اشعار موجود

اى ساربان منزل مکن جز در ديار يار من
تا يک زمان زارى کنم بر ربع و اطلال و دمن
ربع از دلم پرخون کنم خاک دمن گلگون کنم
اطلال را جيحون کنم از آب چشم خويشتن
از روى يار خرگهى ايوان همى بينم تهى
وز قد آن سرو سهى خالى همى بينم چمن
بر جاى رطل و جام مى گوران نهادستند پى
بر جاى چنگ و ناى و نى آواز زاغست و زغن
از خيمه تا سعدى بشد وز حجره تا سلمى بشد
وز حجله تا ليلى بشد گوئى بشد جانم ز تن
نتوان گذشت از منزلى کآنجا نيفتد مشکلى
از قصهٔ سنگين‌دلى نوشين‌لبى سيمين‌ذقن
آنجا که بود آن دلستان با دوستان در بوستان
شد گرگ و روبه را مکان شد گور و کرکس را وطن
ابرست بر جاى قمر زهرست بر جاى شکر
سنگست بر جاى گهر خارست بر جاى سمن
آرى چو پيش آيد قضا مروا شود چون مرغوا
جاى شجر گير گيا جاى طرب گيرد شجن
کاخى که ديدم چون ارم خرم‌تر از روى صنم
ديوار او بينم بخم مانندهٔ پشت شمن
تمثال‌هاى بلعجب چاک آوريده بى‌سبب
گوئى دريدند اى عجب بر تن ز حسرت پيرهن
زين‌سان که چرخ نيلگون کرد اين سراها را نگون
ديار کى گردد کنون گرد ديار يار من
يارى برخ چون ارغوان حورى بتن چون پرنيان
سروى بلب چون ناردان ماهى بقد چون نارون
نيرنگ چشم او فره بر سيمش از عنبر زره
زلفش همه بند و گره جعدش همه چين و شکن
تا از بر من دور شد دل در برم رنجور شد
مشکم همه کافور شد شمشاد من شد نسترن
از هجر او گشته‌ام تخم صبورى کشته‌ام
مانند مرغى کشته‌ام بريان شده بر بابزن
اندر بيابان سها کرده عنان دل رها
در دل نهيب اژدها در سر خيال اهرمن
گه با پلنگان در کمر گه با گوزنان در شمر
گه از رفيقان قمر گه از نديمان پرن
پيوسته از چشم و دلم در آب و آتش منزلم
بر بيسراکى محملم در کوه و صحرا گامزن
هامون‌گذار و کوه‌وش دل بر تحمل کرده خوش
تا روز هر شب بارکش هر روز تا شب خار کن
چون باد و چون آتش روان در کوه و در وادى دوان
چون آتش و خاک گران در کوهسار و در عطن
سياره در آهنگ او حيران ز بس نيرنگ او
در تاختن فرسنگ او از حد طائف تاختن
گردون پلاسش بافته اختر زمامش تافته
وز دست و پايش يافته روى زمين شکل مجن
بر پشت او مرقد مرا وز گام او سؤدد مرا
من قاصد و مقصد مرا درگاه صدر انجمن


چه گوئى اندرين چرخ مدور کزو تابد همى مهر منور
وزو هر شب درفشانند تا روز هزاران جرم نورانى مدور
چه گوئى اندرين اجناس مردم بتصويرى دگر هريک مصور
يکى را از شقاوت داغ بر دل يکى را از سعادت تاج بر سر
چه گوئى اندرين دو مرغ پرّان همه ساله گريزان يک ز ديگر
يکى را از سياهى قيرگون بال يکى را از سپيدى سيمگون پر
چه گوئى اندرين سرگشته پيلان معلق در هوا با کوس و تندر
گهى پاشنده بر کهسار کافور گهى بارنده در گلزار گوهر
چه گوئى اندرين محراب موبد که خوانندش همى رخشنده آذر
لطيفى چون گل و لاله که او شد گل و لاله بر ابراهيم آزر
چه گوئى اندرين سيماب روشن فروزنده همه گيتى سراسر
که در دريا بزخم چوب موسى يکى ديوار شد پر روزن و در
چه گوئى اندرين پيک دونده ر حد باختر تا حد خاور
که تخت مملکت را بود حمال به ايام سليمان پيمبر
چه گوئى اندرين تاريک مرکز کزو خيزد نبات و گوهر و زر
گرفته صد هزاران کالبد را بدرد و داغ در آگوش و در بر
چه پندارى که چندينى عجايب بوصف اندر يک از ديگر عجبتر
شود بى‌صانعى هرگز مهيا بود بى‌قادرى هرگز مقدر
کرا باشد چنين انديشه ممکن کرا باشد چنين گفتار باور
نه بى‌خلاق باشد خلق عالم نه بى‌نقاش باشد نقش دفتر
چو بنده عاجزست از پروريدن خداوندى ببايد بنده‌پرور
خداوندى نگهبان و نگهدار خداوندى توانا و توانگر
نه مصنوع و نه محدوث و نه محدث نه مأمور و نه مجبور و نه مجبر
نه اندر ذات او تأليف و ترکيب نه اندر نعت او اعراض و جوهر
نه هرگز ملک او باشد معطل نه هرگز حکم او باشد مزوّر
ازو هر امتى را امر معروف وزو هر ملتى را نهى منکر
يکى از عدل او در چاه و زندان يکى از فضل او بر تخت و منبر
درآى از صحبت ميثاق آدم برو تا نوبت ميعاد محشر
ببين تأثير او در شرق و در غرب ببين آثار او در بحر و در بر
حقيقت‌دان که بى‌فرمان او نيست به‌عالم نقطه‌اى از نفع و از ضر
گواهى ده که بى‌تقدير او نيست به گيتى ذره‌اى از خير و از شر
ازو دور سپهر چنبرى را همى گوئى که گيتى شد مسخر
درآرد قهر او روز قيامت سپهر چنبرى را سر بچنبر
از آن روزى تفکر کن که ايزد به‌حق باشد ميان خلق داور
چنان بايد که تخمى کارى امروز که آن روزت همه نيکى دهد بر
به‌توفيق و به تأييد الهى مراد بندگان گردد ميسر
بود توفيق او را حمد واجب بود تأييد او را شکر درخور