سراج‌الدين ابوعمر عثمان بن عمر مختارى غزنوى از شاعران بزرگ دربار غزنوى در اواخر قرن پنجم و نيمهٔ اول قرن ششم هجرى است و با عده‌اى از سلاطين آن سلسله از عهد سلطان ابراهيم تا بهرامشاه معاصر بوده و از آن ميان به خدمت سلطان ارسلان‌بن مسعود (۵۰۸-۵۱۱) اختصاص داشته است. علاوه بر سلاطين غزنوى مختارى پادشاهان سلجوقى کرمان يعنى ”قاورديان“ را نيز مدح مى‌گفته است. وفاتش را به‌سال ۵۴۴ يا ۵۴۹ گفته و ديوان او را قريب هشت هزار بيت نوشته‌اند. از او دو مثنوى باقى مانده است يکى به‌نام هنرنامهٔ يمينى و ديگر شهريارنامه. هنرنامهٔ يمينى منظومه‌اى است به‌بحر خفيف، در بعضى مسائل حکمى و علمى و چند چيستان که بسيار ماهرانه سروده شده و چون شاعر آن را به‌نام يمين‌الدوله امير اسمعيل گيلکى امير طبس سروده، بدين نام ناميده است. تاريخ نظم اين منظومه حدود سال ۵۲۵ هجرى يعنى در عهد سلطنت بهرامشاه غزنوى است. و اما شهريارنامه منظومه‌اى است به‌‌بحر متقارب در ذکر داستان شهريار پسر برزو پسر سهراب پسر رستم زابلى که مختارى آن را به‌خواهش سلطان مسعودبن ابراهيم سرود. مختارى بى‌ترديد از استادان بزرگ سخن در عهد خود است. وسعت اطلاعات او در ادب و علوم مختلف از آثار وى مخصوصاً از منظومهٔ هنرنامهٔ يمينى به‌خوبى برمى‌آيد. در قصيده استاد مسلط و در مثنوى‌هاى خود شاعرى موفق است. از اشعار او است:


شاخ مرصع شد از جواهر الوان شخ تل ياقوت شد زلالهٔ نعمان
ابر گهرهاى گل بسفت همانا خردهٔ الماس گشت قطرهٔ باران
حوض ز نيلوفر و چمن ز گل سرخ کوه نشابور گشت و کان بدخشان
بود گل ناشکفته بر صفت دل باز چو بشکفت گشت بر صفت جان
پر گهر شبچراغ شد کمر کوه چون کمر مهد پيل خسرو ايران
آهو از بس که بر رياحين غلتد سبزه و سنبل چرد هم از کتف و ران
باغ چو ميدان آبگينه شد از خويد برگ شکوفه ز باد تخت سليمان
دامن خود برکشيد سرو چو بلقيس کآب گمان کرد آبگينهٔ ميدان
انجيل آغاز کرد بلبل بر گل روز همه روز از آن بگردد خندان
چون شبهى داشت مرغزار بدريا لاله بر اطراف او برست چو مرجان
گوئى در پيش آفتاب نهادند آينه در سايه‌هاى برگ درختان
باغ ز ابر آن جمال يافت که مسند از پسر کدخداى لشکر سلطان


جز گرد دلم گشت نداند غم تو از بلعجبى هم به‌تو ماند غم تو
هرچند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم اگر نماند غم تو


ز اول تو بديدار زرتر بودى ليکن بوفا عمر مزور بودي
چون در نگريستم نه درخور بودى تو نيز نيازموده بهتر بودى!