شاه طاهربن شاه رضى‌الدين حسينى خواندى انجدانى دکنى از پيشروان مشهور مذهب اسمعيلى در سدهٔ دهم و در همان حال دانشمند و نويسنده و شاعرى نامبردار بود. نسب وى به المصطفى‌لدين‌الله نزار بن المستنصر مى‌رسيد و علت آنکه عنوان ”شاه“ داشت پيشوائى دسته‌اى از نزاريان بود، و علت اشتهارش به ”خواندى“ انتسابش به خاندان سادات خوانديه بود، که اخلاف نزاربن مستنصر بودند و چون مردى دانشمند و اديب و شاعر و نويسنده بود، به‌زودى شهرت يافت و پيروان او يعنى اسمعيليان مؤمنيه در ايران و عراق و سوريه و مصر و فرارود فزونى گرفتند، چندانکه مورد سوءظن شاه اسمعيل قرار گرفت و به همين سبب به ظاهر ترک سجاده‌نشينى گفت و در اوايل سال ۹۲۶ هـ به وساطت ميرزا حسن اصفهانى وزير شاه اسمعيل که از مريدان شاه طاهر بود به شاه اسمعيل معرفى شد و در شمار عالمان درگاه او درآمد و منصب تدريس کاشان حاصل نمود و بدانجا رفت و در آن ديار مريدانى نو فراهم آورد و بسيارى از معتقدانش نيز از اطراف در آن شهر گرد آمدند چنانکه کلانتران کاشان از او به بيم افتاده و خطر دعوت او را به اطلاعِ پادشاه رسانيدند و شاه اسماعيل را از اعادهٔ قدرت اسمعيليان به وحشت افکندند و او فرمان داد تا پروانهٔ قتلش را بنويسند.


ميرزا حسين اصفهانى که از جريان امر واقف بود نهانى کس به شاه طاهر فرستاد و او را از خطر آگاه کرد و گفت که بايد هرچه زودتر از قلمرو حکم آن پادشاه قهار بيرون رود، و شاه طاهر بى‌آنکه فرصت را از دست دهد با خاندان خويش به سرعت خود را به بندر جرون (بندرعباس) رسانيد و در کشتى‌اى که از قضا همان روز روانهٔ هند مى‌شد نشست و از خطر رست.


شاه طاهر در اين سفر در جستجوى حمايتگرى بود تا آنکه برهان نظام شاه (۹۱۴-۹۶۱ هـ) پادشاه احمدنگر او را به مستقر سلطنت خود دعوت نمود. شاه طاهر در احمدنگر پيروان بسيار فراهم کرد و کارش بالا گرفت چندانکه به وکالت نظام شاه ارتقاء يافت و کيش اسمعيلى مذهب رسمى دربار نظامشاهيان گرديد.


با نظرى اجمالى به مجموعهٔ منشآت شاه طاهر (انشاء رواح‌افزا) به مرتبه و ميزان نفوذ او در دکن خاصه در حکومت‌هاى نظامشاهى و عادلشاهى و نيز در حوزه‌هاى مذهبى آن سامان پى مى‌بريم و او در چنين مرتبه و مقام بلند اجتماعى و دينى همچنان در احمدنگر به‌سر مى‌برد تا به سال ۹۵۳ درگذشت و يا بر دست ”قاسم بيگ“ نامى کشته شد در حالى که به سبب طول مدت اقامتش در سرزمين دکن به دکنى مشهور شده بود.


بعد از شاه طاهر پسرش شاه حيدر که هنگام مرگ پدر در ايران و به خدمت شاه طهماسب به‌سر مى‌برد، به هند بازگشت و بر مسند پدر نشست. برادر شاه طاهر يعنى شاه جعفر نيز در ملازمت برهان نظام شاه مرتبه‌اى بلند داشت و از معتمدان او بود و بعد از برادر در همان احمدنگر ماند تا درگذشت.


شاه طاهر دانش‌هاى عقلى را نزد شمس‌الدين محمد خفرى فرا گرفت و در مجموعهٔ منشآتش نامه‌اى به همين استاد مى‌بينيم. وى از شاعران بزرگ عهد خود بود که در قصيده و غزل شيوهٔ استادان قديم را دنبال مى‌نمود. از ديوان و منشآت او موسوم به ”انشاء روح‌افزا“ نسخه‌هائى موجود است. ديوانش شامل قصايد در ستايش نبى، على مرتضى، شاه طهماسب، همايون پادشاه، شاه نظام شيخ برهان (که به تکرار او را مدح گفته)؛ غزل؛ رباعى و چند ماده تاريخ است. همهٔ اين قصيده‌ها و غزل‌ها و رباعى‌ها و قطعه‌ها استادانه و منتخب و در اقتفاء استادان پيشين است. از او است:


