در نيمهٔ دوم قرن پنجم، تمام قرن ششم و آغاز قرن هفتم دوران تاخت و تاز غلامان و قبايل زردپوست (ترک) و ويرانکارى‌هاى آنان و نابسامانى‌هائى است که چيرگى‌هاى پى در پى آنان در وضع اجتماعى ايران پديد آورد. عدد غلامان و کنيزکان ترک از خلجى و تاتار و غز و قفچاق و يغما و تبتى و چگل و جز آنان در اين عهد بسيار بوده و همه جا را از دربارهاى پادشاهان و اميران و دستگاه‌هاى وزيران و رجال تا خانه‌هاى اکابر و اشراف و متمکنين فرو گرفته بودند، و بيشتر نفوذ آنان در دستگاه‌هاى دولتى بود که براى جنگ و اخذ ماليات و عوارض و نظاير اين کارها مورد استفاده قرار مى‌گرفتند و البته از جور و عدوان نسبت به مردم دريغ نمى‌کردند و بر آنان رنج‌ها مى‌رسانيدند و از ايشان مال‌ها مى‌ستانيدند. از ميان همين غلامان بود که معمولاً دسته‌اى بر ديگران به رتبه و درجه تفوق مى‌يافتند و اندک اندک به مرتبهٔ حاجبى سلطان و امارت سپاه و حتى سپهسالارى مى‌رسيدند و وقتى نيروى کافى مى‌يافتند بر خداوندگاران خود عصيان مى‌ورزيدند و بسى اتفاق مى‌افتاد که حکومت‌ها را از آنان منتزع و به‌خود مخصوص مى‌ساختند.


و اما قبايل زردپوست آسياى مرکزي، که در تمدن اسلامى از همهٔ آنان به ”ترک“ تعبير مى‌شده، از اواخر عهد سامانى به‌بعد شروع به نفوذ به ماوراءالنهر نمودند و نخستين دولتى که به‌وسيلهٔ آنان در قلمرو فرهنگ ايرانى تشکيل يافت دولت آل افراسياب است که دولت سامانى را در سال ۳۸۹ برانداخت. در همان اوان که اين دسته از ترکان سرگرم توسعهٔ دايرهٔ نفوذ خود در ماوراءالنهر بودند دستهٔ ديگرى از زردپوستان آسيا، از طوايف ترکمان غز از سيحون گذشته به داخلهٔ ماوراءالنهر نفوذ نمودند و در جند و نور بخارا ساکن شدند و اينان حکومت سلجوقى را پديد آوردند و هنوز چندى از قدرت يافتن اين دسته نگذشته بود که يک قسمت بزرگ ديگر از ترکمانان به‌نام ”قراغز“ در سال ۵۴۸ با شکست دادن سنجر تمام خراسان و کرمان را محل تاخت و تاز خود قرار دادند و عاقبت هم دستهٔ بزرگى از آنان در شمال خراسان قديم و در جوار ولايت‌هاى گرگان و دهستان ساکن شدند.


مهاجرت‌هاى ترکمانان غز به‌جانب مشرق و مغرب يعنى ولايات ماوراءالنهر و ايران و بيزانس و بلغار و کريمه، باعث شد که اراضى اصلى آنان در سواحل رود سيحون و شمال درياچهٔ خوارزم و شمال درياى مازندران، از کف ايشان بيرون رود و به‌دست طوايف قفچاق افتد و تمام آن ناحيهٔ وسيع از قرن پنجم به ”دشت قفچاق“ معروف گردد. اين قفچاقيان با خوارزمشاهان آل اتسز روابط نزديک داشتند و در حوادث ايران تا قسمتى از قرن هفتم و در دورهٔ مغول مؤثر بودند.


در همين اوان دسته‌اى از طوايف تونگوز مشهور به قراختائيان يا ترکان ختا که بر مغولستان و ترکستان شرقى و بر طوايف اويغور و قرقيز غلبه يافته بودند، از سال ۵۱۹ هجرى بر اثر فشار قسمت ديگرى از هم‌نژادان خود يعنى تونگوزها ناچار به‌طرف مغرب تاختند و با خاندان سمرقند درافتاده در سال ۵۳۱ شکست سختى بر دولت آل افراسياب وارد کردند و در سال ۵۳۵ سلطان سنجر را نزديک سمرقند به سختى شکست دادند و بسيارى از مسلمانان را در اين جنگ از ميان بردند و حکومتى جديد در ماوراءالنهر به‌نام دولت گورخانى پديد آوردند.


