اميرالشعراء شهاب‌الدين عمعق بخارائى از استادان به‌نام ماوراءالنهر در اوايل قرن ششم هجرى است که به دربار آل افراسياب (سلاطين خانيه يا خاقانيه) اختصاص داشت و در خدمت خضرخان بن ابراهيم به اميرالشعراء ملقب بوده است. مولد او بخارا بود و او بعد از تحصيل فنون ادب در آن شهر به سمرقند رفت تا خدمات خود را در دستگاه دولت آل افراسياب آغاز کند و به قول نظامى عروضى از اين دولت ”حظّ تمام گرفته و تجملى قوى يافته، چون غلامان ترک و کنيزکان خوب و اسبانى راهوار و ساخته‌هاى زر فاخر و ناطق و صامت فراوان، و در مجلس پادشاه عظيم محترم بود و به ضرورت ديگر شعرا را خدمت او همى بايست کردن“.


وى بعد از عمرى دراز که گويا از صد سال متجاوز بود به سال ۵۴۲ يا ۵۴۳ درگذشت و بنابراين ولادت آن در اواسط قرن پنجم اتفاق افتاده بود.


از ميان پادشاهان آل افراسياب عمعق با شمس‌الملک نصربن ابراهيم و برادرش خضرخان بن ابراهيم و احمدخان بن خضرخان (۴۷۳-۴۸۲) و چندتن ديگر که آخرين آنها محمودبن محمد خواهرزاده و دست‌نشاندهٔ سنجر (۵۲۶-۵۵۷) بود، و از سلاجقه با سلطان سنجر (م. ۵۵۲) معاصر بوده و بعضى از آنان را مدح کرده است.


عمعق از علوم متداولهٔ عصر خود آگاه بود. قصايد او که مشحون به انواع صنايع است خود دليل واضحى است بر اطلاع کامل او از علوم و فنون ادبي. وى در قصايد گاه متمايل به صنعت است و به قول عوفى آنچه از شعر او ”مصنوع است جملهٔ استادان را در حيرت افگنده است“ و قصيده‌اى را که موى و مور در هر مصراع آن تضمين شده است در درجه‌اى قرار مى‌دهد که کس پيش از او مثل آن نگفته و بعد از او هم نتوانسته است گفتن. در ساير قصايد او هم انواع صنايع بديعى از قبيل تضاد و مراعات‌النظير و تشريع (۱) و تقسيم و امثال آنها بسيار است ليکن قدرت شاعر در سخنورى مانع آن شده است که خشکى تصنع از روانى کلام و لطف سخن او بکاهد.


(۱) .

نقش خورنق است همه باغ و بوستان فرش ستبرق است همه دشت و کوهسار


که بدين گونه تجزيه مى‌شود:


نقش خورنق است فرش ستبرق است همه باغ و بوستان همه دشت و کوهسار


و اين بيت:


رسول بهشتى ز عالم به‌عالم بريد بهارى ز کشور به‌کشور


که بدين گونه تجزيه مى‌شود:


رسول بهشتى بريد بهارى ز عالم به‌عالم زکشور به کشور


عمعق را در تشبيه دستى قوى است و اهميت او از آن جهت است که در اين امر جانب حس را بيشتر مى‌گيرد و اگرچه تشبيهات وى از حيث عقلى و يا حسى بودن طرفين گاه مختلف است و نيز اغلب حسى ولى مبتنى بر وهم و به‌عبارت ديگر تشبيه خيالى است(۲) ، ليکن او حتى امور وهمى و خيالى را نيز چنان مجسم مى‌سازد که به‌نظر ابتدائى کمتر مى‌توان متوجه جنبهٔ وهمى آن گرديد. علاوه بر اين جمله عمعق در تشبيه بسيار دقيق است و جزئيات امور را کاملاً در نظر مى‌گيرد و ذوق سليم خويش را در ترتيب آن دخالت مى‌دهد و از اين جهت در تشبيهات وى لطف و قدرت و دقت فکرى بسيار مشاهده مى‌شود (۳) . الفاظ عمعق جزل و منسجم و منقح و فکر او بسيار روشن و کلامش خالى از تعقيد و ابهام است. در توصيفات بيشتر متکى بر حس است و اين امر در مدايح او نيز کاملاً هويدا است.


(۲) :

هلال عيد برون آمد از سپهر کبود چو شمع زرين پيش زمردين دولاب
فلک چو چشمهٔ آب و مه نو اندرزى بسان ماهى زرين ميان چشمهٔ آب


(۳) . در اين بيت که ظهور و خفاء ماه نو را در ابتداى طلوع توصيف مى‌کند قدرت او را در تشبيه مى‌توان به قوت حس کرد:


گهى نهان شد و گاهى همى نمود جمال چو نور عارض فردوسيان بزير نقاب


امر ديگرى که در اشعار عمعق به قوت آشکار است غلبهٔ عواطف رقيق و احساسات لطيف است و او مخصوصاً در ابراز عواطف غم‌انگيز قدرت دارد. از اشعار او است:


