بديع‌الزمان عبدالواسع عبدالجامع غرجستانى جَبَلى از خاندانى علوى در غرجستان ولادت يافت و چنانکه از آثار وى برمى‌آيد در علوم زمان خاصه علوم ادب کسب کمال کرد و در طريقهٔ شاعرى قدم گذاشت و در اين فن سرآمد اقران شد و سپس به مدح شاهان معاصر خود از غوريان و سلجوقيان و محموديان پرداخت تا در سال ۵۵۵ درگذشت. از ممدوحان او يکى طغرل تکين‌بن محمد است که در سال ۴۹۰ بر خوارزم استيلاء يافت، ديگر بهرام‌شاه بن مسعود غزنوى (۵۱۱-۵۵۲) که عبدالواسع در آغاز دورهٔ شهرت خويش چهار سال در دستگاه او به‌سر مى‌برد و چون بهرامشاه بر اثر اختلال کار سلطنت از سنجر استمداد کرد و سنجر به يارى او در سال ۵۱۰ لشکر به غزنين برد، عبدالواسع به خدمت او پيوست و از اين پس چندى در درگاه سنجر به‌سر برد و مورد علاقه و احترام آن سلطان بود. علاوه بر اينان که گفته‌ايم، عبدالواسع ممدوحان ديگرى نيز داشته که از آن ميان ارسلانشاه‌بن کرمانشاه از سلاجقهٔ کرمان را مى‌توان نام برد.


عبدالواسع جبلى از جملهٔ پيشروان بزرگ تغيير سبک سخن در اواسط قرن ششم و از کسانى است که در سخن او شعر به لهجهٔ عمومى زمان، که تا آن‌وقت آميزش بيشترى از سابق با زبان عربى حاصل کرده بود، نزديک شد. قدرت طبع و مهارت او در شاعرى باعث بود که او به کلام آراستهٔ مصنوع و افزودن پيرايه‌هاى لفظى بر زيورهاى معنوى توجه بسيار کند و در ابيات خود به موازنه و مماثله و ترصيع و تعديد و لف و نشر و امثال آنها توجه بسيار داشته باشد. به‌همين سبب عوفى معتقد است هيچ‌کس بر منوال او سخن نگفته و بعضى از قصايد او چنان است که کسى از فضلا چنان سخنى نيافريده و در خاطر هيچ فصيح مثل آن نگنجيده است.


عبدالواسع در شعر عربى نيز دست داشت و به قول قدما ”ذواالبلاغتين“ بود و ملمعاتى از او در ديوانش ملاحظه مى‌شود. ديوانش به سعى راقم اين سطور طبع شد. از اشعار او است:


منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا وز هر دو نام ماند چو سيمرغ و کيميا
شد راستى خيانت و شد زيرکى سفه شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا
گشته است باژگونه همه رسم‌هاى خلق زين عالم نبهره و گردون بى‌وفا
هر عاقلى به زاويه‌اى مانده ممتحن هر فاضلى بداهيه‌اى گشته مبتلا
گر من نکوشمى بتواضع نبينمى از هر خسى مذلت و از هرکسى عنا
با اين‌همه که کبر نکوهيده عادتيست آزاده را همى ز تواضع رسد بلا
آمد نصيب من ز همه مردمان دو چيز از دشمنان خصومت و از دوستان ريا
قومى ره منازعت من گرفته‌اند بى‌عقل و بى‌کفايت و بى‌فضل و بى‌دها
من جز به‌شخص نيستم آن قوم را نظير شمشير جز به‌رنگ نماند بگندنا
با من همى خصومت ايشان عجيب‌تر ز آهنگ مورچه به‌سوى جنگ اژدها
گردد همى شکافته دلشان ز زخم من همچون مه از اشارت انگشت مصطفا
شاهان همى کنند به‌فضل من افتخار اقران همى کنند به‌رسم من اقتدا
با خاطر منيرم و با رأى روشنم کالبرق فى‌الدجية والشمس فى‌الضحى
عاليست همتم به‌همه وقت چون فلک صافيست نسبتم به‌همه حال چون هوا
بر همت منست سخن‌هاى من دليل بر نسبت منست هنرهاى من گوا
هرگز نديده و نشنيده است کس ز من کردار ناستوده و گفتار ناروا
در پاى جاهلان نپراگنده‌ام گهر وز دست ناکسان نپذيرفته‌ام عطا
اين فخر بس مرا که نديدست هيچ‌کس در نثر من مذمت و در نظم من هجا
و آن را که او به صحبت من سر درآورد جويم بدل محبت و گويم به جان ثنا
وز زلتى پديد شود زو معاينه انگارمش صواب و نپندارمش خطا
اهل هرى مرا نشناسند بر يقين تا رحلتى نباشد زين منزل فنا
مقدار آفتاب ندانند مردمان تا نور او نگردد از چشم‌ها جدا
اندر خضر نباشد آزاده را خطر کاندر حجر نباشد ياقوت را بها


چه جرم است آن برآورده سر از درياى موج‌افکن
به‌کوه اندر دمان آتش به بحر اندرکشان دامن
رخ گردون ز لون او به عبر گشته آلوده
دل هامون ز اشک او به گوهر گشته آبستن
گهى از صنع او گردد نهفته شاخ در لؤلؤ
گهى از سعى او گردد سرشته خاک بالادن
بنالد سخت بى‌علت بجوشد تند بى‌کينه
بخندد گرم بى‌شادى بگريد زار بى‌شيون
گهى باشد چو بر طرف زمرد بيخته عنبر
گهى باشد چو بر لوح خماهن (۱) ريخته چندن (۲)
زمين آراى و گردون ساى و دوداندام و آتش‌دل
شبه‌ديدار و گوهر بار و ميناپوش و ديباتن
زلاله راغ را دارد پر از بيجاده‌گون رايت
ز سبزه باغ را دارد پر از پيروزه گون جوشن
گهى با بحر همخانهٔ گهى با باد هم‌‌پيشه
گهى با کوه همزانو گهى با چرخ هم‌برزن
بشويد چهرهٔ نسرين بتابد طرهٔ سنبل
ببندد ديدهٔ نرگس به درد جامهٔ سوسن
چو روى مردم ظالم جهان از جسم او تيره
چو رأى خسرو عادل زمين از چشم او روشن


(۱) . خماهن : سنگی است سخت وتیره که چون با آب بسایند مانند شنگرف سرخ گردد.


(۲) . صندل


گفتار لطيف و خوى نيکوست ترا
ترا خوبى و لطافت صفت و خوست ترا
عيبت تو جز اين نيست که در عشق يکى‌است
بيگانه و خويش و دشمن و دوست ترا


بى‌رنج کرا ساخته کارى باشد با هر گنجى گزنده مارى باشد
بى‌خصم کرا گزيده يارى باشد با هر وردى خلنده‌خارى باشد


دستى که زدى به ناز در زلف تو چنگ چشمى که به ديدنت ز دل بردى زنگ
آن چشم بشست بى‌توأم چهره به خون آن چشم بشست بى‌توأم چهره به خون