چو عندليب درآيد سحر به نالهٔ زار ز خواب ناز کند طفل غنچه را بيدار
ز شير ابر شود سير و غنچه خنده زند به روى مادر بستان چو طفل پستان‌خوار
صبا نهد به لب غنچه لب زغايت شوق شمال دست زند هر طرف به‌دست چنار
کشد به فرق رياحين شکوفه چتر سفيد ”سفيده دم که زند ابر خيمه در گلزار“
نسيم بار چو يابد به خلوت غنچه ”گل از سراچهٔ خلوت رود به صفهٔ بار“
دگر پيالهٔ نرگس زباده خالى نيست چرا کشد به چنين موسوم ابتلاى خمار
مبند در به رخ شاهدان باغ امروز وگرنه سر بدر آرند يکسر از ديوار
بيا که جلوه‌گرى مى‌کند جمال ازل به جلوه‌گاه دل و ديدهٔ اولوالابصار
ز لعل دلکش ميگون غنچهٔ سيراب زچشم جادوى مخمور نرگس بيمار
بده زبان کند آيات صنع را تقرير اگر کنند حديثى ز سوسن استفسار
لب شکوفه نيايد به هم ز خنده، مگر شنيد مژدهٔ وصل گل از زبان هزار
هزار قطرهٔ شبنم درون غنچه نهان چندانکه در دل دانا جواهر اسرار
زمانه باز بياراست روى گيتى را به خط سبزه و خال بنفشه فصل بهار
بشست ابر غبار دى از رخ غبرا نوشت سبزه به لوح چمن به خط غبار
نشان دولت باد بهار در بستان برات روزى مرغان باغ در گلزار
برهنه گشته سر کوه از عمامهٔ برف مگر به ماتم دى بر زمين زده دستار
ز لطف آب شده تير خنجر سبزه ز اعتدال هوا کند گشته سوزن خار
ز بيد مشک شکستست قدر نافهٔ مشک خجل زگريهٔ بيدست آهوى تاتار
به سايهٔ سمن و سايبان اطلس بيد ز تاب مهر بهرجا مهى گرفته قرار
پريوشان ملايک فريب مردم‌کش سهى قدان صنوبر خرام خوش رفتار
همه سمنبر و سيمين تن و سمن ساعد همه شکر لب و شيرين دهان و شيرين کار
در آن زمان که زمى لاله را پياله پر است پياله گير به روى بتان لاله عذار
ببين در آئينهٔ جام جلوهٔ ساقى که بر فروخته چون گل زتاب مى‌رخسار
بيار باده که مستور نيست از من مست رموز عشق که با کس نکرده‌اند اظهار
حرام نيست مى شوق در پيالهٔ عشق به شرط آنکه به مستى نهان کنند اسرار
به هرزه پند من اى شيخ خودپسند مده مرا که عاشق مستم به حال خود بگذار
به يمن همت پير مغان خلاص شدم زقيد رشتهٔ تسبيح و حلقهٔ زناز
کجاست ساقى سيمين بدن که بزدايد به صيقل مى از آئينهٔ دلم زنگار
ز بار منت دونان به جانم اى ساقى سبک برطل گردانم خلاص کن زنهار
لطف ساقى تا به مى همدم نمى‌سازد مرا فارغ از انديشهٔ عالم نمى‌سازد مرا
باد بوى زلف يار آورد ورنى بوى گل اين چنين آشفته و در هم نمى‌سازد مرا
گرچه مى از آئينهٔ دل مى‌زدايد غم ولى يک زمان آن فکر او بى‌غم نمى‌سازد مرا
از سفال درد درد محنت و غم مى‌کشم بادهٔ عشرت زجام جم نمى‌سازد مرا
تا خيال آن پرى از خود مرا بيگانه کرد آشنائى با بنى آدم نمى‌سازد مرا
چون بناى هستى من رو به ويرانى نهاد سيل اشک و ديدهٔ پرنم نمى‌سازد مرا...


بنمود ماه نيم شب از گوشه‌اى رخسار خود
از ماه کمتر نيستى بنما تو هم ديدار خود
عيدست و خوبان جلوه‌گر هر سو تماشاى دگر
صد خار حسرت در جگر ما را ز گلرخسار خود
دارم دلى و صد هوس مهرى نمى‌بينم زکس
پيش که گويم يک نفس حال دل بيمار خود
از بيم خويش يک زمان چون نيست ياراى فغان
با نى نهادم در ميان راز دل افکار خود
تا نى به آواز حزين گويد بر آن نازنين
حال دل اندوهگين از ناله‌هاى زار خود
سيل سرشکم دم به دم سازد به رسوائى علم
شرمندگى‌ها مى‌کشم از ديدهٔ خونبار خود
طاهر ره آن سنگدل شب کرده‌اى از اشک گل
امروز خواهى شد خجل از گريهٔ بسيار خود


اميد وصال نرفت از دل فگار هنوز نشسته‌ام به‌سر راه انتظار هنوز
دلم ز آتش عشق تو بى‌قرار و همان زگريه غرقه به خون چشم اشکبار هنوز
ز شوق روى تو داريم جان همه حسرت ولى ز روى تو هستيم شرمسار هنوز
گمان مبر که به آخر رسد حکايت عشق چو هست حسن ترا ابتداى کار هنوز
شراب بيخودى از سرگذشت طاهر را نشد خلاص زدردسر خمار هنوز
تا يک نفس از حيات باقيست مرا در سر هوس شراب و ساقيست مرا
کارى که من اختيار کردم اينست باقى همه کار اتفاقيست مرا
در دهر کسى که عشق را شايد نيست يارى که ازو دلى بر آسايد نيست
صد گونه ملامت که نمى‌بايد هست يک لحظه فراغتى که مى‌بايد نيست
آزرده ز جور فلک مينا رنگ در گوشهٔ غم نشسته‌ام با دل تنگ
گه ريخته در ديدهٔ اميدم خاک گاه آمده بر شيشهٔ ناموسم سنگ
آنى که به جان و دل گرفتار توام آشفته دل از حسرت ديدار توام
شب تا به سحر به ديده خوابم نرود از بس که خراب چشم توام