آقا شاپور تهرانى پسر خواجه خواجگى از شاعران استاد سدهٔ يازدهم و از رجال معروف هند در عهد فرمانروائى گورکانيان بود. وى از يک خاندان بزرگ و اصيل تهرانى است که بسيارى از رجال آن مقامات بلند داشته، شعر مى‌سروده و مشوق شاعران روزگار خود بوده‌اند. پدر خواجه شاپور يعنى خواجه خواجگى که ”گاهى شعر مى‌گفت“ پسر خواجه محمد‌طاهر و او پسر خواجه ارجاست اميدى بود. برادر خواجگى، خواجه محمدشريف هجرى دو پسر شاعر و اديب داشت يکى به‌نام خواجه محمدطاهر متخلص به ”وصلى“ و ديگرى خواجه غياث‌الدين محمد اعتمادالدوله از رجال بسيار متنفذ عهد اکبر و جهانگير، و پدر مهرالنساء که بعد از ازدواج با جهانگير نخست‌ به لقب نور محل و سپس ”نورجهان بيگم“ خوانده شد.


خواجه شاپور از خاندان ادب و هنر برخاسته بود و از آغاز جوانى با تخلص ”فريبى“ شروع به شاعرى کرد. و طبعاً از آن همه عزت و شوکت که در هند نصيب خاندانش بود برخوردار شد، ولى او پس از آنکه اقامت طولانى خود را در هند آغاز کرد بيشتر در ملازمت ميرزا جعفر آصفخان گذرانيد و پس از مرگ آن دوست و حامى مقتدر خود (سال ۱۰۲۱هـ) چندان در هند نماند و به سال ۱۰۲۵هـ به تهران بازگشت. عبدالنبى فخرالزمانى صاحب ميخانه که در همين سال او را در لاهور ديده و در بازگشتش به ايران حضور داشته از قول او نوشته است که تخلص ”فريبى“ را چندگاهى پيش رها کرده به‌نام خود يعنى شاپور تخلص مى‌نمايد. سال مرگش را ۱۰۳۰ و ۱۰۴۸ ثبت کرده‌اند.


مقام شاپور در شاعرى والا است و او را معاصرانش به استادى و مهارت ستوده‌اند. اهميت شاپور در آن است که توانست نازکى و دقت خيال را با رسائى کلام و فصاحت آن جمع کند و به قول محمد قدرت‌الله گوپاموى هندى فصاحت و بلاغت را با نازک‌خيالى و ”خوش‌ادائى“ هم‌نوا سازد، و به همين سبب مضمون‌هاى او در همه انواع شعرش و به تمامى گرم و گيرنده و خيال‌انگيز است. او خلاف رسم هم‌عهدانش مبالغه‌اى در آوردن ترکيب‌هاى استعارى که مبتنى بر تخيلات پردامنه باشد نمى‌کند بلکه آن خيال‌هاى باريک را در عبارت‌هاى روان و روشن بيان مى‌نمايد چنانکه به نوبهٔ خود خواننده را در دام خيالات تازه مى‌افکند مانند اين بيت‌هاى زيبا:


صد چاک به جيب سحر از مردن شمع است ما سنگدلان ماتم پروانه نداريم
به دل بردن چه نسبت غمزه را با تار زلف او که چشم اين شيوه را صدبار نازک‌تر ز مو دارد
شب‌ها پى سراغ دل خود چراغ‌ها در تنگناى سينه فروزم ز داغ‌ها


که همهٔ آنها با زبانى بليغ و بيانى فصيح ساخته شده و از همين جا معنى سخن فخرالزمانى را درمى‌يابيم که گفته بود ”نازک گفتن را پخته کرده و بر طاق بلند نهاده.“


در همان حال که شاپور مضمون‌هاى تازه مى‌آفريد و شيوه‌اى نو در بيان آنها و انديشه‌ها و خيال‌هاى دقيق خود داشت، از تتبع سخن پيشنيان هم غافل نبود و اين تتبع شيوهٔ استادان پيشين، يعنى سخنوران استاد در عراق، خاصه در قصيده‌هاى او آشکار است ولى اين امر مانع آن نيست که او گاه قصيده‌ها رادر معنى لفظ به همان شيوهٔ معهود خود بسازد و به هر حال شاپور شاعرى آغاز کرد از اين آشنائى کسبى براى تأييد و تحکيم استعداد فطرى بهره برگرفت و از اين راه به خلق اثرهاى زيبا دست يافت.


