ميرزا محمدقلى سليم طرشتى تهرانى از شاعران نيمهٔ اول سدهٔ يازدهم هجرى است. از بدايت حالش اطلاع کافى در دست نيست و چنانکه نوشته‌اند تحصيل منظم مدرسه‌اى نداشت ولى چنانکه از شعرش دريافته مى‌شود گذشته از استعداد فطرى، از دانش‌هاى زمان خود بى‌اطلاع نبود. نخستين روزگار شاعرى او در لاهيجان گذشت و در آنجا به همراه ملا واصبا (واصب قندهارى) و ملاحسينا متخلص به صبوحى (۱۰۷۸ هـ) ملازم ميرزا عبدالله وزير بيه‌پيش گيلان (لاهيجان) بود و همانجا زنى اختيار کرد و از او پسرى داشت.


چندى هم يوسف‌سلطان حاکم کسگرگيلان (م ۱۰۳۷هـ) را ستود و ظاهراً بعد از عزل او از حکومت کسگر راه عراق پيش گرفت و چند سالى از اواخر عهد‌ شاه‌عباس نخستين (۹۹۶-۱۰۳۸هـ) و آغاز دوران شاه‌صفى (۱۰۳۸-۱۰۵۲) را در اصفهان به‌سر مى‌برد و اين هر دو را ستود ليکن از دربار صفوى توجهى را که انتظار داشت نيافت و ناگزير از اصفهان به شيراز رفت و در آنجا به پايمردى ميرزاابوالحسن حسينى فراهانى اديب و شاعر سدهٔ يازدهم (م ۱۰۴۰ هـ) شارح ديوان انورى، به امام‌قلى‌خان والى فارس (م ۱۰۴۲) معرفى شد و چندى در خدمت او به‌سر برد، ليکن اقامتش در آن شهر هم پا نگرفت و ناچار در جست و جوى آب و نان راه هند پيش گرفت و از راه دريا بدان ديار رفت و پيرامون سال ۱۰۴۱ هـ به گجرات رسيد و ديرى نگذشت که در مسلک ملازمان ميرعبدالسلام مشهدى از رجال معروف عهد شاه جهان درآمد. پس از چند سال ملازمت او و آمد و شد به مرکزهاى قدرت هند مانند اگره و لاهور و ستايش پادشاه و اسلام‌خان ديگر بزرگان، در کشمير انزوا گزيد و همانجا بود تا به سال ۱۰۵۷ هـ يعنى همان سال وفات حامى خود، درگذشت. کورش در مزارالشعراى کشمير است و بعد از او قدسى مشهدى و کليم کاشانى و طغراى مشهدى را هم نزديک او به خاک سپردند.


ديوان سليم نزديک به نه هزار بيت و مشتمل است بر قصيده و غزل و قطعه و رباعى و مثنوى‌هاى قضا و قدر و وصف کشمير در ۱۸۰۰ بيت به بحر هزج مسدس مقصور و مثنوى‌اى در بحر سريع مطوى موقوف (وزن مخزن‌الاسرار) و جز آنها. از اين دوان نسخه‌هائى در ايران و انيران در دست است و يک بار به سال ۱۳۴۹ در تهران چاپ شد.


سليم را به نازکى خيال و خلق مضمون‌هاى دقيق تازه و سعى در ارسال مثل و تمثيل وصف کرده‌اند. زبانش در شعر ساده و گاه (خاصه در قصيده و مثنوى) تا حدى سست و نزديک به زبان عاميانه است و اين بيشتر از آنجا است که سليم تحصيل منظم مدرسه‌اى کافى نداشت و گويا تتبع او هم در ديوان‌هاى استادان گذشته کم بود و بيشتر به نيروى استعداد شاعرى مى‌کرد. با همهٔ اين احوال سخن او (به‌ويژه مثنوى‌ها و غزل‌هايش) همراه با نازکى خيال و مضمون‌هاى تازه است. اما نمکتهٔ قابل ذکر آن است که دقت در ايراد مضمون و نکته‌پردازى و خيال‌بندى در غزل‌هاى او هم از ورانى و سادگى گفتارش نکاسته بلکه صراحت معنى و سهولت فهم سخنش در اين نوع از شعر هم آشکار است.


