از اختصاصات شعر پارسى در قرن ۵ تا ۷ هجرى يکى تأثر بعضى از شاعران از ادبيات عربى و توجه آنان است به مضامين شعراى عربى‌گوي. نخستين کسى که به اين کار دست زد منوچهرى است که در پايان دورهٔ قبل مى‌زيسته است. بعد از او بعضى از شاعران مانند لامعى جرجانى و برهانى و معزى هريک به‌نحوى از انحاء به آثار و افکار شاعران عرب خاصه شاعران عهد جاهلى توجه نموده و آنها را تقليد کرده‌اند. اين تقليد بيشتر از مضامين شاعران جاهلى عرب در وصف به وادى و زندگانى صحرا گردان است که با اقتباس‌هاى گوناگون از آن اشعار نيز همراه است.


از مسائل قابل توجه در شعر فارسى در اين دوره يکى بدبينى شديد شاعران در شعر است. نابسامانى وضع اجتماعى در اين عهد و مشکلاتى که براى خلايق از جهات مختلف وجود داشت، به‌نحوى که ديده‌ايم، بناخشنودى عقلا از اوضاع زمان و درنتيجه بدبينى آنان نسبت به دنيا و مافى‌ها و انقطاع از جهان و جهانيان انجاميد. در شعر دورهٔ قبل فکر انقطاع شاعر از عالم و عالميان و بدبينى او به جامعه و محيط تقريباً ناياب بوده است اما در دورهٔ مورد مطالعهٔ ما اين افکار به‌شدت و در اشعار اکثر شاعران ديده مى‌شود و متر کسى است که از تسلط غلامان و قبايل وحشى زردپوست و از غلبهٔ عوام و متظاهران بدين و از رواج فساد و دروغ و تزوير و قتل و غارت و ظلم و عدوان و امثال اين امور شکايت نکند. اندک اندک دنبال اين شکايت به عالم و هرچه در او است کشيد چنانکه بسيارى از آنان جهان و جهانيان را به رسواترين صورتى وصف کرده‌اند.


اين قصيده از جمال‌الدين محمدبن عبدالرزاق نمونهٔ بارزى از اين‌گونه افکار است:


الحذار اى عاقلان زين وحشت‌آباد الحذار الفرار اى غافلان زين ديو مردم الفرار
اى عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول زين هواهاى عفن زين آب‌هاى ناگوار
عرصه‌اى نادلگشا و بقعه‌اى نادل‌پسن قرصه‌اى ناسودمند و شربتى ناسازگار
مرگ در وى حاکم و آفات در وى پادشا ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشکار
امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد کام در وى نادر و صحت در او ناپايدار
روز را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم جهل را در دست تيغ و عقل را در پاى خار
مهر را بيم خسوف و ماه را ننگ محاق خاک را عيب زلازل چرخ را رنج‌ دوار
نرگسش بيمار يابى لاله‌اش دل‌سوخته غنچه‌اش دلتنگ يابى و بنفشه سوگوار
شير را از مورد صد زخم اينت انصاف اى جهان پيل را از پشه صد رنج اينت عدل اى روزگار
از پى قصد من و تو موش همدست پلنگ از پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار ...


و اين ابيات از ظهيرالدين فاريابى نمودارى ديگر از اين انديشه است:


گيتى که اولش عدم و آخرش فناست در حق او گمان ثبات و بقا خطاست
مشکل‌تر اينکه گر بمثل دور روزگار روزى دو مهلتى دهدت گوئى آن بقاست
نى‌نى که در زمانه تو مخصوص نيستى بر هر که بنگرى بهمين درد مبتلاست
گردون خلاف عنصر و ظلمت نقيض نور آتش عدوى آب و زمين دشمن هواست
از سنگ گريه بين و مگو کآن ترشحست از کوه ناله بين و مپندار کآن صداست ...


مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد که هر يکى بدگرگونه‌ داردم ناشاد
هنر نهفته چو عنقا بماند ز آنکه نماند کسى که باز شناسد هماى را از خاد
تنعمى که من از فضل در جهان ديدم همان جفاى پدر بود و سيلى استاد...


