مولانا کمال‌الدين حسين‌بن محمد ضميرى اصفهانى (م ح ۹۹۶ هـ) از شاعران معروف سدهٔ دهم و غير از ضميرى ديگرى است که اهل همدان بود. او از روزگار جوانى در علم و ادب شهرت يافته بود و معلوم نيست چرا تقريباً همهٔ تذکره‌نويسان دربارهٔ وى نوشته‌اند که در بزرگسالى کسب دانش آغاز کرد. وى در محضر مير غياث‌الدين منصور دشتکى شيرازى دانش‌ آموخت و طب و رياضى و نجوم فرا گرفت و در رمل مهارت يافت و از همين راه در خدمت شاه طهماسب و خاندان شاهى راه جست، و تا آخر عمر به همين شغل روزگار گذاشت.


مولانا کمال‌الدين در آغاز شاعرى به مناسبت شغل پدرش ”باغبان“ تخلص نمود و بعد از آن تخلص ضميرى اختيار کرد و به همين نام شهرت يافت. با شاعران معروف زمان خود، خاصه آنها که با دربار صفوى ارتباط داشتند آشنا و با بعضى از آنان معاصر بود مانند شرف و محتشم و حسابى ... . ضميرى از شاعران پرکار عهد خود و در قصيده و غزل و مثنوى توانا و از اين دو جهت با اميرخسرو دهلوى همانند بود و به همين سبب است که او را ”خسرو ثانى“ خواندند. امين رازى اشعارش را صدهزار بيت دانسته و گفته از آن جمله هفتاد هزار بيت غزل و دوازده هزار بيت قصيدهٔ مزين به مدح ائمهٔ معصومين و تتمه، يعنى هجده هزار بيت، مثنوى است.“


شگفت‌ترين کار ضميرى تنظيم چند ديوان دانست که در هر يک از آنها يکى از شاعران مشهور را تتبع و استقبال نموده و از اين راه مجموعه‌هائى فراهم آورده و بر هر يک نامى نهاده است؛ چند ديوان ديگرش آنها است که به پيروى از کسى نظم نيافته و به صرافت طبع شاعر گرد آمده است. تقى‌الدين کاشى که براى جمع‌آورى اشعار شاعران اصفهانى مدتى در آن شهر به‌سر مى‌برده و مهمان ضميرى بوده همهٔ ديوان‌هاى او را ديده و هزار بيت از منتخب آنها را در کتاب خود خلاصةالاشعار نقل کرده است.


شگفتى در اينجاست که به غير از تقى‌الدين کاشى که گويد هزار بيت از شعرهايش برگزيد، نه امين رازى و نه ديگران از آن همه زادگان طبع ضميرى که تذکره‌نويسان بدان اشاره کرده‌اند به‌جز چند بيت نيافته و نقل نکرده‌اند، و با آنکه از نزديک به تمام شاعران عهد صفوى، همه و يا قسمتى از آثارشان را در دست داريم، از ضميرى، حتى يک ديوان از آن همه ديوان‌ها موجود نيست و آنچه از اشعارش در دست است بسيار کم است.


دربارهٔ علت تسميهٔ ضميرى به ”خسرو ثانى“ نوشته‌اند روزى در مجلس شاه طهماسب سخن از اميرخسرو دهلوى رفت، شاه اشاره به ضميرى کرد و گفت: ما نيز خسرو نادره گوئى داريم! از آن پس او را خسرو ثانى خواندند. از بازمانده‌هاى اشعار او است که همه به شيوهٔ شاعران عهد فغانى و هم‌عصرانش هست:


پيش نظر چو آورم وعدهٔ لطف يار را ذوق وصال طى کند صدمت انتظار را
غمزهٔ تيز چنگ را جام عتاب پر مده گرم به خون من مکن چشم ستيزه کار را
بيگانه بودى از من و مى‌سوختم کنون من سوزم از براى کسى کآشناى تست
هرگاه مى‌روم که شکايت کنم ز تو چون گوش مى‌کنم به زبان دعاى تست
اگر بينم که از کويش کسى دلشاد مى‌آيد فريبى کز وى اول خورده بودم ياد مى‌آيد
به دام انتظار او من آن مرغ گرفتارم که جانم مى‌رود تا بر سرم صياد مى‌آيد
دو از تو گريه هم نتوام به کام کرد ترسم که سيل اشکم از اين دورتر برد
سر در جهان نهاد ضميرى سرشک تو ترسم ز جور يار به عالم خبر برد
مى‌کشد سرو قدت را به کنارم امروز آرزوئى که به ديدار تو دارم امروز
آنچه دوشينه به من حسرت ديدار تو کردم به دعا آه اگر دست برآرم امروز
دلا چون ما همه مهر و وفائيم کجا در خاطر آن مه درآئيم
نشسته گردخوارى بر رخ از عشق به چشم غير از آن کم مى‌نمائيم
در وصلش زنم هر دم ضميرى که تا بر خود بلا را در گشائيم
آنچه مى‌بينم به رويت نيست با روى دگر ورنه مى‌دادم ز جورت دل به بدخوى دگر
ز آن همه خوارى که آمد بر من از عشقت نماند پاى رفتن ز آستانت بر سر کوى دگر