خواجه فضل‌الله‌بن نَصُوح شيرازى از استادان قرن هشتم هجرى در قصيده و غزل بوده است. وى در شعرهايش ”ابنِ نَصُوح“ تخلص مى‌کرد و در کتاب‌هاى تذکره و ترجمه نيز به همين‌گونه شهرت دارد. ولادتش در اول‌هاى قرن هشتم در خاندانى متمکن در شيراز اتفاق افتاد و پدرش نصوح از افراد سرشناس آن شهر بود. برخى او را از تبريز دانسته‌اند و علت اين تصور آن است که ابن‌ِ نَصُوح در شعرهاى خود فراوان از تبريز ياد نموده و بدان اظهار علاقه کرده و قسمت اعظم عمر او در تبريز گذشته و در آنجا شاعرى آموخته است. بنابر آنچه در خلاصةالاشعار تقى‌الدّين کاشى آمده ”ابنِ نَصُوح“ از اوان طفوليت تحت‌نظر اهل معرفت تربيت و پرورش يافت و مدتى در خدمت شيخ رکن‌الدّين علاءالدولهٔ سمنانى بود و شيخ رساله‌اى در ”اسرار حالات نبوت“ به فارسى براى او نگاشت. دربارهٔ سال‌هاى ظهور شاعرى ابن‌ِ نَصُوح و نام ممدوحان او مؤلف خلاصةالاشعار دچار اشتباه شده است. ظاهراً ابنِ نَصُوح بعد از آنکه آخرهاى عهد علاءالدولهٔ سمنانى (م ۷۳۶هـ) را درک کرده و از او آداب طريقت و حقيقت‌هاى عرفان را فرا گرفت، به قصد انتخاب حرفهٔ شاعرى در خدمت سَلمان ساوَجى درآمد و نزد او شاگردى کرد و در شعرهايش بدين امر اشاره و افتخار نموده است.


نخستين ممدوح او از ميان شاهان سلطان حسين ابن‌شيخ اويس ايلکانى (۷۷۶ - ۷۸۴) بود. سپس سلطان احمدبن اويس (۷۸۴-۸۱۳) را در چندين قصيدهٔ خود ستود و پس از مرگ اين سلطان به قصد انزوا و اشتغال به معنويات از خدمت دربار کناره جست. وى از ميان وزيران و رجال بعضى مانند کمال‌الدّين على وزير و عبدالرحمن وزير از وابستگان دولت ايلکانى و نيز شيخ‌الاسلام خواجه غياث‌الدّين محمدتبريزى مشهور به شيخ کَجَجْ ( يا: کَجَجاني) را مدح گفته است. دَه‌نامه‌اى که برخى از تذکره‌نويسان به او نسبت داده و گفته‌اند که شهرت داشته و تقى‌الدّين آن را به غلط به‌نام غياث‌الدّين محمد، وزير ابوسعيد بهادر دانسته نيز ظاهراً به‌نام همين شيخ غياث‌الدّين تبريزى است و قاعدتاً از نوع دَه‌نامه‌هائى بوده که در قرن هفتم و هشتم چندين بار به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف ترتيب يافت و عادتاً دربارهٔ مدارج و احوال عشق و عاشق و معشوق و در نتيجه داراى مبناى عرفانى بوده است. ابنِ نَصُوح شيعه بود و ترکيب‌بندى در منقبت على عليه‌السلام و قصيده‌اى شيوا در نعمت حضرت رسول اکرم و قصيده‌هائى در توحيد و وعظ و مرثيهٔ اهل بيت دارد. وفات ابنِ نَصُوح به سال ۷۹۳هـ در تبريز افتاق افتاد. ديوانش را که مشتمل بر قصيده، ترکيب، غزل، رباعى و مثنوى است تقى‌الدّين کاشى ديده و عدد بيت‌هاى آن را چهار هزار تخمين زده است. حدود هزار بيتى از آن که در خلاصةالاشعار نقل شده همه منتخب و استادانه و به شيوهٔ گفتار استادش سَلمان است و مانند او هم قصيده استادى توانا است و هم در غزل شاعرى لطيف سخن و نکته‌پرداز: از سخنان او است:


اى دل درين سراچهٔ خاکى مکن مقام از تنگناى جسم بصحراى جان خرام
واثق به عمر و دولت فانى مشو که نيست چون عهد عمر دولت ده روزه را دوام
تا کى چو نرگست همه در سر خيال خواب تا کى چو لاله‌ات همه در دل هواى جام
گه چون عصير خسته‌اى از پايمان عصر گه سر گرفته چون خمى که فکرهاى خام
ز آن بزم نوش باده که ساقى بود مقيم ز آن جام خواه جرعه که باقى بود مدام
تا کى ابوالفوارس عقل تو چون دواب در مرتع صفات بهايم کند کنام
طبعت به رنگ سبز از آن ميل مى‌کند کز بوى گل مشام خران را بود زُکام
کى سر کشى کند چو عنان باد پاى نفس گر بر سرش بدست رياضت کنى لجام
تا چند بهر حق بتکلف کنى سجود برخلق تا بکى به تکبر کنى سلام
پيش خدا بروز قيامت بود شفيع در خلوت ار به سجده نمائى شبى قيام
فردا ز تاب نار خلاصت بود چو زر کار ترا اگر به شهادت بود ختام
از دل به آب توبه فرو شوى چرک شرک تا بر تن تو آتش دوزخ بود حرام
عِزّى نباشد آنکه کند سجده پيش لات آن را که کعبه قبله و قرآن بود امام
دل بر رباط کهنهٔ دنيا چه مى‌نهى کى در چنين خرابه مسافر کند مقام
تا کى به نور حسن شود غره چون هلال آن را که دور حسن به ماهى شود تمام
گر بيژنى زمانه به چاهت کند به زور ور رستمى سپهر به ميخت کشد چون سام
گردى ز پشت مرکب چوبين شکارِ گور بهرام وار گر بودت خنگ چرخ رام
گردد زمانه از بن دندان به کام تو دندان بى‌نيازى اگر برکنى زکام
سيمرغ همتت چو مگس در هواى نفس تا کى پرد به گرد سر سفرهٔ لئام
هر دم به گوش بلبل جانم درين قفس از طايران سدره‌نشين مى‌رسد پيام
کاى عندليب گلبن بستانسراى قدس چندين ز بهر دانه چرائى اسير دام
پر برگشا ازين قفس تنگ چون هما عنقا صفت ز قاف قناعت بر آر نام ...
هر دل که سراسيمهٔ آن زلف دوتا نيست هيچش خبر از حال من بى‌سروپا نيست
عمريست کزو چشم و وفا دارم و چون عمر عمريست که او بر سر پيمان و وفا نيست
شرطست مراعات دل ريش غريبان چونست که اين قاعده در شهر شما نيست
آن را که جهان زير نگينست چو خاتم از ساغر کامش لب اميد جدا نيست
حاصل همه اينست که چون ابن‌نصوحش جز غم ز جهان حاصل دوران بقا نبيست
بافاقه و فقر همنشينم کردى بى‌مونس و بى‌يار و قرينم کردى
اين مرتبهٔ مقربان درِ تست آيا به چه خدمت اين چنينم کردى