خيز اى بت بهشتى و آن جام مى بيار که ارديبهشت کرد جهان را بهشت‌وار
فرشى فگند دشت پر از نقش آفرين تاجى نهاد باغ پر از درّ افتخار
نقش خورنق است همه باغ و بوستان فرش ستبرق است همه دشت و کوهسار
اين چون بهارخانهٔ چين پر ز نقش چين و آن چون نگارخانهٔ مانى پر از نگار
آن افسر مرصع‌شاخ سمن‌نگر و آن پردهٔ موشح گل‌هاى کامکار (۴)
اين چون عذار حور پر از عنبرين‌شکن و آن چون بساط خلد پر از عنبرين نگار
گلبن عروس‌وار بياراست خويشتن و ابرش مشاطه‌وار همى شويد از غبار
گاهى طويله (۵) آردش از گوهرين سرشک گاهى نقاب سازدش از پردهٔ بخار
آن لاله بين نهفته در او آب چشم ابر گوئى که جام‌هاى عقيق است پرعقار
يا شعله‌هاى آتش تيز است اندر آب يا موج‌هاى لعل بدخشى است در بحار
يک باغ لعبتان بهشتى شدند باز آراسته بدرّ و گهر گوش و گوشوار
اين از ردا، رضوان پوشيده پيرهن وآن از پر فريشتگان دوخته ازار
آن لوح‌هاى موسى بين گردگرد دشت وآن صفحه‌‌هاى مانى بين بر سر چنار
از ژاله نقش آن همه پر گوهر بديع وز لاله فرش اين همه ياقوت آبدار
رنگست رنگ رنگ همه کوهسار و کوه طرفه است طرفه‌طرفه همه طرف جويبار
يک کوهسار نعرهٔ نخجير جفت جوى يک مرغزار ناله و الحان مرغزار
هامون ستاره رخ شد و گردون ستاره‌بخش صحرا ستاره‌بر شد و گلبن ستاره‌بار
اى نوبهار عاشق آمد بهار نو من بنده دورمانده از آن روى چون بهار
گرد وداعگاه تو اى دوست روز و شب داودوار مانده خروشان و سوگوار
پيرامنم ز آب دو ديده چو آبگير پيراهنم ز خون دلم همچو لاله‌زار
نى بر وصال روى تو اى دوست دسترس نى بر دريغ و حسرت هجران تو قرار
گه لاله بردمد به رخم بر ز خون دل گه سبزه بر دمد ز نم ديده بر کنار
هر قطره‌اى کز آب دو چشمم فرو چکد گردد ز آتش دلم اندر زمان شرار
روزى هزار بار به پيش خيال تو ديده کنم به‌جاى سرشک اى صنم نثار
اى يادگار مانده مرا ياد روى خويش ياد رهى نوشته تو بر پشت يادگار
از تو به ياد روى تو خرسند گشته‌ام ز آن پس که مى‌بداشتمت در دل استوار
گر يک نفس فراق تو انديشه کردمى گشتى ز بيم هجر تن و جان من فگار
اکنون تو دورى از من و من زنده‌ مانده‌ام سختا که آدمى است بر احداث روزگار
شرط است مر مرا که نگيرم به‌جز تو دوست عهد است مر مرا که نخواهم به‌جز تو يار
گر کالبد به‌خاک رساند مرا فراق در زير خاک باشمت اى دوست دوستدار
ما بندگان شاه جهانيم و نيک عهد جز نيک‌عهد نبود نزديک شهريار


(۴) . کامکار نوعى از گل سرخس است که به‌نام جد احمدبن سهل سرخسى ”کامکار“ ناميده شد.


(۵) . طويله: گردنبند و هرچيزى که به رشته کشيده باشند.


خيال آن صنم سرو قد سيم‌ذقن به‌خواب دوش يکى صورتى نمود بمن
هلال‌وار رخ روشنش گرفته خسوف کمندوار قد راستش گرفته شکن
نه نزد عارض گلرنگ او نشانهٔ گل نه گرد سينهٔ سيمين او نسيم سمن
سمنش سوخته و ريخته گلش در گل يکى ز دود دريغ و يکى ز باد محن
رخى که بود چو جان فريشته رخشان زخاک و خون شده همچون لباس اهريمن
شهيدوار به‌خون اندرون گرفته مقام غريب‌وار به‌خاک اندرون گرفته ون
يکى سرشک و هزاران هزار درد و دريغ يکى دريغ و هزاران هزار گرم و حزن
گسسته بر رخ بيجاده‌گون طويلهٔ در گرفته در عرق گوهرين عقيق يمن
چه گفت گفت دريغا اميد من که مرا غلط فتاد چنين در وفا و مهر تو ظن
گمان نبرده بدم من که تو بدين زودى صبوروار ببندى ز ياد بنده دهن
هنوز نرگس سيراب من نديده جهان هنوز سوسن آزاد من نديده چمن
هنوز ناچده از بوستان من کس گل هنوز ناشده سير اين لبان من ز لبن
کنار پرگل من رفته در کنار زمين تو در کنار سمن سينگان سيم بدن
بنفشه موى مرا خاک برگشاده گره تو با بنفشه عذاران گره زده دامن
همان کسم که بدى صورتم جمال بهار همان کسم که بدى عارضم نگار ختن
همان کسم که مرا هر که ديديئى گفتى سهيل مشکين موئى و ماه زهره‌ذقن
کنون بزير زمين چون صد هزار غريب گرفته اين تن مسکين من به‌گل مسکن
زخاک و خشت همى کرده بستر و بالين ز درد و حسرت کرده ازار و پيراهن
چو چشم‌هاى يتيمان ز آب ديده لحد چو جامه‌هاى شهيدان ز خون ديده کفن
نه کس بيارد روزى ز روزگارم ياد نه کس بگردد روزى مرا بپيرامن
بزير خاک فراموش گشته بر دل خلق ستم رسيده ز جور زمانهٔ ريمن
گرفته ياد ترا دوست‌وار اندر دل نهاده عهد ترا طوق‌وار در گردن
گذاشتيم و گذشتيم و آمديم و شديم تو شاد زى و بکن نوش بادهٔ روشن