چون نوبت سخن به بنيان‌گذاران شيوهٔ جديد در نيمهٔ دوم از سدهٔ دوازدهم رسيد، به‌جاى آنکه مبالغه‌کاران يا ناتوانانى از ميان نوآوران عهد اخير صفوى را نشانهٔ تير ملامت کنند به تواناترينِ آنان يعنى صائب تاختند و همهٔ تقصير‌ها را بر عهدهٔ او نهادند و بعضى از بيت‌هاى او را که قابل عيبگرى است بهانهٔ تخطئهٔ وى ساختند، و حال آنکه به واقع صائب در غزل توانا است و با آنکه بسيار گفته کمتر سخن قابل ايراد دارد، و عادتاً کلامش به‌جز در آن موردها که عيب مشترک سخنگويان عهد او است، استوار و مقرون به موازين فصاحت و پر از مضمون‌هاى دقيق و فکرهاى باريک و خيال‌هاى لطيف است، و او به‌ويژه در تمثيل يد بيضا مى‌نمايد و کمتر غزل اوست که يا متضمن مثل‌هاى سائر نباشد و يا بعضى بيت‌هاى آن حکم مثل‌هاى سائر نداشته باشد و از اينجا است که شيوهٔ خاص صائب را تمثيل دانسته‌اند. اختصاص ديگر صائب به ايراد نکته‌هاى دقيق اخلاقى و حکمى و عرفانى و اجتماعى به حد وفور است، و اين هنرنمائى به واقع شکوه خاصى به غزل‌هاى او بخشيده. از اوست:


سهل مشمر همت پيران با تدبير را کز کمال بال و پر پرواز باشد تير را
ريشهٔ نخل کهنسال از جوان افزون‌تر است بيشتر دلبستگى باشد به دنيا پير را
عقل ‌دورانديش بر ما رها روزى بسته است ورنه هر انگشت پستانيست طفل شير را
مى‌رسد آزار بد گوهر به نزديکان فزون زخم اول از نيام خود بود شمشير را
کشور ديوانگى امروز معمور از منست من به پا دارم بناى خانهٔ زنجير را
نيست صائب ممکن از دل عقدهٔ غم وا شود ناخنى تا هست در کف پنجهٔ تقدير را
حسن عالم سوز او را ساغرى در کار نيست چهرهٔ خورشيد را ورشنگرى در کار نيست
آتش از خود مى‌دهد بيرون سپند شوخ ما اين سبک سير فنا را مجمرى در کار نيست
قطرهٔ آبى به هم پيچد بساط خواب را در شکست اهل غفلت لشکر در کار نيست
هيچ نقشى نيست کز آئينه رو پنهان کند دل چو روشن شد کتاب و دفترى در کار نيست
سيل بى‌رهبر به دريا مى‌رساند خويش را شوق در هر دل که باشد رهبرى در کار نيست
مطرب ما چون خم مى سينهٔ پرجوش ماست محفل عشاق را خنياگرى در کار نيست
کهربائى حاصل ما را به غارت مى‌برد خرمن بى‌مغز ما را صرصرى در کار نيست
هرچه بايد آدمى با خويشتن آورده است خواب چون افتاد سنگين بسترى در کار نيست
مى‌ربايندت چو شبنم شوخى گل‌ها ز هم سير اين گلزار را بال و پرى در کار نيست
بارها کاويده‌ام خاکستر افلاک را غير داغ عشق، صائب، اخترى در کار نيست


آروز بسيار و آهم در دل درويش نيست دشت پر نخجير و يک ناويک مرا در کيش نيست
خانهٔ اهل تعلق شاهراه حادثه است دزد هرگز در کمين خانهٔ درويش نيست
سايه از ويرانهٔ ما مى‌کند پهلو تهى خانهٔ ما از هجوم جغد پرتشويش نيست
مبحث عشق است زاهد خموشى پيشه کن عرض علم موشکافى‌ها به عرض ريش نيست
اى سکندر تا کى حسرت خورى بر حال خضر عمر جاويدان او يک آبخوردن بيش نيست
تا از آن تنگ شکر صائب جدا افتاده‌ام سايهٔ مژگان به چشمم کمتر از صد نيش نيست
به زير چرخ دلى شادمان نمى‌باشد گلى شکفته در اين بوستان نمى‌باشد
به هر که مى‌نگرى همچو غنچه دلتنگ است مگر نسيم در اين گلستان نمى‌باشد
خروش سيل حوادث بلند مى‌گويد که خواب امن در اين خاکدان نمى‌باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پيدا يکى چو صائب آتش بيان نمى‌باشد