اگر چه سليم متهم به برداشتن مضمون از ديگران بود ولى عجب در آن است که بسى از مضمون‌هاى او را شاعرى معاصر و جوان‌تر از او مانند کليم و صائب و غنى کشميرى به لفظ يا به ‌معنى و يا به اندک تغيير تکرار کرده‌اند. از اوست:


پيش رويش مژه را قدرت جنبيدن نيست ديده داريم ولى حوصلهٔ ديدن نيست
هر که زين باغ گذشته ادا مى‌فهمد برميان دامن سرو از پى گلچيدن نيست
واى بر آنکه کند توبه در ايام بهار اين گناهيست که مستوجب بخشيدن نيست
شايد اين طور توان يک دو قدم پيش افتاد هيچ بهتر بره شوق ز لغزيدن نيست
کعبهٔ اهل نيازست در دوست سليم حاجت مرحله و باديه گرديدن نيست
دلم از نالهٔ مرغان چمن مى‌لرزد هر که فرياد کند پيکر من مى‌لرزد
نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر سخت آواز تو اى مرغ چمن مى‌لرزد
جوهر جرأت هر دل ز زبان معلومست دلو در چاه چو خاليست رسن مى‌لرزد
بس که رسوائيم آورده قيامت به سرش چون برى نام مرا خاک وطن مى‌لرزد
جنبش لاله و گل نيست ز تأثير صبا که ز رشک رخت اعضاء چمن مى‌لرزد
پيش او کشته شدن را سببى نيست سليم دل چو سيماب از آن در بر من مى‌لرزد
اى به غير از من ناکام به کام همه کس بادهٔ وصل تو چون آب به جام همه کس
به کسى هر نفسى الفت نتوان کرد اى دل چون کبوتر منشين بر لب بام همه کس
بادهٔ ناب چه خاصيت خاصى دارد که حلال تو شد اى شيخ و حرام همه کس
قاصد آورد به ياران خبر يار سليم بود در نامه به‌جز نام تو نام همه کس
کدام سر که نشد خاک آستانهٔ عشق علاج باد غرورست رازيانهٔ عشق
متاع صبر و خرد را به‌جاى ديگر بر که نيست غير زر قلب در خزانهٔ عشق
چو کاغذى که درآيد ز مدّ مشق به موج تنم سياه شد از نقش تازيانهٔ عشق
به موج فتنه چو سيلاب خانهٔ ما را خراب کرد که بادا خراب خانهٔ عشق
چو فاسقى که بپوشد لباس اهل صلاح به روزگار تو دارد هوس نشانهٔ عشق
حديث درد دل ما به گوش کس مرسان که خواب مى‌برد از ديده‌ها فسانهٔ عشق
پس از وفات دلم را سليم آفت نيست به خاک مور بود پاسيان دانهٔ عشق
اى کاش زخم سينهٔ ما واکند کسى شايد ترحمى به دل ما کند کسى
از ما چو برق مى‌گذرد آفتاب ما کو فرصتى که عرض تمنا کند کسى
تکليف جلوه قامت او را ز عقل نيست آن فتنه را براى چه بر پا کند کسى
کس را چو تاب ديدن او نيست در جهان گردد چو آفتاب که پيدا کند کسى
خسرو به طعنه گفت که پنداشت کوهکن کاريست کار عشق که تنها کند کسى
خورشيد هر کجا که حديث تو بشنود بايد که اضطراب تماشا کند کسى
نام وطن ملال غريبى فزون کند بايد سفر به شيوهٔ عنقا کند کسى
سهل است زر به خاک چو خورشيد ريختن از خاک زرخوش است که پيدا کند کسى
اى دل چه پيش مى‌روى آن به که در جهان از دور چون ستاره تماشا کند کسى
ديوانگى سليم به‌جائى نمى‌رسد خود را به کوى عشق چه رسوا کند کسى
صبح است و نواى بلبلى مى‌آيد ز آن طره نسيم سنبلى مى‌آيد
همچون مژه در ديدهٔ ما جا دارد خارى که از او بوى گلى مى‌آيد
اى دشمن اهل سخن از بى‌سخنى در عيب هنر کار تو گوهر شکنى
انصاف چگونه در تو گنجد که پر است بيرون تو از کبرو درونت ز منى


همچنانکه گفتم سليم در تمثيل تواناست و اينک چند نمونه از آن:


کى ز حسن سبزدر ايران توان شد کامياب هر کرا طاوس بايد جور هندوستان کشد
يار ما با همه جهان يکروست شمع را پشت و رو نمى‌باشد
به اقتضاء قضا کار خويش را بگذار که سعى بيهده پاپوش مى‌درد، مثل است
بلند و پست ‌جهان هرچه هست در کار است ز حکمت است که انگشت‌ها برابر نيست
جان بده اول سليم آخر قبول عشق کن عهد را هر کس که آسان بست آسان بشکند