شاپور شاعرى پرکار بود. هنوز بيست و اندى از سال‌هاى حياتش سپرى نشده بود که ديوانى نزديک به ده هزار بيت فراهم آورده بود و بعد از آن هم از کوشش در کار شاعرى باز نايستاد چنانکه ديوانش از پانزده هزار بيت درگذشت.


او بسيار کم سخن مى‌گفت و به ميل خود سخن آغاز نمى‌نمود مگر آنکه از او بپرسند و او پاسخ گويد و از سخنان بيهوده که به‌نتيجه نينجامد سخن پرهيز داشت. وى اقامت در هند را به قصد مداحى اختيار نکرد و به همين جهت قصيده‌هايش بيشتر در ستايش امامان است و او هر دو سفر خود را به هندوستان به آهنگ بازرگانى انجام داد و از اين راه ثروت اندوخت و به همين سبب هم در صف ملازمان پادشاه يا پادشاه‌زادگان درنيامد، در لاهور اقامت گزيد و همانجا به تجارت اشتغال داشت و ملازمتش با نواب آصفخان (ميرزا جعفر) هم بيشتر رنگ دوستى داشت تا ستايشگرى يا خدمتگزارى. او خود ”خواجه“‌اى بود محل احترام نزديکان و اطرافيان و مردى بود از خاندانى بزرگ که مانند ديگر اقرباى خود شاعران ديگرى به ياريش مقاماتى يابند و از آن جمله است طالب آملى که به‌وسيلهٔ او به غياث‌الدين محمد اعتمادالدوله پسر عم شاپور معرفى شد. طالب شاپور را در لاهور ملاقات کرد و غزل مانندى در ستايش او سرود. از سخنان شاپور تهرانى است:


صيد کند تا دلم نکهت زلف ترا از نفس افکنده دام در ره باد صبا
تا چه فسون مى‌کند چشم تو کآه ويخته‌است اين همه بيگانگى در نگه آشنا
زد به دلم هر که را دست به سنگى رسيد در همه عالم که ديد شيشهٔ سنگ آزما
بى‌تو از آن مانده‌ام زنده که در گرد من ميِ‌رسد از بس هجوم زخم بلا بر بلا
دورى ديوار و در پردهٔ معشوق نيست جام جم عاشقست ديدهٔ گيتى نما
در چمن آرزوى رنگ پذيرد خزان از مژه در چشم او سرمه شود توتيا
غمزه‌اش از من به فرض جان طلبدگر به قرض نيست نگويم، که هست وام‌ستان خوش ادا
يار نسازد به ما کاش گذاريم باز ما غم او را به او دل ما را به ما
وعده وفا مى‌کند يار که پاينده باد وعدهٔ او را کند عمر کسى گر وفا
دير از آن مى‌رسد حشر که بگرفته است دشت شهيدان او دامن روز جزا
قافلهٔ شيشه‌ايم آمده از راه دور کيست که گويد ز ما سنگدلان را صلا
غنچهٔ دل نيستم چند در اين تنگنا تا نفسى خوش زنم چاک کنم سينه را
دستگه دل فراخ گشته ز عريانيم در خفقان افگند تنگدلان را قبا...
چو نالهٔ سحرى قفلم از زبان برداشت خروس عرش ز فرياد من فغان برداشت
ز بس که زرد و ضعيفم به جذبه کاه ربا ز پشت و پهلوى من يک استخوان برداشت
صد آفتاب به هر سو کلافه در دستند کنون که حسن تو يک تخته از دکان برداشت
به دامنت نرسد دست کس که جلوهٔ ناز تو را به بام فلک برد و نردبان برداشت
به‌جز سخن که گهى بر لبت گذار کند نديده‌ام که کسى کام از آن دهان برداشت
گرم به ديده درافتد ز بيم گم شدنش دگر دو چشم نخواهم از آن ميان برداشت
مبين به چشم حقارت که طفل اشک منست فتاده‌اى که به فرزنديش توان برداشت
شهيد عشق به شوقى که شاخ گل گيرند ز دست قاتل خود زخم جانستان برداشت
به حجلهٔ پس زانو دلم به وصل نشست نظر حجاب نظر بود، از ميان برداشت
ز آشنائى مردم علاقه کردم باز ز کس خلاف طبيعت نمى‌توان برداشت
به ملک رى سر از آنم فرونمى‌آيد که عاشقى ز دلم شوق خانمان برداشت
هلاک يار صفاهانيم که دانسته پلاس کهنهٔ ما را به پرنيان برداشت...
به ذوقى مى‌کنم تکرار حرف دلستانى را که دل در سينه پندارد که مى‌بوسم دهانى را
نمى‌دانم تو خواهى بود يا گردون ولى دانم که دامن‌گير گردد خون من نامهربانى را
ز سوز عشق مغزم پخته شد ور نيستت باور به‌سنگ‌امتحان‌بکشن زجسمم استخوانى را
به بار آورد چندين نخل حسرت در دلم دوران يکى ننشاند در دامان من سرو و روانى را
به مهر دلبرى بر هم خورد هنگامهٔ يوسف چو در بازار رعنائى برآرائى دکانى را
گرانى مى‌برم شاپور از کوئى به صد حسرت خجل گشتم ز بس تصديع دادم آستانى را


