّين محمد (م ۶۶۰) براى تحصيل معرفت به دمشق رفت. پس از بازگشت به قونيه سلطان ولد همواره مصاحب پدر بود و در نزد او چنان ارج داشت که در خطاب به وى مى‌گفت: ”بهاءالدّين، آمدن من به اين عالم جهت ظهور تو بود، چه اين همه سخنان من قول من است، تو فعل منى ـ مناقب‌العارفين، ص ۷۹۱“.


چون مولانا درگذشت (سال ۶۷۲) بهاءالدّين نزديک پنجاه سال داشت و هرقدر حسام‌الدّين خليفهٔ مولانا بر او اصرار کرد که به‌جاى پدر بنشيند نپذيرفت و تا سال ۶۸۳ که حسام‌الدّين چشم از جهان فرو بست همچنان حلقهٔ ارادت او را در گوش داشت، ولى بعد از وفات چَلَبى خليفهٔ پدر شد و سى سال به‌ نشر طريقت مولوى و وضع آداب فرقهٔ مولويّه و ايجاد مولوى‌خانه‌ها و شرح و بسط افکار پدر مشغول بود تا سرانجام به سال ۷۱۲ در حدود نود سالگى در قونيه درگذشت و در کنار پدر به خاک سپرده شد و بعد از او پسرش جلال‌الدّين فريدون معروف به امير عارف بر جاى پدر نشست.


از سلطان ولد آثارى به نظم و نثر باقى مانده است. ديوان شعر او شامل قصيده و غزل و رباعى و در حدود ۱۲۷۱۹ بيت دارد که به پيروى از روش مولوى ساخته شده است ولى سراسر شعرهاى آن متوسط و گاه سست و معمولاً خالى از گرمى و شوق و حِدّت احساسات و وسعت مشرب و لطافت ذوق است. مثنوى‌هاى سه گانهٔ او که به مثنوى وَلَدى يا ”ولدنامه“ شهرت دارد عبارت است از يک مثنوى به بحر خفيف بر وزن حديقهٔ سنائى مشتمل بر بيان دقيقه‌هاى عرفانى و اخلاقى و شرح حديث و خبر و تفسير آيه‌هاى قرآن. بخشى از اين مثنوى در احوال مولانا جلال‌الدّين و برهان‌الدّين محقق و شمس تبريزى و صلاح‌الدّين زرکوب و حسام‌الدّين چَلَبى و خود گوينده است. دو مثنوى ديگر نيز حاوى مطلب‌هائى از سنخ مثنوى نخستين مى‌باشد. در اين مثنوى‌ها نيز سخن شاعر متوسط و گاه سست است.


از شعرهاى او است:


روى خوبت آنچنان زيبا چراست و آن لبت شيرين‌تر از حلوا چراست
نرگسان چشم شوخت مست کيست وان رخان همچو گل حمرا چراست
همچو کبکت چيست آن رفتار خوش همچو سروت قامت و بلا چراست
چون خرامى ناز نازان جلوه‌گر صدهزاران چون منت شيدا چراست
گرنه گنج حسن دارى، بر سرت زلفت مشکين مار و اژدرها چراست
گرنه‌اى عيسى دم اى آب حيات گفت شيرين تو جان‌افزا چراست
چونکه کان حسن و لطفى در جهان از تو اين مهر و جفا بر ما چراست
با همه نرمى چو آب اى بحر لطف بر منت دل سخت چون خارا چراست
گرنه از عشقت ولد ديوانه شد پس روان در کوه و صحرا چراست
امروز درين ميکده ما مست شرابيم از ما مطلب عقل که بى‌خويش و خرابيم
امروز نداريم به خود حکم و نه بر کس زيرا که در ين سيل همه بردهٔ آبيم
از کفر گذشتيم وز اسلام به کلّى امروز نه در بند خطائيم و صوابيم
فارغ از بهشتيم و ز حوران سمن بر و ايمن ز غم نار جحيميم و عذابيم
از قال مگو هيچ تو اى شيخ و نه از حال صدساله ره آنسوى سئواليم و جوابيم
گويد ولد اى قوم به جان زندهٔ عشقيم نى همچو شما زنده بخورديم و بخوابيم
حاجت نبود مستى ما را به شراب نى مجلس ما را طرب از چنگ و رباب
بى‌مطرب و بى‌شاهد و بى‌ساغر و مى هر شام و سحر فتاده مستيم و خراب
گاهى ز تو هوشيارم و گاهى ز تو مست گاهى ز تو بالايم و گاهى ز تو پست
گر جان و تن و چرخ و زمين محو شوند جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
ما لعبتکانيم و توى لعبت باز تو مطرب عشاقى و ما چو ساز
محمود توى و غير تو نيست اياز چون جمله توى با که همى گوئى راز