رُکنِ صاين هروى از شاعران مشهور قصيده‌سرا و غزلگوى قرن هشتم هجرى است. در شعرهايش غالباً ”رکن“ و به‌ندرت ”رُکنِ صاين“ تخلص کرده است و على‌القاعده بايد رُکن (= رکن‌الدّين) اسم او و صاين (صاين‌الدّين) نام پدرش بوده باشد. رُکن در اول‌هاى قرن هشتم هجرى در هرات ولادت يافت و پس از طى دوران شباب و ظاهراً پيش از زوال دولت سلطان ابوسعيد بهادرخان (۷۳۶ هـ) به‌ خدمت خواجه غياث‌الدّين محمد وزير درآمد و ديرگاهى در ظل عنايت او به‌سر برد و از وزير تقاضاى تربيت و انعام نمود و آن وزير ادب‌دوست او را از تنگدستى نجات داد و مرتبهٔ بزرگ بدو بخشيد. رُکنِ صاين تا پايان حيان غياث‌الدّين محمد در خدمت او بود و بعد از قتل آن وزير که در رمضان سال ۷۳۶ اتفاق افتاد قطعهٔ مؤثرى در تأسف بر آن واقعه سرود.


پس از مرگ ابوسعيد بهادر و زوال دولت مستعجل اَرپاگاون (شوال ۷۳۶هـ) و قتل خواجه غياث‌الدّين (رمضان ۷۳۶هـ) اقامت رکن‌الدّين هروى در آذربايجان ميسر نبود و ناچار از آن ديار بيرون رفت و چندگاهى در خدمت طغاتيمورخان که از سال ۷۳۶ تا ۷۵۳ با دعوى ايلخانى در خراسان و استرآباد حکومت داشت به‌سر برد و مورد احترام وى و معلم و پيشنماز او بود اما پس از چندى اين رابطه به تيرگى انجاميد و بنا به گفتهٔ دولتشاه سمرقندي، رکن‌الدّين مدتى به زندان طغاتيمور افتاد. پس از رهائى از حبس بين سال‌هاى ۷۴۰ و ۷۴۲ هـ به فارس رفت و به مدح اميرجلال‌الدّين مسعودشاه اينجو و امير پير حسين چوپانى پرداخت اما نابه‌سامانى اوضاع شيراز پيش از استقرار شيخ ابواسحق، رُکنِ صاين را بر آن داشت که آن شهر را ترک گويد و در کرمان به خدمت امير مبارزالدّين محمد به پيوندد و بر اثر اختلافى که ميان آن امير و شاه شيخ ابواسحق وجود داشت به بدگوئى از شيخ بپردازد. رکن متجاوز از بيست سال در خدمت امير مبارزالدّين محمد (۷۱۸-۷۶۵هـ) به‌سر برد و در ستايش او قصيده‌هاى متعدد ساخت. سپس از سال ۷۵۹ تا چند سال ديگر در خدمت جلال‌الدّين‌شاه شجاع (۷۶۰-۷۸۶هـ) بود و او را مدح کرد تا سرانجام به سال ۷۶۴ درگذشت.


مجموع شعرهاى رکن که به طبع رسيده به حدود ۴۴۲۸ بيت بالغ مى‌شود و مشتمل است بر قصيده و قطعه و غزل و رباعى و مثنوى اما تصور مى‌رود که اگر استقصائى دقيق صورت گيرد مجموع بيت‌هاى رکن به بيش از اين تعداد برسد.


اثر معروف رُکن مثنوى دَه‌نامهٔ او است موسوم به ”تحفةالعشاق“ که آن را به تقليد از ”منطق‌العشاق“ اَوْحَدى و در وصف عشق و راز و نيازى که با معشوق خود در عالم خيال داشته در بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف سروده و به رسم دَه‌نامه سرايان غزل‌هائى در لابه‌لاى مثنوى‌ها از زبان عاشق و معشوق آورده و آن را به سال ۷۵۱ در پانصد بيت به انجام رسانيده است.


