|
از کبار نويسندگان و بلغاى پايان قرن ششم و اوايل قرن هفتم يکى ظهيرى سمرقندى است. بهاءالدين (يا: ظهيرالدين) محمدبن علىبن محمدبن الحسن الظهيرى السمرقندى از مشاهير مترسلين و کتاب ايران در اواخر قرن ششم است. عوفى او را با لقب ”الصدرالاجل“ ياد کرده و اسم او را در باب ”وزرا و صدور“ آورده و گفته است که ”مدتى صاحب ديوان انشاء قلج طمغاجخان بود و اکابر آن زمان از بحار فضايل او مغترف بودند و به تقدم و پيشوائى او معترف“. اين قلج طمغاجخان همان جلالالدين قلجطمغاج خان ابراهيم ماقبل آخرين پادشاه از سلسلهٔ آلافراسياب است که در حدود سال ۶۰۰ وفات يافت و بعد از او نصرةالدين قلج ارسلان عثمان جاى او را گرفت و در سال ۶۰۹ بر دست سلطان محمد خوارزمشاه حکومتش پايان يافت.
| |
|
|
|
از احوال ظهيرى سمرقندى بيش از اين اطلاعى ندارم و نمىدانم تا کى زنده بود. مسلم است که وى از بستگان به دربار سلطنت قلج طمغاج خان ابراهيم و صاحب ديوان رسائل او بوده و علاوه بر تعهد امور ديوانى به تأليف کتب نيز اشتغال داشته است. از آثار او کتب ذيل مشهور است:
| |
|
|
|
۱. اغراضالسياسة فى اعراضالرياسة مشتمل بر لطايف کلام ملوک از عهد جمشيد تا زمان قلج طمغاج خان ابراهيم که اين کتاب به اسم او نوشته و به وى اهداء شده است. کتاب اغراضالسياسة بعد از مرگ سنجر (م ۵۵۲ هـ) به نگارش درآمده زيرا آن پادشاه را در شمار رفتگان ياد مىکند و کتابى است مصنوع و مزين و در آن دستورها و لطايف کلام پادشاهانى از قبيل جمشيد و فريدون و منوچهر و اسکندر و فورهندى و فغفور چين و خاقان خزر و بعضى از شاهنشاهان ساسانى و برخى از سلاطين اسلامى ايرانى و غيرايرانى و از آنجمله امير نصربن احمد سامانى و عضدالدوله و علاءالدوله و سلطان محمود و البارسلان و سنجر و دستهاى از حکما مانند افلاطون و ارسطو مذکور افتاده و همه جا به رسم ديگر آثار مصنوع با شواهد و اشعار عربى و پارسى همراه شده است. اين کتاب به طبع رسيده.
| |
|
|
|
۲. سمعالظهير فى جمعالظهير.
| |
|
|
|
۳. سندبادنامه که از جملهٔ آثار بسيار مشهور نثر پارسى و همتاى کليله و دمنه است. سندبادنامه از جملهٔ قصص قديم هند است که به زبان پهلوى نقل شده بود و در ادبيات قبل از اسلام ايران شهرت بسيار داشت. مسعودى در مروجالذهب اين کتاب را بهنام ”کتابالوزراء البسعة و المعلم و امرأةالملک“ از تأليفات سندباد حکيم از حکماى معاصر کوش پادشاه هند دانسته است. ابنالنديم صاحبالفهرست دو تحرير بزرگ و کوچک از سندبادنامه مىشناخته و يکجا بدون ترديد آن را از اسمار و احاديث هندوان دانسته و در مورد ديگر گفته است که معلوم نيست ايرانيان مؤلف آن بودهاند يا هندوان ولى نزديکتر به حق آن است که هندوان آن را نوشته باشند.
