حکيم ابوالحسن مجدالدين کسائى مروزى از شاعران تواناى پارسى‌گوي، در نيمهٔ دوم قرن چهارم بوده است. ولادت وى به سال ۳۴۱ هـ. در مرو اتفاق افتاد و چون به پيرى رسيده و عمر زياد کرده بود بايد قاعدةً چند سالى از آغاز قرن پنجم را نيز درک کرده باشد و بنابراين زندگانى او در اواخر دوران سامانى و اوايل عهد غزنوى سپرى شده است.وى در آغاز کار شاعرى مداح بود و از مدايح او قطعاتى در تذکره‌ها موجود است ولى در اواخر عمر از اين کار پشيمان شد و در اشعار خود به‌موعظه و اندرز توجه کرد و در اين راه پيشوا و پيشقدم حکيم ناصرخسرو گرديد و اشارات متعدد ناصربن خسرو به او و به اشعار او و جواب گفتن بعضى از قصايد مدحى وى همه دلايل بارز بر پيروى آن استاد توانا از اين شاعر چيره‌دست است.


کسائى بر مذهب شيعهٔ اثنى‌عشرى بود و شايد يکى از دلايل احترام ناصرخسرو نسبت به وى همين اعتقاد او به تشيع بوده است. از اشعار کسائى چندان باقى نمانده و مجموع اشعار وى عبارت است از آنچه در تذکره‌ها و کتاب لغت و ادب آمده است و از همهٔ آنها استادى و مهارتش در سخنورى لايح است. وى بى‌ترديد يکى از استادان مسلم عهد خود بوده و در ابداع مضامين و بيان معانى باريک و توصيفات غنى و ايراد تشبيهات لطيف طبيعى قدرت بسيار داشته است. علاوه بر همهٔ اين چيره‌دستى‌ها اهميت خاص او در افتتاحد باب موعظه و اندرز در شعر پارسى است، و اگرچه استاد سمرقند ضمن ابداع بسى از انواع شعر پارسى در اين راه نيز قدم گذارده بود، ليکن کسائى اولين کسى است که قصايد خاصى را بدين معنى اختصاص داده و در آنها معانى حکمى را مطرح ساخته و مقدمهٔ ظهور شاعر ماهرى چون ناصربن‌خسرو قباديانى در اين زمينه گرديده بود. از اشعار او به ايراد اين ابيات اکتفا مى‌شود:


روز آمد و علامت مصقول برکشيد وز آسمان شمامهٔ کافور بردميد
گوئى که دوست قرطهٔ شعر کبود خويش تا جايگاه ناف بعمداً فرو دريد
خورشيد با سهيل عروسى کند همى کز بامدادِ کلهٔ مصقول برکشيد
و آن عکس آفتاب نگه کن عَلَم عَلَم گوئى به لاجورد مى سرخ برچکيد
يا بر بنفشه‌زار گل نار سايه کرد يا برگ لاله‌زار همى برفتد بخويد
يا آتش شعاع ز مشرق فروختند يا پرنيان لعل کسى باز گستريد
چون خوش بود نبيد بر اين تيغ آفتاب خاصه که عکس آن به نبيد اندرون پديد
جام کبود و سرخ نبيد آر کآسمان گوئى که جام‌هاى کبودست پر نبيد
جام کبود و سرخ نبيد و شعاع زرد گوئى شقايقست و بنفشه است و شنبليد
آن روشنى که چون به پياله فرو چکد گوئى عقيق سرخ بلؤلؤ فرو چکيد
وآن صافيى که چون بکف دست بر نهى کف از قدح ندانى نى از قدح نبيد


گل نعمتى است هديه فرستاده از بهشت مردم کريم‌تر شود اندر نعيم گل
اى گل‌فروش، گل چه فروشى بجاى سيم وز گل عزيزتر چه ستانى بسيم گل


بر پيلگوش قطرهٔ باران نگاه کن چون اشک چشم عاشق گريان همى شده
گوئى که پر باز سپيد است برگ او منقار باز لؤلؤ ناسفته برچِده


دستش از پرده برون آمد چون عاج سپيد گفتى از ميغ همى تيغ زند زهره و ماه
پشت دستش بمثل چون شکم قاقم نرم چون دم قاقم کرده سرِ انگشت سياه


از خضاب من و از موى سيه کردن من گرهمى رنج خوري، بيش مخور، رنج مبر
غرضم زو نه جوانست بترسم که ز من خرد پيران جويند و نيابند اثر!