در زير خرقه شيشهٔ مى را نگاه‌دار اين ماه را نهفته در ابر سياه‌دار
بال و پريست نشو و نما را زمين پاک پاس نَفَس براى دم صبحگاه دار
بى‌شاهد و شراب شب ماه مگذران چشمى به روى ساقى و چشمى به ماه دار
پير مغان ز توبه تو را منع اگر کند زنهار گوش هوش بدان خيرخواه دار
از ريشه بر ميار نهال اميد را ته شيشه‌اى براى صبوحى نگاه دار
عرض صفاى سينه مده پيش غافلان در پيش زنگى آينهٔ خود سياه دار
ماهى محيط را به سر از خامشى کشيد صائب به بزم باده زبان را نگاه‌دار
کاش‌مى‌ديدى‌به‌چشم‌عاشقان‌رخسار‌خويش تا دريغ از چشم خود مى‌داشتى ديدار خويش
سر به ‌دلها داده‌اى مژگان خون آلود را برنمى‌آئى مگر با تيغ لنگردار خويش
حسن عالم سوز را مشاطه‌اى در کار نيست گرم دارد از فروغ شعله‌اى بازار خويش
اى که مى جوئى گشادکار خود از آسمان آسمان از ما بود سرگشته‌تر در کار خويش
مى‌روم چون لغزش مستان به پاى بيخودى تا کجا سر بر کنم زين سيربى‌پرگار خويش
روزگار برق فرصت خنده وارى بيش نيست مگذاران صائب به غفلت دولت بيدار خويش
صبح در خواب عدم بود که بيدار شديم شب سيه مست فنا بود که هوشيار شديم
به شکار آمده بوديم ز معمورهٔ قدس دانهٔ خال تو ديديم و گرفتار شديم
عالم بى‌خبرى طرفه بهشتى بودست حيف، صدحيف که ما دير خبردار شديم
پاى زنگار بر آئينهٔ ما مى‌لغزد صيقلى بس که از آن آينه رخسار شديم
با گرانجانى تن دل چه تواند کردن دانهٔ سوخته در گل چه تواند کردن
خاکسارى و تحمل زرِهِ دواديست شورش بحر به ساحل چه تواند کردن
پاى خوابيده به فرياد نگردد بيدار پند با عاشق بيدل چه توان کردن
سيل از کشور ويرانه تهيدست رود باده با مردم غافل چه تواند کردن
ايمنست از خطر پرده‌دران پردهٔ غيب خار با آبلهٔ دل چه تواند کردن
هر سر خار اگر نشتر الماس شود با گرانچانى کاهل چه تواند کردن
شرم اگر پردهٔ مستورى ليلى نشود پردهٔ نازک محمل چه تواند کردن
در پى حاصل اگر ديدهٔ موران نبود آفت برق به حاصل چه تواند کردن
مانع شورش دريا نشود صائب موج با جنون قدى سلاسل چه تواند کردن
خون رغبت را به جوش آرد لب ميگون تو بوسه را آتش عنان سازد رخ گلگون تو
مى‌شود هر روز بر زنجيرش افزون حلقه‌اى هر که مى‌گردد گرفتار خط شبگون تو
طوق قمرى بر کمر زنار گردد سرو را در گلستانى که باشد قامت موزون تو
مانع بى‌تابى دريا نمى‌گردد گهر کى شود سنگ ملامت لنگر مجنون تو
چون کند مجنون عنان دارى دل بى‌تاب را مى‌کند رقص روانى کوه در هامون تو
عالم مکاره را مکر تو عاجز کرده است چو بر آيد صائب بيچاره با افسون تو
يک روز گل از ياسمن صبح نچيدى پستان سحر خشک شد از بس نمکيدى
صد بار فلک پيرهن خويش قبا کرد يکبار تو بيدرد گريبان ندريدى
چون بلبل تصوير به يک شاخ نشستى ز افسردگى از شاخ به شاخ نپريدى
پيوسته چراگاه تو از چون و چرا بود از گلشن خوش گلابى نکشيدى
چون صورت ديوار درين خانه شدى محموچ دنبالهٔ يوسف چو زليخا ندويدى
گرديد ز دندان تو دندانه لب جام يکبار لب خود ز ندامت نگزيدى
از زنگ قساوت دل خو را نزدودى جز سبزهٔ بيگانه از اين باغ نچيدى
از بار تواضع قد افلاک اى دانه برومند از خاک چو در فصل بهاران ندميدى
در پختن سودا شب و روز تو سرآمد زين ديگ به‌جز زهر ندامت نچشيدى
از شوق شکر مور برآورد پر و بال صائب تو در اين عالم خاکى چه خزيدى