نخواهد روز شد تا نيم‌جانى در تنست امشب
به فرداى قيامت گوئيا آبستنست امشب
مى رشکى که دايم غير را در کاسه مى‌کردم
سرت گردم چرا آن باده در جام منست امشب
عجب دارم که فرداى قيامت نيز برخيزم
که خوش کوه غمى بى او مرا بر دامنست امشب
نياسود از هجوم اشک يکدم چشم خونبارم
چراغ ديده را اشک دمادم روغنست امشب
شبست اى آشنا احوال شاپور از که مى‌پرسى
خدا داند که جايش در کدامين گلخنست امشب


کى بى‌تو دم زدم که تن مبتلا نسوخت از آه گرم سينه جدا دل جدا نسوخت
جز شمع کس بر آتشم امشب نداشت دست جز بهر آشنا جگر آشنا نسوخت
تا دل نسوختم دم گرمى نيافتم افسرده آنکه سينه به داغ جفا نسوخت
ننهاد تيغ جور ز کف تا مرا نکشت ننشست آتش غضبش تا مرا نسوخت
آن شمع کز نظارهٔ او سوخت عالمى در حيرتم که بر بدنش چون قبا نسوخت
شاپور در فراق تو هرگز دمى نزد کز برق آه خرمن صد بى‌نوا نسوخت
تنها نه خانهٔ دل ديوانه سوختم زين آه خانه‌سوز بسى خانه سوختيم
پشمينه صلاح که گل‌گل شد از شراب آتش زديم و بر در ميخانه سوختيم
از بهر چشم زخم حريفان باده نوش جاى سپند سبحهٔ صد دانه سوختيم
امشب به بزم وصل ز سر تاقدم چو شمع از رشک خويش و طعنهٔ بيگانه سوختيم
روشن نشد ز آتش ما شمع خانه‌اى همچون چراغ کور به ويرانه‌ سوختيم
دل را سر شنيدن قول و غزل نماند از بس دماغ خويش به افسانه سوختيم
شاپور شمع عارض جانان چو بر فروخت پرواى جان نکرده چو پروانه‌ سوختيم
منزل به‌جز از گوشهٔ ويرانه نداريم ما خانه‌خرابان خبر از خانه نداريم
مگذر ز خرابات که زير فلک امروز جائى به صفاى در ميخانه نداريم
صدچاک به جيب سحر از مردن شمع است ما سنگدلان ماتم پروانه نداريم
چون فاخته عمريست که همسايهٔ سرويم در سايهٔ ديوار کسى خانه نداريم
ظرفى که ز دل بود در اين خانه شکستيم ز آن کف قدح ماست که پيمانه نداريم
شاپور به خاکيم در اين کوى برابر آن نيست که قدرى بر جانانه نداريم
نمى‌گويم درآ در ديده يا در سينه مسکن کن ببين هر جا که بنشيند دلت آنجا نشيمن کن
به راه دوستى اول به راه امتحانم ده اگر صادق نباشم گوش بر گفتار دشمن کن
جهانى مرد و زن را آتش غيرت زدى در دل که‌گفت‌اى‌آه‌سوز سينه‌ام بر خلق روشن کن
ز گرمى تو با اغيار ترسم سر دهد آهى سرت گردم تلافى دل آزردهٔ من کن
فزايد دردت اى شاپور قول مطرب مجلس اگر خواهى که دل خالى کنى بنياد شيون کن
دل فال مرادى از کتابى نگرفت از خود خبرى به هيچ بابى نگرفت
ايام فراق را ندانم چند است کز زندگى خويش حسابى نگرفت
مرغ دل من که صيد ديدن باشد کى از قفسش سر پريدن باشد
پيداست که تا کجا بود پروازش مرغى که پريدنش تپيدن باشد
برخيز، چه خفتى اى نديم سحرى کآورد سپيده‌دم شميم سحرى
پرويزن شب مگر حريرست که باز خوش بيخته مى‌وزد نسيم سحرى