شيخ‌الاسلام خواجه عمادالدّين على فقيه کرمانى مشهور به ”عماد‌فقيه“ و متخلص به ”عماد“ از شاعران استاد قرن هشتم هجرى و از معاصران سلطان ابوسعيد بهادرخان است. در نسخه‌اى از ديوان غزل‌هايش که به تاريخ ۷۶۳هـ در زمان حيات شاعر نوشته شده از او با عنوان‌هاى ”شيخ‌الاسلام الاعظم، قدوةاکابر مشايخ‌العالم، مرشد اعاظم‌السلاطين، عمادالملة و الشريعة و الدّين ...“ ياد شده است. از اشارت‌هائى که تذکره‌نويسان دربارهٔ او دارند بلندى مرتبه و مقام عماد در عهد خويش آشکار مى‌شود ولى معلوم نيست داستان گربهٔ نمازگزار او، که منشاء تخليط‌هاى معروف دربارهٔ اين استاد گرديده و حتى برخى آن حيوان عابد و ”احرام‌بند“ را موجب ارادت شاه شجاع مظفرى نسبت به شيخ‌ دانسته و اين ارادت را هم مايهٔ رشک حافظ بر عماد و موضوع يکى از غزل‌هاى وى شمرده‌اند، از کى شروع شده و چگونه در حبيب‌السير راه يافته است. به هر حال بايد آن را از شمار افسانه‌ائى دانست که معمولاً ذهن افسانه‌سازان قرن نهم به هم مى‌بافت و در شرح حال بزرگان علم و ادب راه مى‌داد.


صاحب کتاب مزارات کرمان مى‌نويسد شهرت عماد در زمان حيات وى به هندوستان رسيده بود و او به شيخ‌ زَين‌الدّين على کامُوئى ارادت خاص داشت و رساله‌هاى متعدد دربارهٔ احوال و سير و سلوک خود و بنا نهادن يک خانقاه نوشت و ميان او و جلال‌الدّين شاه شجاع مظفرى (۷۵۹-۷۸۶هـ) رابطهٔ مرادى و مريدى برقرار بود چنانکه شاه شجاع سالى يکبار به کرمان مى‌رفت و مطمح نظرش صحبت خواجه عماد بود (مزارات کرمان تأليف سعيد محرابى کرمانى به نقل از آتشکدهٔ آذر، ص ۶۲۴ تا ۶۳۴ چاپ دکتر سادات ناصري). همين مؤلف در دنبالهٔ اين مطلب گفته است که چون حافظ نيز به شاه‌شجاع توجه و علاقهٔ خاص داشت ميان او و عماد نفرت و رقابتى به‌وجود آمده بود و حافظ را مسافرت به کرمان و ديدار عماد خوش نمى‌آمد و غزل معروف خواجه (صوفى ‌نهاد دام و سر حقه باز کرد ـ بنياد مکر با فلک حقه‌باز کرد... ) مولود همين نظر استاد شيرازى به سخنور کرمانى است.


عماد در شعر مرتبه‌اى بلند دارد. سخن او استوار و منتخب و دور از فتور لفظى و معنوى و متضمن مضمون‌هاى لطيف و معنى‌هاى بلند است. شيخ‌ آذرى (دربارهٔ احوال او رجوع شود به تذکرةالشعراى دولتشاه، ص ۴۴۸ - ۴۵۶) دربارهٔ او گفته است در سخن خواجه عماد نه در لفظ و نه در معنى حشو و فتورى راه نيافته و از آن بوى عبير به مشام هنروران و صاحبدلان مى‌رسد.


کليات آثار عماد مشتمل است بر انواع مثنوى و قطعه و قصيده و غزل و رباعى و مخمس و مرثيه. مثنوى‌هاى او عبارت است از:


۱. صحبت‌نامه به بحر متقارب مثمن مقصور و در آداب طبقه‌هاى مختلف که به‌نام غياث‌الدّين محمد فرزند رشيد‌الدّين فضل‌الله سروده است.


۲. محبت‌نامه در هشت باب به بحر هزج مسدس مقصور که در سال ۷۲۲ هـ به‌نام تاج‌الدّين على عراقى وزير ساخته است و حاوى مناظره‌هائى است ميان روح و بدن، کاه و کهربا، نحل و نخل، شمع و پروانه، گل و بلبل، ذره و خورشيد، پشه و پيل.


