ابوشکور بلخى بى‌ترديد از شاعران بزرگ و استاد قرن چهارم است و آنچه از او بازمانده نشان از مهارت او در شعر مى‌دهد. با اين حال نام او در هيچ‌يک از مآخذ که از او سخن گفته‌اند نياورده و همه جا به‌ ذکر کنيهٔ او (يعنى ابوشکور، يا: بوشکور) اکتفا کرده‌اند. عصر او محققاً مصادف با اواخر عهد رودکى و اوايل دوران فردوسى است و به‌عبارت ديگر اواخر ايام حيات نخستين و اوايل عمر دومين را درک کرده و اين معنى از مضمون‌هائى که بوشکور از رودکى گرفته و فردوسى از بوشکور اخذ کرده است برمى‌آيد.


از احوال وى در آغاز حيات اطلاعى نداريم و تنها معلوم است که از موطن خود بلخ به بخارا مهاجرت کرده و در آنجا زندگى را به مداحى امرا و رجال مى‌گذرانده است. از آثار او ابيات پراکنده‌اى در دست است که بعضى از آنها بازمانده‌هاى قصايد او است.


اثر مهم وى منظومه‌اى بوده به بحر متقارب مرسوم به ”آفرين‌نامه“ که به‌سال ۳۳۶ هـ. به اتمام رسيد و ابياتى که از آن مانده نشان مى‌دهد که گويندهٔ آن به اندرز و بيان حکم و امثال در شعر خود توجهى خاص مى‌کرد و از اين‌روى آفرين‌نامه بيشتر جنبهٔ شعر حکمى داشته است. شعر بوشکور در آفرين‌نامه روان و خالى از صعوبت و اشکال بوده و اشتمال آنها بر نصايح و اندرزهاى حکيمانه بدان جلائى خاص بخشيده است. وى علاوه بر آفرين‌نامه دو مثنوى ديگر نيز داشته که از آنها هم ابيات پراکنده‌اى در دست داريم و غير از اينها بازمانده‌هائى از قصايد و قطعات و رباعى او نيز موجود و همه گواه بر استادى و مهارت او در سخنورى است. اين ابيات از آفرين‌نامهٔ او نقل مى‌شود:


به‌دشمن برت استوارى مباد که دشمن درختيست تلخ از نهاد
درختى که تلخش بود گوهرا اگر چرب و شيرين دهى مرو را
همان ميوهٔ تلخت آرد پديد ازو چرب و شيرين نخواهى مزيد
ز دشمن گر ايدون که يابى شکر گمان بر که زهرست هرگز مخور
خردمند گويد خرد پادشاست که بر خاص و بر عام فرمانرواست
خرد را تن آدمى لشکرست همه شهوت و آرزو چاکرست
جهان را بدانش توان يافتن بدانش بود رشتن و بافتن
زدن مرد را چوب بر تار خويش به از بازگشتن ز گفتار خويش
ز دانا شنيدم که پيمان‌شکن زن جاف جافست، بل کم ز زن
بدان کوش تا زود دانا شوى چو دانا شدى زود والا شوى
نه داناتر آنکس که والاترست که والاتر آنکس که داناترست
نبينى بشاهان که بر تختگاه ز دانندگان باز جويند راه
اگرچه بمانند دير و دراز بدانا بودشان هميشه نياز
نگهبان گنجى تو از دشمنان و دانش نگهبان تو جاودان
بدانش شود مرد پرهيزکار چنين گفت آن بخرد هوشيار
که دانش ز تنگى پناه آورد چو بيراه گردى براه آورد