بهاءالدين محمدبن مؤيد بغدادى منشى علاءالدين تکش خوارزمشاه (۵۶۸-۵۹۶) است. وى از نويسندگان بزرگ زمان خود و از مشاهير کتاب ايران در قرن ششم بوده و آثار او از سرمشق‌هاى مشهور مترسلان و بلغاى زمان محسوب مى‌گرديده است. مولد او بغدادک خوارزم بوده و سال ولادت و وفاتش معلوم نيست. هدايت در مجمع‌الفصحا مى‌گويد که او برادر کهتر مجدالدين بغدادى عارف مشهور بوده و وفاتش را در سال ۵۴۵ مى‌نويسد و اين غلط است زيرا عطاملک جوينى مؤلف جهانگشا در ضمن حوادث سال ۵۸۸ نام او را آورده و گفته است که در سفر علاءالدين تکش از خوارزم به خراسان بهاءالدين محمد در خدمت او بوده و بنابراين وفاتش بعد از اين تاريخ اتفاق افتاده.


بهاءالدين محمد بغدادى هم در روزگار خود به حسن انشاء و به اشعار محکم و استوار خود مشهور بود. عوفى گويد: ”نثرى مصنوع و دلگشاى و نظمى مطبوع و جان‌افزاي“ داشت و ”مجموع رسالات او که موسوم است به التوسل الى‌الترسل بهرى است محيط مملو به درر معانى و سپهرى بسيط مشحون به درارى غرايب، و کمال فضل او در آن پيدا است که گذشتگان را در خجلت انداخته است و آيندگان را در تکاپوى طلب افگنده و افاضل کتاب و اماثل حجاب و اصحاب صنعت و ارباب حکمت را سرمايهٔ کامل به‌دست داده و براى مذاکران عالى سخن ذخيرهٔ شگرف نهاده ...“.


سعدالدين وراوينى هم که مرتبهٔ بلندش در نثر مصنوع مزين مشهور و آشکار است ”رسالات بهائي“ را از ”بهاءالدين بغدادى منشى حضرت خوارزم“ در شمار کتب معروف انشاء و در رديف عتبةالکتبه نام برده است. الحق‌التوسل الى‌الترسل که مجموعهٔ منشآت بهاءالدين بغدادى است در زمرهٔ بهترين و عالى‌ترين منشآت مترسلان فصيح قديم است که در آن قدرت نويسنده در بيان معانى گوناگون و آراستن سخن به صنايع مختلف لفظى به صراحت ديده مى‌شود و او بر روش همهٔ مترسلان متصنع از استعمال لغات فراوان تازى به هيچ‌روى غفلت نداشته و از ايراد مترادفات و اطناب در کلام خرده‌اى فرو نگذاشته است.


بهاءالدين بغدادى اشعار استادانهٔ خوبى نيز داشته که عوفى بعضى از آنها را در لباب‌الالباب نقل کرده و پاره‌اى نيز در ضمن منشآت او ديده مى‌شود. از آن‌جمله اين ابيات را نقل مى‌کنيم:


دريغ روز جوانى و عهد برنائى گذشت در غم دورى و رنج تنهائى
ز بس که گشتم از جور چرخ جاى به‌جاى شدم چو هرزه‌روان هر درى و هر جائى
برنج هجر خود گويدم شکيبا شو نه دل پديد و نه جان چون کنم شکيبائى؟
ملامتم مکنيد ار زغم شوم شيدا که از غريب نباشد غريب شيدائى
ز بس که بر من بيچاره چرخ صفرا کرد ز آهنست دلم گر نگشت سودائى
دريغ رفت جوانى و يادگار نماند ازو نه طاعت دينى نه مال دنيائى
کنون که موسم برنائى و جوانى رفت فرو شو اى نفس من چنانکه برنائى
چو نيست سودى اى زندگانى از تو مرا تو هم برو چو جوانى بشد، چه مى‌پائى!