۳. دَه‌نامه به بحر هزج مسدس مقصور شامل نامه‌هائى به شاه شجاع و عده‌اى از مشايخ و دوستان.


۴. صفانامه يا مونس‌الابرار که منظومه‌اى است عرفانى و اخلاقى به‌نام شاه شجاع در سه باب در بحر سريع و عماد آن را به سال ۷۶۶ هـ به استقبال از مخزن‌الاسرار نظامى ساخته است.


۵. طريقت‌نامه که مثنوى مفصلى است در حدود ۲۸۰۰ بيت و ده باب به بحر هزج مسدس مقصور در شرح مبانى تصوف. اين مثنوى را شاعر بنابر قول خود از مصباح‌الهدايهٔ عزالدّين محمودبن على کاشانى (م ۷۳۵هـ) به اضافهٔ استفاده‌هائى از عوارف المعارف و کتاب التعرف لمذهب التصوف ترتيب داده و به‌نام امير مبارز‌الدّين محمد سروده است.


مرگ عماد به سال ۷۷۳ هـ اتفاق افتاده است. از او است:


جوان دولتى از نژاد کيان که بدخانه پرورد چون ماکيان
نشانى نديده ز گنج هنر کرانى گزيده ز رنج سفر
نديده ز صيف و شتا گرم و سرد نه واقف ز درمان نه آگه ز درد
شنيد از جهان ديده‌اى خرد‌ه‌دان که آتش خورد مرغ هندوستان
تو گوئى که باور نکرد آن سخن برآشفت طبعش ز پير کهن
مگر گفت با همدمان قريب که کذب از مسافر نباشد غريب
از آن طعنه چون گشت آگاه پير برون شد ز مجلس چو از قوس تير
به يک سال شد سوى هندوستان بر خسرو آورد مرغى از آن
که بر دعوى او گواهى دهد بر شه رخ عذرخواهى نهد
يکى گفتش اى پير خرده‌شناس سزاوار تحسين و شکر و سپاس
کلامى چرا آورى بر زبان که سالى سفر باشدش ترجمان
مگوى اى برادر به هر مجلسى حديثى که باور ندارد کسى
چو دريا گهر دار و خاموش باش صدف‌وار سر تا قدم گوش باش
عماد ار ببندى دهن همچو باز شود ناگهت چشم تحقيق باز
صحبت‌نامه
شنيدم که ملک خوئى پريچهر حديث ماجراى ذره و مهر
که ذره گفت با خورشيد انور که اى روشندل پاکيزه گوهر
توئى شمع شبستان زمانه گل خوشرنگ بستان زمانه
زواياى ملايک روشن از تست خراب‌آباد عالم گلشن از تست
توئى قنديل گردون معلق چراغ هفت مشکات مطبق
منور طلعتت مشهور آفاق لواى صبح تو منصور آفاق
من آن گردم که از راه تو برخاست به نور روى زيباى تو پيداست
دل سرگشته در مهر تو بستم خيالى شد وجود نيست و هستم
چو با مهرم بود پيوند جانى سزد گر دم زنم از مهربانى
نه آن شخصم که در چشم کس آيم که در کوى حقارت گشت جايم
سروپائى ندارم چون توان کرد دل و رائى ندارم چون توان کرد
دلم سرگشته باشد در هوايت به اميد و تمناى لقايت
ز خاکم جذبه مهر تو برداشت بحمدالله مرا محروم نگذاشت
منم رقاص بزم چون جنانت معلق باز زرين ريسمانت
گهى گيرم صبا تنگم در آغوش که اين از بادهٔ مهرست مدهوش
گهم گوهر فشاند ابر بر سر که هست از عاشقان طلعت خور.....
محبت‌نامه
بيچاره خسته‌ئى که ز دارالشفاء دين قاروره مى‌برد به حکيمان ره‌نشين
از راه و رنج و محنت و بيماريش چه غم آنرا که خضر يار و مسيحا بود قرين
بر لوح جان نوشته‌ام از گفتهٔ پدر روز اول که تربت او باد عنبرين
کاى طفل اگر به صحبت افتاده‌اى رسى شوخى مکن به چشم حقارت در او مبين
گر در جهان دلى ز تو خرم نمى‌شود بارى چنان مکن که شود خاطرى حزين
بر شير از آن شدند بزرگان دين سوار کآهسته‌تر ز مور گذشتند بر زمين
يارى جز از خدا نتوان خواستن عماد يا مستعان عونک اياک نستعين