اشعار موجود

باد صبحست که مشاطهٔ جعد چمنست
يا دم عيسى پيوند نسيم سمنست
نکهفت نافهٔ مشکست نه نافه است و نه مشک
اثر آه جگرسوخته‌اى همچو منست
نفس سرد سحر گرم‌رو از بهر چراست
يادم آمد، ز پى آنکه رسول چمنست
يارب اين شيوهٔ نو چيست که از جنبش باد
طرهٔ لاله پر از نافهٔ مشک ختنست
باد با دست تهى بر سر خس تاج نهست
ابر با دامن پر بر در گل نوبه زنست
خرقه مجروح کند از سر حالت گل و صبح
کاين بر آن عاشق و آن بر دم اين مفتتنست
ديدهٔ مردهٔ نرگس همه بى‌جان نگرد
به‌سوى لاله که او زندهٔ اندر کفنست
بيد ياسج(۱) زن باغست و صبا حلقه‌ربا
ابر ناورد کن و صاعقه زوبين فگنست
لاله و گل را ز انديشهٔ آن عمر که نيست
گر دلى هست همه روزه به‌غم ممتحنست
گنبد گل چو ز هم رفت ببادى گروست
قحف(۲) لاله چو تهى شد بدمى مرتهنست (۳)
گل اگر يوسف عهدست عجب نيست از آنک
رود نيلش قدح و ملکت مصرش چمنست
گل چو يوسف نبود، من غلطم نيک نرفت
آنچنان غرقه به‌خون کاوست مگر پيرهنست
قفس خاک پر از زمزمهٔ فاخته است
مجمر باغ پس از لخلخهٔ (۴) نسترنست
بوى شير از دهن سوسن از آن مى‌آيد
که هنوزش سر پستان صبا در دهنست
ده زبانست و نگويد سخن و حق با اوست
با چنين عمر که او راست چه جاى سخنست
سبزه گر نيمچه (۵) بر آب کشد با کى نيست
که آب را روز و شب از باد زره در بدنست
آنکه در باغ همى غنچه کله کژ ننهد
نيک بشنو زمن از هيبت شاه زمنست...


(۱) . ياسج بفتح اول: تير پيکان‌دار.


(۲) . قحف: قدح، کاسه.


(۳) . مرتهن: بازبسته.


(۴) . لخلخه: ترکيبى خوشبوى که استشمام آن براى تقويت دماغ سودمند است، گوى عنبرين.


(۵) . نيمچه: جامه و بالاپوش کوتاه.


وقت آنست که مستان طرب از سر گيرند
تاج زرين مه از تارک شب برگيرند
شاهدان شمع ز کاشانه برون اندازند
قدسيان مشلعهٔ هفت فلک درگيرند
نيکوان پرده برانداخته در رقص آيند
مطربان هر نفسى پردهٔ ديگر گيرند
نقل خشک از لب چون شکر معشوق برند
مى روشن به سماع غزل‌ تر گيرند
زهره را تا بسوى مجلس عشاق کشند
گه سر زلف و گهى گوشهٔ چادر گيرند
هندوآسا همه هنگام شکرخندهٔ صبح
با لب يار کم طوطى و شکر گيرند
سنگ در ساغر نيک و بد ايام زنند
وز کف سنگدلان نصفى (۶) و ساغر گيرند
طوق گردن ز سر گيسوى مشکين سازند
صيد گردون بخم زلف معنبر گيرند
زير سقف گهرآگين فلک چون دم صبح
خوش بخندند و جهان در زر و گوهر گيرند
کم‌زنان نرد دغا باختن آغاز کنند
مهرهٔ خصم بر اوميد مششدر گيرند
نعرهٔ نوش وشاقان (۷) و سماع خوش چنگ
جان فزايند گه صبح و جهان برگيرند
آن خميده قد لاغر تن موريخته را
بزنند و بنوازند و ببر درگيرند
وآن تهى معدهٔ نه چشم سيه‌سوخته را
نالهٔ دل بده انگشت فروتر گيرند
و آن کشف پشت خرف را که همه تن شکسمت
گردن و گوش بمالند چو بربر گيرند
وز خروش خوش آن دايره کردار دو روى
پاى چون دايره خواهند که بر سر گيرند


(۶) . نوعى از جام شراب


(۷) . غلام مقبول، پسر، کودک