وجيه‌الدين نسف آقاى تکلو متخلص به ”شانى“ در نيمهٔ دوم سدهٔ دهم در تهران ولادت يافت و بيشتر در اصفهان و همدان و تهران به‌سر برد. وى از شاعران دربار شاه عباس صفوى و محل عنايت او و در سفر و حضر ملازمش بود. او همان است که چند بيت در قالب مثنوى در مدح حضرت على‌بن ابيطالب ساخت و از آن جمله اين بيت:


اگر دشمن کشد ساغر و گر دوست به طاق ابروى مردانهٔ اوست


شاه را خوش آمد و ”امر فرمردند که زر بسيار در يک کفهٔ ترازو و ريخته و در کفهٔ شاه ديگر مولانا را به وزن در آورده آن نقود وافره را به صله اين شعر به او عطا فرمودند“.


شانى در پايان حيات از اصفهان به مشهد رفت و ”مجاور“ شد، سالى بيست تومان به او از دربار وظيفه مى‌دادند و همچنان بود تا به سال ۱۰۲۳ درگذشت.


وى در اقسام شعر از قصيده و غزل و قطعه و جز آن دست داشت و در سخنورى پيرو استادان پيشين بود واله داغستانى دربارهٔ او گفته است که اگر چه در سخنورى چندان مايه نداشته ليکن به حکم سليقه اشعار خوب دارد.


از ديوانش نسخه‌هائى موجود است و يک نسخه از آن در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا مطالعه شد که متجاوز از نه هزار بيت قصيده و ترکيب و غزل و قطعه و يک مثنوى در وزن و موضوع مخزن‌الاسرار و اندکى رباعى دارد. قصيده‌ها و ترکيب‌هايش در ستايش امامان و شاه‌عباس و بعضى از بزرگان دربار او است. از او ست:


