اشعار موجود

سفر گزيدم و بشکست عهد قربى را مگر به‌حيله ببينم جمال سلمى را
بلى چو بشکند از هجر اقربا را دل بسى خطر نبود نيز عهد قربى را
مرا زمانه به‌عهدى که طعنه مى‌زد نفس هزار بار به‌هر بيت شعر شعرى را
مزاج کودکى از روى خاصيت به‌مذاق هنوز طعم شکر مى‌نهاد کسنى را
ز خان و مان به‌طريقى جدا فکند که چشم در آن بماند به‌حيرت سپهر اعلى را
زمانه هر نفسم تازه محنتى زايد اگر چه وعده معين شدست حلبى را
ز روزگار بدين روز گشته‌ام خرسند وداع کرده به‌کلى ديار و مأوى را
وليکن از سر سيرى بود اگر قومى بترّه باز فروشند منّ و سلوى را
بر آن عزيمتم اکنون که اختيار کنم هم از طريق ضرورت صلاح و تقوى را
رضا دهم به‌حوادث که بى‌مشقت رنج ز جاى بر نتوان داشت قدس و رضوى را
براى تحفهٔ نظارگان بيارايم به‌حله‌هاى عبارت عروس معنى را
اگر به دعوى ديگر برون نمى‌آيم نگاه داشته باشم طريق اولى را
چرا به‌ شعر مجرد مفاخرت نکنم ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعشى را
اگر مرا ز هنر نيست راحتى چه عجب ز رنگ خويش نباشد نصيب حنّى را
سخن چه عرضه کنم با جماعتى که ز جهل ز بانگ خر نشناسند نطق عيسى را
اگر چه طايفه‌اى پيش من در اين دعوى بريشخند برون مى‌برند آرى را
وليکن اين همه چندان بود که بگشايم به‌دست نطق سر حقه‌هاى انشى را
بر آستانهٔ صدر زمانه افشانم جواهر سخن خويش صدق دعوى را
خلاصهٔ نظر سعد مخلص‌الدين آنک سعادت از نظر اوست دين و دنيى را


شرح غم تو لذت شادى به‌جان دهد وصف لب تو طعم شکر در دهان دهد
طاوس جان به‌جلوه درآيد ز خرمى گر طوطى لبت به حديثى زبان دهد
شمعى است چهرهٔ تو که هر شب زنور خويش پروانهٔ (۱) عطا به‌مه آسمان دهد
خلقى ز پرتو تو چو پروانه سوختند کس نيست کز حقيقت رويت نشان دهد
زلفت به‌جادوى ببرد هر کجا دليست وآنگه به‌چشم و ابروى نامهربان دهد
هندو نديده‌ام که چو ترکان جنگجو هرج آيدش به‌دست به تير و کمان دهد
جز زلف و چهرهٔ تو نديدم که هيچ‌کس خورشيد را به ظلمت شب سايبان دهد
مقبل کسى بود که ز خورشيد عارضت هجرانش تا به سايهٔ زلفت امان دهد
گر در رخم بخندى بر من منه سپاس کان خاصيت به‌من رخ چون زعفران دهد
وقتست اگر لب تو به عهد مزوّرى بيمار عشق را شکر و ناردان دهد
مائيم و آب ديده که سقاى کوى دوست صد مشک از اين متاع به يک تاى نان دهد
آن بخت کو که عاشق رنجور قوتى با اين دل ضعيف و تن ناتوان دهد
وآن طاقت از کجا که صداعى ز درد دل در بارگاه خسرو خسرونشان دهد
فرياد من ز طارم گردون گذشت و نيست امکان آنکه زحمت آن آستان دهد
نه کرسى فلک نهد انديشه زير پاى تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد


(۱) . فرمان


هرگز صبا ز زلف تو يک تار نشکند تا قدر چين و قيمت تاتار نشکند
در کيش غمزهٔ تو شد انداختن حرام هر ناوکى که جز دل‌افگار نشکند
نبود دمى که در قدمت از پى نثار چشمم هزار لؤلؤ شهوار نشکند
جز در خيال بردن خطى ز عارضت نقاش وهم را سر پرگار نشکند
دعوى خوبى تو چو باطل نشد به‌خط معلوم شد که رونق گل خار نشکند
تو با دل چو سنگ و مرا راه صبر دور اينجا چه آبگينه که دربار نشکند
يک بوسه از لب تو به‌صد جان توان خريد گر عشق را ز حسن تو بازار نشکند
روزى به لطف بر رخم آخر نظر کنى گر قدر زر از آن کف دربار نشکند
آن پادشه‌نژاد که جز حزم و عزم او بر چرخ نام ثابت و سيار نشکند


باز بر جانم فراقت پادشاهى مى‌کند وآنچه در عالم کسى کرد او تباهى مى‌کند
شهر صبرم تا سپاه عشق تو غارت زند بر من آن کردى که با شهرى سپاهى مى‌کند
بى‌گناهم کشت عشقت واى اگر بودى گناه حال چون بودى چو اين در بى‌گناهى مى‌کند
چشم تو دعوى خونم کرد و ابرو شد گواه کژ چرا شد گرنه ميلى (۲) در گواهى مى‌کند
بر غمم گفتى صبورى کن بلى شايد کنم هيچ جائى صبر اگر بى‌آب ماهى مى‌کند
بر ظهير اين غصه کمتر نه که طبع او زنظم بر سپهر مهر مدح پادشاهى مى‌کند
شهريار شير کينه نصرةالدين بيشکين نکه شمشيرش ز شيران کينه‌خواهى مى‌کند


(۲) . برگشتن و خميدن و از راه بيرون رفتن


بى‌آنکه به کس رسيد زورى از ما يا گشت پريشان دل مورى از ما
ناگاه برآورد بدين رسوائى شوريده سر زلف تو شورى از ما


غم کشت مرا و غمگسار آگه نيست دل خون شد و دلدار ز کار آگه نيست
اين با که توان گفت که عمرم بگذشت در حسرت روى يار و يار آگه نيست