| |
|
|
|
اين کتاب از جملهٔ کتب پهلوى بود که زود به عربى ترجمه شد و دو نسخهٔ ”کبير“ و ”صغير“ آنچنانکه ابنالنديم آورده است شهرت داشت، ليکن ترجمهٔ فارسى آن زودتر از قرن چهارم صورت نگرفت و اين امر به فرمان امير نوحبن منصور سامانى (۳۶۶-۳۸۷ هـ) بهدست خواجهٔ عميد ابوالفوارس قناوزى انجام شد و او آن داستان را از پهلوى به پارسى درى گرداند. ظهيرى سمرقندى در مقدمهٔ سندبادنامه تاريخ اين ترجمه را سال ۳۳۹ (سنهٔ تسع و ثلثين و ثلثمائة) نوشته است ليکن اين سال با تاريخ سلطنت نوحبن منصور سازگار نيست و اگر اين تاريخ درست باشد بايد ترجمهٔ مذکور به فرمان نوحبن نصر (۳۳۱-۳۴۳ هـ) انجام شده باشد.
| |
|
|
|
ظهيرى همچنانکه خود گفته است سندبادنامه ترجمهٔ قناوزى را که به انشائى ساده و غير مزين بود، از صورت سادهٔ خود بيرون آورد و آن را به نثرى مزين و آراسته به امثال و اشعار پارسى و تازى نوشت و تهذيب کرد و از عهدهٔ اين کار شگرف چنان با مهارت و استادى برآمد که بايد کتاب او را از نمونههاى مطبوع و دلپذير نثر مصنوع در اواخر قرن ششم هجرى دانست. او خود در اوايل کتاب در اين باره گفته است:
| |
|
|
|
”مىگويد مقرر اين مقدمات و محرر اين کلمات محمدبن علىبن محمدبن الحسن الظهيرى الکاتب السمرقندى که چون من بنده را هميشه بهخدمت جناب رفيع اين دولت و وسيلت به فناء منيع اين حضرت نزاع و تشوّق بر کمال مىبود، و در ترجيهٔ اين اُمنيت و تعلل به ادراک اين منيت روزگار مىگذاشتم، و مترتب سعادتى و مترصد فرصتى مىبودم کى مگر روزگار در حصول اين سعادت مساعدتى نمايد و اوقاف به اسعاف اين حاجت مسامحتى کند، خود زمانه سرکشى مىکرد و جمال عروس اين مراد را در حجاب تعذّر مىداشت، و سور و آيات اين کرامات به خامهٔ غفلت بر ورق اهمال و عطلت مىنگاشت... تا آخر روزى در ميان اين گفتوگوى و وقتى در اثناى اين جستوجوى سعادت بر من استقبال کرد و به زبان تعظيم و اجلال گفت تحرّى رضاى تو را کمر بستم و به طالع فرخنده با تو پيوستم، همهٔ مدخر خزانهٔ خرد بر تو ايثار کردم و جملهٔ ذخاير و نفايس عقل پيش تو آوردم... آن عرايس نفايس را حلهاى پوش کى تقادم اعوام و تواتر ايام آن را خلق نگرداند و اين ابکار افکار را حليهاى ساز کى تعاقب ادوار و ترادف ليل و نهار انتظام حال آن را منتشر و متفرق نتواند کرد، ديباچهٔ او را به ترصيع و تجنيس و تشاکل و توازن و اضداد و انداد مطرز و موشح کن و تاج او را به جواهر زواهر خطاب ميمون و القاب همايون خداوند عالم خاقان معظم رکنالدنيا والدين ادامالله ملکه مرصع و مکمل گردان ... و اين کتابى است ملقب به سندباد، فراهمآوردهٔ حکماى عجم، صفحات او پر از بدايع فطرت و صنايع فکرت و عجايب عقل و غرايب فضل و نوادر خاطر و نفايس ضماير ... و آن غرايب کلم و عجايب حکم کى تأسيس قواعد رياست و تأکيد مبانى سياست است، متضمن مصالح دين و دولت و متکفل مناجح ملک و ملت، جدّ او هزلمانند، و موعظت او حکمت پيوند، به امثال و اشعار و اخبار و آثار آراسته کردم، تا متصحفان اين مجموع و متأملان اين سطور هريک بر حسب نظر و دقت خاطر نصيب گيرند و عالم و جاهل بر اندازهٔ رأى و رؤيت ذخيره بردارند ...“
| |
|