جهان رباط خرابيست بر گذرگه سيل گمان مبر که بيک مشت گل شود معمور
بر آستان فنا دل منه که جاى دگر ز بهر نزهت تو برکشيده‌اند قصور
مگر تو بيخبرى کاندرين مقام ترا چه دوستان حسودند و دشمنان غيور
ببين که چند نشيب و فراز در راهست ز آستان عدم تا بپيشگاه نشور....


پيدا است که اين انديشه‌هاى ناساز نتيجهٔ مستقيم پريشانى اوضاع اجتماعى و سياسى آن روزگار است و شايد همين امر باعث بوده است ک غالب شعراى قرن ششم خاصه اواخر آن قرن، در بازپسين سال‌هاى حيات خود ميل اعتکاف و اعتزال پيدا مى‌کردند چنانکه در شرح احوال سنائى و اثيرالدين اخسيکتى و ظهيرالدين فاريابى و افضل‌الدين خاقانى مى‌بينيم.


نکتهٔ ديگرى که در اينجا قابل ذکر است آنکه در اين روزگار همهٔ شاعران، دربارى و مداح نبودند بلکه از اختصاصات مهم اين قرن ظهور عده‌اى از شاعران غيردربارى در ميان گويندگان‌ است. در اوايل اين دوره ناصرخسرو قباديانى براى حفظ عقيدهٔ دينى خود از دربارهاى سلاطين و امرا کناره گرفت و چندى بعد از او سنائى با آنکه در آغاز حيات مداح و لهوپيشه بود، بر اثر ورود در مراحل سلوک و عرفان از نعمت‌هاى سلطان چشم پوشيد و در قبال پيشنهادهاى بهرامشاه غزنوى گفت:


من نه مرد زن و زر و جاهم به‌خدا گر کنم و گر خواهم


نفوذ افکار عرفانى در شعر پارسى و راه يافتن شعر به خانقاه‌ها خود وسيلهٔ بزرگى براى ظهور عده‌اى شاعر مستغنى از دربارهاى سلاطين در اين دوره گشت، و بعد از آنکه سنائى اين باب را مفتوح کرد چند شاعر بزرگ در ميان صوفيان پديد آمدند که در خانقاه‌ها سرگرم بيان افکار خود بودند و از ميان آنان عطار از جملهٔ مشاهير و ارکان شعر فارسى گشت.


راه جستن در خانقاه‌ها از مهمترين مسائلى است که بايد در شعر اين دوره به آن توجه داشت زيرا اين امر موجب شد که شعر پارسى از محيط محدود در بارها بيرون آيد و در وسعت موضوعات آن افزايش بسيار حاصل شود و سادگى بيان و قوت احساسات و عواطف در آن صدچندان گردد و از اين پس حتى در دشوارترين ايام تاريخى ايران يکى از پشتيبانان بزرگ شعر در اين سرزمين همين خانقاه‌ها و خانقاهيان بوده‌اند و افکار و انديشه‌هاى لطيف عارفان صيقل اشعار پارسى گرديد و بر جلا و رونق و شکوه آن افزود.


از ميان افکار و اطلاعات مختلف اين دوره انديشه‌هاى عرفانى نيست که در شعر راه جست، حکمت و علوم مختلف و انديشه‌هاى دينى و افکار و اطلاعات مذهبى هم در شعر اثر بين و آشکار داشت. شاعران زمان خاصه اواخر اين دوره کوشش بسيار داشتند در آنکه اطلاعات مختلف خود را در شعر اظهار کنند و از دانش‌هائى که در مدرسه و نزد استاد آموخته بودند در بيان مضامين شاعران استفاده برند و اگر کسى را مى‌يافتند که از اين کار برکنار مانده بود او را بى‌مايه و کم‌اطلاع مى‌شمردند و بر سخن او عيب مى‌گرفتند. چنانکه در اين ابيات از خاقانى مى‌بينيم:


نبودست چون من گه نظم و نثر بزرگ آيت و خرده‌دان عنصرى
بنظم چو پروين و نثر چو نعش نبود آفتاب جهان عنصرى
اديب و دبير و مفسر نبود نه سبحان يعرب زبان عنصرى ....