صبا چو زلف تو بر روى خوى‌فشان افشاند سرآستين به چراغ هزار جان افشاند
کفن لباس بقا شد تن شهيدان را ز نيم جرعه که بر خاک کشتگان افشاند
صفير نالهٔ من در هواى سرو قدش نثار فاخته بر سرو بوستان افشاند
بهار گريه ز ياقوت ريزه‌هاى سرشک به دامن مژه‌ام برگ ارغوان افشاند
طبيب عشق ز صفراى طبعم آگه شد که بر مزعفر من آب ناردان افشاند
پى تصرف دل‌ها فسونى از لب خويش دميد در کف خاکى و در جهان افشاند
چو غنچه غوطه بر الماس تازه زد جگرم ز بس که بر دلم اسباب امتحان افشاند
چمن چنان ز فراق تو شد گريبان چاک که سبزه شبنم خونين به بوستان افشاند
حذر کنيد ز جوش دورن پر دردم که هرچه داشت دلم بر سر زبان افشاند
هجوم گريهٔ شوقم در آستان بوست نمک به چشم شکر خواب پاسبان افشاند
طراوت گل روى تو ديد مرغ چمن ز خارخار دل آتش در آشيان افشاند
چنين که دست و گريبان شدست غيرت عشق مجال نيست که خاکى به سر توان افشاند
چه خوشدلى بود آن مرگ را نمى‌دانم که در رهش نتوان عمر جاودان افشاند
هزار تير تغافل به دل ترازو شد چو ابرويت ز کمين گوشه‌اى کمان افشاند
جگر نماند که در سينه‌ها کباب نشد از اين نمک به دل‌هاى خونفشان افشاند
باجر تربيت شاهد چمن بلبل نثار خود همه در پاى باغبان افشاند...
من کيستم آوارهٔ از خويش گذشته دنباله‌رو قافلهٔ پيش گذشته
از خونِ جگر زادِرَهِ خويش گرفته قدسى صفت از فکر کم و بيش گذشته
سر در قدم باديهٔ شوق نهاده از صبر دل عافيت انديش گذشته
چون باد صبا بر سر هر خار دويده با ريش جگر بر سر صد نيش گذشته
چون بى‌خردان سبحه و زنار گسسته چون بى‌خبران از روش و کيش گذشته
صاحب خردى کو که به چشم خردانديش بيند که چهار بر من درويش گذشته
مجنون صفت اندر نظرم بهر تسلى عريان نگهى مانده و آن هم سوى ليلى
من شعلهٔ آتشکدهٔ عشق و جنونم کز سوز دل افروخته بيرون و درونم
آب جگرم خون شد و خون جگر آتش زين بيش ترقى چه کند صبر و سکونم
عمريست که خميازه کش بزم خمارم ديريست که ته جرعه خور جام نگونم
هرچند که از تاب و تب عشق ضعيفم هر چند که در چنگ غم عشق زبونم
در پاى جگر پاره شود دامن گردون چون ار ته دل جوش زند دردى خونم
جانان به‌سر آمد و جان از تن من رفت افسوس که بذگشت و ندانست که چونم
وارسته‌ام از طعنهٔ ارباب نصيحت ديوانه و مستم چه غم از سحر و فسونم
بر مرگ دلم صبح دوم جامه دريده هم روى خراشيده و هم موى بريده
رنجش ز اسيران نظرباز نيايد ما اهل نيازيم ز ما ناز نيايد
حاجت به قفس نيست گرفتار وفا را از طاير پرسوخته پرواز نيايد
آن نيست محبت که از او مرحمت آيد پرواى دل فاخته از باز نيايد
گردوست زند دست به تاراج وجودم از کشور اعضاء من آواز نيايد
هر قاصد آهى که فرستم به بر دوست همچون نفس بازپسين باز نيايد
رحم از دل معشوق و قرار از دل عاشق جز با کرم و لطف خدا ساز نيايد
دردم که جبلى است دوا از که پذيرد اعجاز جز از صاحب اعجاز نيايد
برهان کرامت على موسى جعفر کز خاک درش خيره شود ديدهٔ اختر
برخيز و گرم جلوه کن قد قامت خيز را بر عالم بالا فگن غوغاى رستاخيز را
آمد نسيم صبحدم دامان جولان برفشان عطر دماغ عرش کن آن گرد عنبر بيز را
زخمى که در کوه بلا پرداخت مغز کوهکن در بستر آسودگى پهلو درد پرويز را
تلخست ليکن قوت‌جان در نشأه دارد تعبيه در کار بى‌دردان مکن ناز نيازآميز را
سرداده‌ايم از هر طرف ما و فلک برجان هم او خنجر خونريز را من نالهٔ شبخيز را
نُه زورق کون و مکان در يک طلاطم بشکند چشمم اگر برهم زند مژگان طوفان خيز را
شانى به کف خونين دلى دارد که در کوى بتان پيش سگان مى‌افکند اين طور دست آويز را
در سينهٔ من سوز دلفروز نماندست امروز مرا گرمى ديروز نماندست
برآتشم آبى که نبايد مفشانيد کآن سوز که دى داشتم امروز نماندست
چاک دل من سر به هم آورده مزن تير کارى که کند ناوک دلدوز نماندست
از گريه‌ام آمد به سر رحم، ببينيد تأثير سرشکى که در او سوز نماندست
مشنو سخن غير که در خاطر شانى انديشهٔ تعليم بدآموز نماندست
از شراب وصل امشب بى‌شعور افتاده‌ام با وجود ناصبورى‌ها صبور افتاده‌ام
چاه در راهم مکن دشمن که از ضعف غمش هر شبى صدبار در سوراخ مور افتاده‌ام
ساغر اميدم امشب از مى عشرت تهيست چون چراغ کلبهٔ سائل ز نور افتاده‌ام
شعلهٔ ديدار را بى‌تابى کافى نبود چون نشد معلوم من در کوه طور افتاده‌ام
تا مرا کوى تو مسکن بوده و ياد تو يار کم به سوداى بهشت و ياد حور افتاده‌ام
تا شود تابنده‌تر از چشم آتشناک من در دل دوزخ چو آتش در تنور افتاده‌ام
کعبهٔ ما خانهٔ گل نيست شانى مى بنوش گو برو حاجى که من بسيار دور افتاده‌ام
خيز و شتابنده‌تر از آفتاب از رخ اميد برافگن نقاب
پاى به دامان فراغت مپيچ روى به راه آور و منگر به هيچ
پيشتر از خاستن قافله فارغشان کن ز غم راحله