شاعران بلندطبع دوره قرن ۵ تا ۷

در ميان شاعران قرن ۵ تا ۷ هجرى به بعضى از افراد بلندطبع باز مى‌خوريم که سخن خود را ارزان نمى‌فروخته و دست تکدى نزد اين و آن دراز نمى‌کرده‌اند. اگرچه عدد اين‌گونه شاعران کم است ليکن در بين آن ديگران هم که روزگار را به مداحى و کسب معاش از بخشش‌هاى سلاطين و بزرگان مى‌گذرانيده‌اند بسيار کسان را مى‌يابيم که براى کسب روزى حاضر به هتک حرمت و ريختن آبروى نبوده‌اند. عده‌اى ديگر بودند که همواره چشم طمع به مال کسان داشته و براى مال غير کيسه مى‌دوخته‌اند. نمونهٔ بارز اين خوى شاعران را در انورى مى‌توان يافت که حتى از خانهٔ کسان شراب و کاغذ هم مى‌خواست و هرگاه از ممدوحان کوتاهى در بخش مى‌ديد آنان را به تصريح و تعريض آگاه مى‌ساخت و عطاياى ديگران را به چشم آنان مى‌کشيد. نمونه‌اى از اين عمل او را در ابيات ذيل و ايرادى که فتوحى بر او گرفته است مى‌بينيم. انورى به ممدوح خود گفته است:



فتوحى مروزى در پاسخ او ابياتى دارد که در آنها او را به سبب طمع‌ورزى و کديه نکوهيده و گفته است:


در چنين دولت من يکتن وقانع بکفاف بيم آنست که آبم ببرد بى‌نانى
تو که از دور همى بينى پوشيده مرا حال بيرون و درونم نه همانا دانى
طاق بوطالب نعمه است که دارم ز برون وز درون پيرهن بوالحسن عمرانى

(۱) . لايق، سزاوار


از مسائل قابل بحث ديگر در اين دوره اختلافات شديد شاعران با يکديگر است. مثلاً همين اختلاف‌نظر ميان فتوحى و انورى که ديده‌ايم در عهد مورد مطالعهٔ ما امرى تازه نيست و نظاير بسيار دارد. چنانکه در شرح احوال فتوحى و انورى نوشته‌اند اختلاف آن دو با يکديگر به اختلاف مردم بلخ با انورى و آزار او در آن شهر منجر شد، و اختلاف ميان خاقانى و مجيرالدين بيلقانى براى خاقانى ايجاد زحمت بسيار از طرف مردم اصفهان نمود و به بدگوئى‌هاى تند آنان از استاد انجاميد چنانکه خاقانى ناگزير شد در قصيده‌اى آن شهر را بستايد و از خطائى که مجير مرتکب شده بود تبرى نمايد.


مجير هم در اين ميانه بى‌نصيب نماند و از بابت بدگوئى‌هاى خود از اصفهان در زبان شاعران آن شهر افتاد چنانکه شرف‌الدين شفروه و جمال‌الدين محمدبن عبدالرزاق او را هجوهاى رکيک گفتند.


مجيرالدين تنها اصفهان و شاعران آن شهر را به تيغ زبان نيازرد بلکه استاد خود را نيز در اشعار آبدار فصيحش به‌باد هجا گرفت. ليکن او نخستين کسى نبود که در ساحت استاد پاى جسارت پيش مى‌نهاد و زبان به بى‌ادبى مى‌گشود، بلکه استاد او خاقانى هم همين کار را با ابوالعلاء گنجه‌اى استاد خويش کرد و او را هجوهاى سخت گفت و آن استاد نيز از هجو شاگرد باز نايستاد.


همين خاقانى فاضل و زبان‌آور چندى با رشيدالدين وطواط مکاتبه داشت و با آنکه هيچ‌يک از آن دو به ديدار ديگرى موفق نشده بود، هر دو يکديگر را در اشعار خويش بستودند و به بزرگى يکديگر اقرار دادند. ليکن معلوم نيست به چه سبب کار آن دو عاقبت به نقار و مهاجرت کشيد و به تفصيلى که در احوال و آثار آن دو مشاهده مى‌شود يکديگر را به سنان قلم طعن‌ها زدند و به زبان شعر دشنام‌ها دادند.


نظاير اين امر در اين دورهٔ ممتد آنقدر هست که همه را نمى‌توان در اينجا نقل کرد و اصولاً نقل آن شواهد که غالباً مشهور است، زائد به‌نظر مى‌رسد زيرا فقط وسيله‌اى براى تطويل کلام خواهد بود و بس.


ارتباط شاعران تنها به‌همين روابط سوء منحصر نبود بلکه بسيارى از آنان هم در حال مکاتبه و ارسال شغر و ذکرخير از يکديگر بوده‌اند.


به‌هرحال روابط خوب و بد و مدح‌ها و ستايش‌ها و هجوها و بدگوئى‌ها در اين زمان ميان شاعران چه در حضور و چه در غياب و چه با مکاتبه و چه با مشاجره و مشافهه بسيار بود.

انورى اى سخن تو بسخا ارزانى گر بجانت بخرند اهل سخا ارزانى ....
گفتى اندر شرف و قدر فزون از ملکم بارى اندر طمع و حرص کم از انسانى
غايت حکمت اگر کردت سلطان همت آيت کديه چو ارذال چرا مى‌خوانى
پيش خاصان مطلب کام ز حکمت چندين چون خسان در طلب جامه و بند نانى
نفس را باز کن از شهوت نفسانى خويش تا دمت در همه احوال بود روحانى
زآب حکمت، چو همى با ملکان بنشينى آتش آز چرا از دل و جان ننشانى
از پس آنکه بيک مهر دو الف ملکى داشت در بلخ ملکشاه بتو ارزانى،
وز پس آنکه هزار دگرت داد وزير قرض آن پير سرخسى زچه مى‌بستانى؟
از پس آنکه ز انعام جلال‌الوزرا بتو هر ساله رسد مهرى پانصدگانى
اى بدانائى معروف چرا مى‌گوئى در ثنائى که فرستاده‌اى از نادانى،
طاق بوطالب نعمه است که دارم ز برون وز درون پيرهن بوالحسن عمرانى
چه بخیلی که بچندین زر و سیم و نعمت طاق و پیراهنیی دوخت همی نتوان
پانزده سال فزون باشد تا کشته شدست بوالحسن آنکه زاحسانش سخن ميرانى
پيرهن کهنهٔ او گرت بجاى است هنوز پس مخوان پيرهنش، گو زره خفتانى
باقى عمر بس آن پيرهن و طاق ترا سزد ار ندهى ابرام و دگر نستانى
نعمت آنراست زيادت که همى شکر کند تونه‌اى از درِ نعمت (۱) که همه کفرانى ...