اعتقاد قزلباشان به صوفيان يا به‌عبارت ديگر به مرشدان کامل تا عهد شيخ جنيد به عقب برمى‌گردد چه نخستين بار پيروان او بودند که براى شيخ خويش قائل به مرتبهٔ الوهيت شدند و فرزندش سلطان حيدر را ”پسرخدا“ شمردند. اين مرشدان کامل چنان در دل پيروان خود نفوذ داشتند که آنان جانبازى در راه مرشد را موجب کسب ثواب اخروى و به منزلهٔ شهادت در جنگل‌هاى صدرالاسلام مى‌شناختند. دربارهٔ شاه اسمعيل چنين مى‌پنداشتند که او با ”صاحب‌الامر مهدى“ ملاقات کرد و از او تاج و شمشير و خنجر و کمر با رخصت ”خروج“ گرفت، و مادام که با آن شمشير مى‌جنگد ظفر با او است. شاه اسمعيل در بيشتر جنگل‌ها و اقدام‌هاى خويش مدّعى بود که در حالت رؤيا از جدّ خود على‌بن‌ابيطالب دستور جنگ مى‌گيرد و يا تدبيرهاى لازم را مى‌آموزد.


اعتقاد راسخ قزلباشان و مريدان ”مرشد کامل“ باعث بود که بعضى از کارهاى آنان را، همين که از حد عادت فراتر مى‌رفت، از مقولهٔ ”کرامات“ بينگارند مثل داستان گذشتن شاه اسمعيل و سپاهيانش از رود کُر پيش از رسيدن به فرّخ يسار شروانشاه و حمله به او، که چون پل بستن ميسر نبود شاه با سپاه خود بر آب دريا زد، و حتى يک کس را آب نبرد و خواندمير آن را نتيجهٔ ”هدايت بخت“ و ”مضمون حديث همايون مثل اهل بيتى کمثل سفينة نوح“ دانسته و نوشته است که ”به‌واسطهٔ وقوع آن امر غريب ارادت و اعتقاد جنود ظفر ورود نسبت به زبدهٔ اولاد صاحب مقام محمود بيفزود“. و اين درست مانند داستان فريدون و کيخسرو است که هر دو فرّ شاهى داشتند و از اَشُويان دين مزدائى بودند. نخستين در دنبال کردن اژى‌دهاک از اروندرود گذشت و دومين هنگام گريز از تورانيان همراه گيو و فرنگيس آمويه‌دريا را بى‌کشتى گذاره کرد بى‌آنکه تار موئى از آنان کم شود (۱).


(۱) . حماسه‌سرائى در ايران، دکتر صفا، چاپ دوم، تهران ۱۳۳۳ خورشيدى: فريدون، (ص ۴۶۱-۴۶۹) و کيخسرو (ص ۵۱۵-۵۲۴).


دربارهٔ شاه طهماسب هم ‌نظير همين اعتقاد وجود داشت. به قول ”وَن‌سان دالِسّانْدرى“ سفير و نيز در دربار شاه طهماسب مردم ايران او را مانند خدا ستايش مى‌کردند. او گويد که: نزد کسانى که بيمار يا تنگدست بودند اثر شفابخش نام شاه طهماسب زيادتر از يارى خواستن از درگاه خداوند تصور مى‌شد. پاره‌اى نذر مى‌کردند که اگر به مراد دل خود برسند ارمغانى پيش وى فرستند و برخى به اميد آنکه دعايشان مستجاب شود درهاى دولتخانه را در قزوين مى‌بوسيدند. گروهى چنان به کرامت‌هاى آن ”سيد بزرگوار“ اميدوار بودند که آب وضويش را اکسير تب ريز مى‌شمردند و تکّه‌اى از پارچهٔ تن‌پوش يا شالش را براى تبرّک يا ايمنى از چشم بد هميشه همراه داشتند (نقل از تاريخ سياسى و اجتماعى ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، ص ۲۱۲).


البته اين ”مرشد کامل“ هم از دعوى کرامات دور نبود و مانند پدر ادعا مى‌کرد که در حوادث دشوار ”حضرات ائمهٔ معصومين“ به خواب او مى‌آيند و او را راهنمائى مى‌کنند.


مطلب مهمى از سطرهاى گذشته برمى‌آيد آن است که سرسپردگى و اعتقاد شديد صوفيان قزلباش به خاندان شيخ صفى سرّ اصلى و اساسى پيشرفت‌هاى سريع آن در بدو تشکيل شاهنشاهى صفوى است، و اگر چنين اعتقاد راسخى مخصوصاً در پادشاهى طولانى شاه طهماسب وجود نمى‌داشت شايد بقاى دستگاه وسيع سلطنت شاه اسمعيل در برابر فشارهاى شديد دو دولت عثمانى و ازبک، با احترازى که شاه طهماسب از روياروئى با دشمنان داشت، به آسانى ميسر نمى‌گشت. اما اين اعتقاد همان‌قدر که براى آغاز و امتداد دوران صفوى سودمند بود، در اواخر عهد صفويان به زيان کشور تمام شد، زيانى که حتى ظهور نادر نتوانست آن را جبران کند و شايد بتوان گفت که پيامدهاى نامطلوب آن دامنگير خود نادر هم گرديد. در حقيقت همين اعتقاد شديد مردم باعث بود که دولت صفوى از ضربهٔ درونى در هم نريزد، و کسانى هم که بعد از سقوط دولت شاه سلطان حسين خواستند زمام امور را در دست گيرند يا به‌عنوان حمايت از فرزندان و فرزندادگانش و يا به‌صورت وکالت و نمايندگى از طرف آن خاندان حکومت کردند.


اين نکته هم نبايد فراموش شود که مقبول افتادن ادعاى صفويان در سيادت و انتساب به خاندان امامت در نفوذ اجتماعى آنان و ادامهٔ قدرت و حکومتشان بسيار مؤثر بود و اين جنبهٔ مذهبى آنان هرچه بر عمر حکومتشان و استوارى اعتقاد مردم به خاندان‌هاى سيادت افزوده مى‌شد، بيشتر قوت مى‌گرفت. اگر رسيدن مرشدان کامل به پادشاهى اندک اندک از وجههٔ خانقاهى آنان کاست، دعوى سيادت اين نقصان را جبران کرد.