از علل عمدهٔ پيشرفت قراختائيان اتحاد آنان با طوايف بزرگ ديگرى از زردپوستان آسياى مرکزى بود به‌نام ”قارلق“. اينها همانند که در ادبيات ما به ترکان خلخى معروف هستند و شاعران مان کنيزکان و غلامانى را که از اين نژاد بودند به زيبائى و دلپذيرى وصف نموده‌اند. اين طوايف مدت‌هاى متمادى در سواحل علياى رودخانهٔ سيحون، در نواحى جنوبى منزلگاه‌هاى قديم غزان، سکونت داشتند و در حملهٔ ترکان ختا با آنان همکارى نمودند و سپس خود در قسمت‌هاى بزرگى از ماوراءالنهر مستقر شده با خوارزمشاهان آل اتسز از در اتحاد درآمدند و در لشکرکشى‌هاى آنان شرکت جستند.


سلاطين خوارزمشاه با قفچاق‌ها و قارلق‌ها اتحاد داشتند و سپاهيان خوارزمى غالباً از همين اقوام و قبايل بى‌رحم سفاک ديگرى از زردپوستان به‌نام ”ترکان قنقلي“ تشکيل مى‌شدند. مادر سلطان محمد خوارزمشاه، ترکان خاتون، از همين طوايف قنقلى و خود در سفاکى و بى‌رحمى و فساد و تباهى اعمال معروف بود، سلطان جلال‌الدين منکبرنى قفچاق‌زاده و به‌همين سبب محل کينه و نفرت ترکان خاتون بود. به‌هرحال قنقلى‌ها که به ”ترکان اعجمي“ شهرت داشتند خونريزترين و بدرفتارترين دسته‌هاى ترکان بوده و در کشتن و اسير کردن مسلمانان و غارت اموال آنان خشک و تر نمى‌شناختند.


اينها دسته‌هاى اصلى قبايل زردپوست (= ترکان) بودند که در قرن پنجم و ششم سرزمين ما را محل تاخت و تاز و نهب و غارت قرار دادند، طوايف کوچک ديگر که همراه آنان مى‌آمده و هريک به‌نوبهٔ خود مورث آزار و ايذاء خلق مى‌شده‌اند از اين حساب بيرون هستند.


تسلط زردپوستان آسياى مرکزى اعم از قبال و غلامان، بر قلمرو فرهنگ ايرانى نتايج گوناگون داشت و بر روى‌هم موجب تغييرات عظيمى در اصول عقايد سياسى و اجتماعى ايرانيان شد و بسيارى از رسوم و آداب قديم را دگرگون ساخت.


اينان معمولاً مردمى متعصب در عقايد، و در نشر مذهب خود سختگير و نسبت به کسانى که با عقايدشان همراهى نداشتند بدرفتار، و قتال و سفاک بودند و به‌همين سبب با تسلط آنها چه غلامان و چه امراى قبايل، سياست دينى خاصى در ايران رايج شد و اين امر به تقويت علماى شرع و آزار مخالفان آنها خاصه حکما و معتزله و همچنين آزار سخت شيعهٔ اسمعيليه و شيعهٔ اثنى‌عشريه کشيد.


اين زردپوستان با همهٔ تظاهر به ديندارى مردمى فاسد، شرابخواره، قتال و نهاب بودند، تجاوز به اعراض و نواميس خلق مطلب مهمى در پندار آنان نبود، ظلم و بيدادگرى پيشهٔ ايشان بود و ناچار در عهد تسلطشان بسى از مفاسد و معايب اخلاقى در ميان مرم پراکنده شد و مردم بينا را، که از اين نابسامانى‌ها رنجيده‌خاطر بودند، به انتقاد از اوضاع واداشت و از اين راه در آثار نويسندگان و شاعران قرن ششم سخنان انتقاد‌آميز بسيار در مذمت ترکان و مفاسدشان ، و نيز در بدگوئى از رفتار امرا و سلاطين و رجال که غالباً از ميان همين غلامان و قبايل زردپوست پديد آمده بودند ملاحظه مى‌کنيم که شواهد آن را در اصل اين مباحث مى‌يابيد.


