ابوالحسن شهيدبن حسين جهودانَکى بلخى شاعر استاد و دانشمند و حکيم معروف قرن ۴ و ۵ هجرى بوده است. رودکى از همهٔ هم‌عصران خود، تنها او را ”شاعر“ و ديگران را راوى اشعار اين و آن مى‌دانست (شاعر شهيد و شهره فرالاوى و آن ديگران به‌جمله همه راوي). وى از بزرگان حکما و متکلمان و در علوم اوايل استاد بوده است. ابن‌النديم در الفهرست گويد که شهيد‌بن حسين تأليفاتى دارد و او را با رازى مناظراتى [مکتوب] بوده و هريک بر ديگرى نقضى و ردّى داشته است. ياقوت حموى در کتاب معجم‌البلدان نام او را ذيل کلمهٔ ”جهودانک“، ابوالحسن شهيدبن حسين بلخى الوراق المتکلم آورده است. ورّاق يعنى کتابفروش و از اينجا شغل عادى شهيد معلوم مى‌شود. اسم او را ابوسليمان منطقى سيستان فيلسوف معروف قرن چهارم، در کتاب ”صوان‌الحکمة“ که اينک اختصارى از آن در دست است، آورده و کتاب ”تفضيل لذات‌النفس على لذات‌البدن“ را به او نسبت داده و خلاصهٔ نظر شهيد را دربارهٔ موضوع لذت و تقسيم آن به لذات نفسانى مقرون به فضيلت روحانى و پايدار و برترى‌جوى است و ما را به کمال طبع انسان نزديک مى‌کند. نظريهٔ شهيد در اين کتاب در حقيقت اظهار مخالفتى است با رازى که لذت را يک امر عدمى جسمانى و ”بازگشت جسم به‌حالت طبيعي“ خود مى‌دانست.


شهيد در خط استاد بود. فرخى در مدح ممدوح خود گويد:


خط نويسد که بنشناسند از خط شهيد شعر گويد که بنشناسند از شعر جرير


و استاد رودکى که او را در شمار عقل از هزاران تن بيشتر مى‌پنداشته، در رثاء او فرموده است:


کاروان شهيد رفت از پيش زآن ما رفته‌گير و مى‌انديش
از شمار دو چشم يک تن کم وز شمار خرد هزاران بيش


به‌هرحال شهيد در نزد علما و ادباى عصر خود از افاضل عهد محسوب مى‌شده و نام او در چند مأخذ از مآخذ قرن چهارم به احترام ذکر شده و شاعرى يکى از چند فضيلت وى بوده است. از ممدوحان او يکى نصربن احمد سامانى بود و ديگر ابوعبدالله محمدبن احمد جيهانى از خاندان معروف جيهانى که مدتى وزارت سامانيان مى‌کرد و از علماى مشهور قرن چهارم بود.


وفات شهيد را در سال ۳۲۵ نوشته‌اند. اشعار او در نزد شعراى بعد از وى تا اواخر قرن ششم به فصاحت و لطافت معروف و خاصه غزل‌هاى او در دلاويزى و دلپذيرى مثل بود. از اشعار او است:


اگر غم را چو آتش دود بودى جهان تاريک بودى جاودانه
درين گيتى سراسر گر بگردى خردمندى نيابى شادمانه


دانش و خواسته است نرگس و گل که بى‌کجاى نشکفند به‌هم
هر کرا دانش است خواسته نيست آنکه را خواسته است دانش کم


مرا بجان تو سوگند و صعب سوگندى که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندى
دهند پندم و من هيچ پند نپذيرم که پند سود ندارد به‌جاى سوگندى
شنيده‌ام که بهشت آن کسى تواند يافت که آرزو برساند به آرزومندى
هزار کبک ندارد دل يکى شاهين هزار بنده ندارد دل خداوندى
ترا اگر ملک چينيان بديدى روى نماز بردى و دينار بر پراکندى
ترا اگر ملک هندوان بديدى موى سجود کردى و بتخانه‌هاش برکندى
بمنجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم به آتش حسراتم فکند خواهندى
ترا سلامت باد اى گل بهار و بهشت که سوى قبلهٔ رويت نماز خوانندى