خواجه مَجدالدّين‌بن احمد هَمْگَر معروف به ”ابن‌هَمْگَر“ و ”مَجدهَمْگَر“ از شاعران و گويندگان شهير قرن هفتم هجرى است. مَجد در نيمه‌هاى سال ۶۰۷ در يزد ولادت يافت و بعد از کسب کمال و آموختن شعر و انشاء و خوشنويسى از يزد به شيراز رفت. به اين سبب جمعى از تذکره‌نويسان او را ”فارسي“ و شيرازى شمرده‌اند و خود او نيز چندبار خود را ”مَجد پارشي“ خوانده است. او در شيراز در خدمت پادشاهان سلغرى تقرب يافت و در شمار ”خواجگان “ درآمد و به‌ درجهٔ ملک‌الشعرائى رسيد و ابوبکربن سعد و سعدبن ابوبکر و محمدبن سعدبن ابوبکر را مدح کرد و در نزد اين شاهان معزز و محترم بود و از ظاهر کلام او مشهود است که رتبه‌اى معادل وزارت داشته و ”وزيرنشان“ و مشاور شاهان بوده است. با اين همه مدتى قريب به شش ماه را بر اثر تهمت حاسدان در عهد اتابک ابوبکر در حبس گذارند تا آنکه به شفاعت خواجه فخرالدّين ابوبکر وزير اتابک رهائى يافت. بعد از انقراض حکومت سلغريان به سال ۶۳۳هـ مَجد از شيراز به کرمان رفت تا در پناه قراختائيان کرمان درآيد ولى پس از توقف کوتاهى در آن ديار دوباره راهى شيراز گشت و از آن پس همواره در سايهٔ عنايت و حمايت خواجه شمس‌الدّين محمد صاحب ديوان جوينى به‌سر برد و آن بزرگ‌مرد دانش‌دوست و فرزندش بهاءالدّين محمد و همچنين عطاملک جوينى را در قصيده‌هاى متعدد خود ستود.


مَجد هَمْگَر پس از افتادن خاندان بزرگ جوينى به‌دست وحشيان مغول و تاتار بسيار تأسف و اندوه خورد. رباعى مشهور او در رثاى خواجه شمس‌الدّين محمّد (مقتول به سال ۶۸۳) گوياى بخشى از اين تأسف عميق او است:


در رفتن شمس‌ از شفق خون بچکيد مه چهره بکند و زهره گيسو ببريد
شب جامه سيه کرد از اين ماتم و صبح برزد نفس سرد و گريبان بدريد


بعد از زوال اين خاندان دانش و ادب، مَجد هَمْگَر که در اصفهان به‌سر مى‌برد با پريشانى و فقر و پيرى روبه‌رو شد و دم از سخن فروبست و گوشهٔ انزوا گرفت تا سرانجام در هفدهم صفر سال ۶۸۶ بدورد حيات گفت.


مَجد هَمْگَر در شعر به ‌شيوهٔ شاعران خراسان استاد مسلم عهد خود و مرجع معاصران در داورى‌هاى ادبى بوده است. در قصيده و غزل و رباعى سخن وى سهل و روان و برگزيده است. در شعرش انديشه‌هاى باريک و مضمون‌هاى دقيق حکمى و اجتماعى بسيار است. نسخه‌هاى ديوانش در حدود سه هزار بيت دارد. در نثر فارسى نيز توانا بود به همين سبب بَدرِ جاجرمى در مونس‌الاحرار خود او را ”المنشي“ و ”منشى‌الکلام“ خوانده است. مجد هَمْگَر خط را نيز نيکو مى‌نوشت و براى بزرگان عهد خود استنساخ مى‌کرد.


از شعرهاى او است:


وقت آنست که ياران مى‌ روشن گيرند بزم آراسته را در گل و سوسن گيرند
صبحدم باده‌خوران سوى گلستان آيند شامگه مست و خرامان ره گلشن گيرند
شاهدان ميل همه سوى در و دشت کنند عاشقان بر سر ره منزل و مسکن گيرند
دلبران چون مى و رود و گل و صحرا طلبند بى‌دلان ترک دل و جان و سر و تن گيرند
قمرى و سارى در باغ وطن گو سازند بلبل و فاخته بر سرو نشيمن گيرند
بلبلان چون به چمن زمزمه و ناله کنند همه آهنگ ز آه سحر من گيرند
عاشقانى که به‌هم جام مى‌ خام خورند همه بر ياد من سوخته خرمن گيرند

گاه آنست که سرمست در يار زنم
دست در دامن آن دلبر عيّار زنم

وقت آنست که بلبل به گلستان آيد هر که عاشق بود از خانه به بستان آيد
غنچه در پوست نگنجد ز نشاط مى و بزم تا که از طرف گلستان به شبستان آيد
گل به بزم همه کس عيش کند چون بت من يا چون من بلبل بيچاره به افغان آيد
راستى گل به وفا يار مرا مى‌ماند که وصالش به يکى هفته به پايان آيد
بلبل خسته چون من از پس يک هفته وصال رنج يکساله کشد چونکه ز هجران آيد
همه شب ناله کنم بر صفت ليلى و من نالهٔ بلبل و من هر دو به يکسان آيد
نالهٔ بلبل مست از طرب گل خيزد نالهٔ من همه از سوز دل و جان آيد

گاه آنست که آهنگ خرابات کنم
خاک در ديدهٔ سالوسى و طامات کنم



حسن جهانگير تو مملکت جان گرفت کفر سر زلف تو عالم ايمان گرفت
در هوس عشق تو رخت برانداخت صبر عشق ز ديوانگى راه بيابان گرفت
گشت پريشان دلم در هوس زلف تو تا وطن خود در آن زلف پريشان گرفت
بوى سر زلف تو باد به گلزار برد بلبل مست آن زمان راه گلستان گرفت
تا پسر همگرست بلبل باغ سخن از نفس عندليب نغمه و دستان گرفت
از سادگى و سليمى و مسکينى وز سرکشى و تکبر و خودبينى
بر آتش اگر نشانيم بنشينم بر ديده اگر نشانمت ننشينى
درد تو ز دل به داغ هجران نرود نقش تو ز پيش چشم آسان نرود
تا دل باشد مهر تو در دل باشد تا جان نرود مهر تو از جان نرود