شايد يکى از جلوه‌هاى اين ناخرسندى ايرانيان (= تاجيکان) از ترکان، پيدا شدن يک‌نوع عصيبت نژادى باشد که در آثار شعراى آن عهد غالباً به‌صورت اشارات دشنام‌آميز به ترکان و خوى ترکى و ترکتازى آنان ظاهر شده است و در اينجا فقط به نقل يکى از آن اشارات که اتفاقاً خطاب به ترکان نيز هست اکتفا مى‌شود تا نمونه‌اى از اين تظاهرات ادبى را در اين باره در آغاز قرن ششم ديده باشيم. اسدى مى‌گويد (کرشاسپ‌نامه):


مزن زشت و بيغاره ز ايران زمين که يک شهر ازو به ز ماچين و چين
بهرشه بر از تخت چير آن بود که او در جهان شاه ايران بود
از ايران جز آزاده هرگز نخاست خريد از شما (از ترکان) بنده هرکس که خواست
زما پيشتان نيست بنده کسى و هست از شما بنده ما را بسى
وفا نايد از ترک هرگز پديد وز ايرانيان جز وفا کس نديد


در برابر اين اوضاع، خاصه در برابر اين تغلب و چيرگى غلامان و قبايل زردپوست، ايرانيان به‌تدريج عوامل و اسباب مقاومت را از دست مى‌دادند. از دست دادن اين مقاومت صورت ظاهرى و مادى نداشت بلکه خطر آن بيشتر از آن باب بود که جنبهٔ معنوى و نفسانى داشت. مقصود آن است که حميت قومى و نژادى در اين دوران جاى خود را به حميت دينى داده و ”ملت اسلام“ در برابر ”ملل“ غير اسلامى قرار گرفته بود، پس هر که مسلمان بود بفحواى انماالمؤمنون اخوة، ”برادر“ شمرده مى‌شد، خواهى سپيدجامه و خواهى سياه باش! زردپوستان آسياى مرکزى هم اين نکته را نيک دريافته بودند، نخست مسلمان مى‌شدند و آنگاه به داخلهٔ نجد ايران پاى مى‌نهادند و چون مسلمان بودند به‌هرجاى از ”بلاد اسلامي“ که مى‌رفتند جايشان بود زيرا با ساير ”مؤمنان“ برادر بودند، اما اين ”برادران“ هرجا که مى‌رفتند، از سمرقند و بخارا تا بغداد و شام و مصر، همه جا را به‌خون آلودند و از آن‌جمله بلاد ايران را. پس مقاومت در برابر آنان يا به‌صورت تظلم به ”اولوالامر“ که آنها نيز از همين قماش بودند، جلوه مى‌کرد و يا به هيئت شکوه و شکايت اهل قلم در آثارشان، که بدبختانه هر دو بى‌اثر بود.


با همهٔ اين احوال يک نکته روشن است و آن اينکه يک‌نوع ”مقاومت منفي“ در برابر اين وضع وجود داشت و آن تن درندادن به زدودن آثار و انديشه‌هاى ملى و فرهنگ قومى از طرفي، و آموخته کردن متغلبان با زبان فارسى و آداب و رسوم ايرانى از طرف ديگر بود و چنين هم شد. چنانکه اين نورسيدگان هم به‌زودى در نژاد ايرانى مستهلک شدند و هم خود، مروج و مدافع زبان فارسى و قسمتى از آداب و رسوم ايرانى شدند. با اين حال آثارى هم از چيرگى خود و معايب و مفاسد خود در جامعهٔ ايرانى برجاى نهادند.


مطلب مهم ديگر آنکه در گيرودار اين مشکلات هنوز بسيارى از خاندان‌هاى کوچک امارت و رياست در اطراف و اکناف ايران پراکنده و پاى برجاى بودند که در حيطهٔ نفوذ خود همهٔ آداب ملى و خصائص ملى را نگاه داشتند و حتى گاه در اين راه با تعصب عمل کردند. خاندان‌هاى وزارت هم در اين ميان بزرگترين خدمات خود را در مراقبت از اهل علم و ادب و متصوفه و برانگيختن سلاطين به انشاء مدارس و رباطات و خانقاه‌ها و مساجد و احداث اوقاف و حمايت علما و طلاب علوم و شاعران و نويسندگان انجام مى‌دادند، و تا آنجا که ميسر بود آنان و امرا و لشکريانشان را از آزار خلق بازمى‌داشتند مگر در مواردى که سر و کارشان با اوباش قوم يا با خونخواران سفاک، که شمارهٔ آنان کم نبوده است، بود.