قصيده‌هاى رُکن‌الدّين بيشتر در مدح شاهان و وزيران و اميران وقت است و او در اين فن پيرو استادان بزرگ پيش از خود مانند عبدالواسَع جَبَلى و انورى و ظهير و اثير، در غزل‌ داراى مضمون‌هاى زيبا و در ميانهٔ راه تکامل آن از سعدى تا حافظ است و بعضى از غزل‌هاى او مورد استقبال حافظ قرار گرفته است. بر روى‌هم بايد اين شاعر را از استادان بزرگ سخن در قرن هشتم و مخصوصاً در قصيده صاحب مقام بلند دانست که در سخنش معنى‌ها و مطلب‌هاى بسيار چه در مدح و چه در وصف و گاه در وعظ نهفته است. وى از التزام رديف‌هاى دشوار و به‌کار بردن واژه‌هاى عربى صعب در شعر خود اِبا ندارد از شعرهاى او است:


تا چشم بوستان به شکوفه منورست صحن چمن ز روضهٔ فردوس خوشترست
از رنگ لاله عرصهٔ هامون مزينست وز بوى گل دماغ زمانه معطرست
باغ از نسيم طرهٔ شمشاد جانفزاست باد از هواى خاک چمن روح‌پرورست
جان را ز لطف روى به رخسارهٔ گلست دل را به طبع ميل به شکل صنوبرست
اين را چه حالتست که با دل مقابلست و آن را چه صورتست که با جان برابرست
اکنون که آب برکه و عکس گل اندرو شکل سپهر و صورت مهر منورست
هر جا که گلبنى است به از باغ جنت است هر جا که برکه‌ئيست به از حوص کوثرست
گوئى که در کنار چمن ريخت آسمان هر دُر شب چراغ که در بحر اخضرست
مطرب بساز پرده که هنگام عشرتست ساقى بيار باده که دوران ساغرست
آواز دلفريب نى امروز لايقست جام جهان‌نماى مى امروز در خورست
عالم فروغ چهرهٔ لاله فرو گرفت گوئى فروغ طلعت شاه مظفرست
شاه جهان مبارز دين سايهٔ خدا کز آفتاب اظهر و از ماه انورست
مقصود کاينات محمد که تبغ او حامى دين ايزد و شرع پيمبرست
ساقيا يک نفسم بى‌ مى و معشوق ‌مدار که مرا بى مى و معشوق دمى نيست قرار
در ده آن مايهٔ شادى ز خودم باز رهان که به‌ جان آمدم از درد سر و رنج خمار
اى خرابه نفسى گردن انديشه بپيچ وى صراحى قدرى خون دل از ديده ببار
اى دل ار کشتهٔ عشقى تن خونين بنماى وى تن ار خستهٔ شوقى دل پردرد بيار
شيوهٔ غنچه مکن روى مپيچ از غم دوست عادت سرو مبين سر مکش از صحبت يار
کمتر از ياره نه‌اى ساعد معشوقى ‌گير کمتر از شانه نه‌اى زلف‌نگارى بکف آر
اى همه ساله در آن مانده که از دور فلک باقى عمر تو آسان گذرد يا دشوار
گر شمار تو همه عمر چنين خواهد بود چه خجالت که به روى تو رسد روزشمار
طاير روضهٔ قدسى مپر از حرص و هوس جهد کن تا برهى از نفس پنج و چهار
مطلب دايرهٔ گنبد دوّار توئى چند بيرون نهى از دايره پا چون پرگار
از پى آنکه شوى دست‌نشين چون خامه با تو اين اندک و بسيار نپايد بسيار
بنه از سر کله کبر و ره طاعت‌گير کانچه پنداشته‌اى نيست به غير از پندار
دست در دست قناعت نه و اندوه مخور پاى در دامن عزلت کش و انديشه مدار
ضابط مرکز مقصود شوى همچو محيط هيچ اگر بى‌سر و بى‌پاى شوى دايره‌وار
هيچ شک نيست که بر سطح محکّ تجريد حاصل هر دو جهان را نبود هيچ عيار
دوست مى‌خواهى، از هر که بود ديده بدوز يار مى‌جوئى، از هر چه بود دست بدار
همچو دف ساز کن از دست تهى نهرهٔ شوق همچو نى راست کن از باد هوا نالهٔ زار
راه دولت سپر و ياد کن از الفت گل نام محنت مبر و درگذر او وحشت خار
گرد حرص و حسد از صفحهٔ خاطر بستر در صفا کوش که بر آينه زشتست غبار
بى‌وفائيست فلک عشوه دِهِ عهدشکن اژدهائيست جهان مردکُشِ مردم‌خوار
چاره‌ئى کن که ندامت نبرى اى عاقل باده‌ئى خور که پشيمان نشوى اى هشيار
ساقيا تا کى ازين غصه، بده ساغر مى مطربا تا کى ازين قصه، در آ در گفتار
عاشق روى توام بيش چنانم مپسند ساکن کوى توام بيش چنينم مگذار
گر گناهى بجز از عشق تو دارم اينک مجلس عالى دستور و من از استغفار
داور دهر غياث دول و دين که بدوست هستى عنصر افلاک و بقاى ادوار