ميرزا جلال‌الدين محمد پسر ميرزا مؤمن شهرستانى اصفهانى از خاندانى بزرگ و از سادات محترم اصفهان بود که به سال ۱۰۲۹هـ ولادت يافت و در دوران شاه‌عباس بزرگ و شاه‌صفى و شاه‌عباس دوم زندگى کرد و از هم‌طرازان ميرزا صائبا شاعر استاد عهد صفوى بود. دورهٔ جوانيش به کسب دانش و ادب و مجال است با اهل ذوق و هنر گذشت و به‌زودى در شاعرى نام برآورد. خاندان او در عهد پادشاهان اخير صفوى در اصفهان اهميت و معروفيت بسيار داشت و به ‌سبب همين اهميت خانوادگى بود که بنابر بعضى از روايت‌ها ميرزا جلال‌ به دامادى شاه‌عباس برگزيده و مفتخر گشت و چندى شاگرد فصيحى شاعر معروف معاصر شاه‌عباس اوّل بود. مقام بلند اجتماعى ميرزاجلال‌ و انتسابش به خاندان شاهى و ذوق ادبى و هنرى وى مايهٔ آن بود که محفل او محل اجتماع اهل ادب و سخنورى گردد و بزرگانى چون کليم و صائب وى را در سخنان خود بستايند.


عيب بزرگ اسير در زندگى روزانهٔ او گرفتارى سختش به شرابخوارگى بود، چنانکه گفته‌اند شعرهايش را بيشتر در حال مستى مى‌سرود و همين عادت به ميخوارگى او را در جوانى از پاى درآورد و به گورستان فرستاد. مرگش را در مأخذهاى مختلف ۱۰۴۰، ۱۰۴۹و ۱۰۶۹ نوشته‌اند.


از ديوان اسير نسخه‌هاى متعدد موجود است و به سال ۱۸۸۰ نسخه‌اى ناقص از آن در لکهنو به طبع رسيد. مجموع اشعارش را از قصيده و غزل و مثنوى و قطعه و ترجيع و ترکيب و تخميس و رباعى تا بيست هزار بيت نوشته‌اند ولى در نسخه‌هاى متداول کمتر از آن است. قصيده‌هايش در مدح امامان و بعضى از قطعه‌هايش در ستايش شاه‌صفى است.


اسير يکى از شاعرانى است که در سير تکاملى سبک شعر در سدهٔ يازدهم اثر آشکار دارد. اهميت او در آن است که در بنياد معانى خود را چنان بر تخيل و توهم نهاده است که هيچ مضون و نکته‌اى در سخنش خالى از آن نيست بلکه هر يک از آنها مسبوق به تصورات دور و دراز و مضمون‌جوئى‌هاى باريک از همهٔ آن چيزها است که گرداگرد او يا در محيط ديد و درک او وجود دارد. مثلاً، کارش از ملالت بدانجا مى‌کشد که پهناى زمين و آسمان بر او تنگ مى‌شود و فلک با آن همه گشادگى و برافراشتگى چون خيمه‌اى کوتاه بر سرش سنگينى مى‌کند و چشم‌انداز او را تاريک و محدود مى‌سازد، ناله برمى‌آورد و مى‌خواهد که دامن خيمه را بالا زنند تا مگر از احساس آن تاريکى و سنگينى برهد و در حال چنين تخيلى است که مى‌گويد:


خاطرم زير فلک از جوش دلتنگى گرفت دامن اين خيمهٔ کوتاه را بالا زنيد!


هيچ غزل اسير نيست که خالى از اينگونه خيال‌پردازى‌هاى زيبا و بيت‌هاى استادانهٔ وهم‌انگيز باشد اما براى درک سخن اسير خوانند بايد مانند خود او وارد عالم خيال شود و با شاعر همگام گردد و هر چه بيشتر در اين راه پيش رود بيشتر به درک سخن وى توفيق خواهد يافت.


اين بنيادگذارى سخن بر تخيل موجب به‌کار بردن تشبيه‌ها يا خلق ترکيب‌هاى مجازى و استعارى بسيار تازه در سخن او گرديد مثل تشبيه هواى با طراوت به سفينهٔ غزل، چمن آراسته به لاله و گل به انشاء زيباى مزين؛ و ترکيب‌هائى از قبيل: سرمشق انتظار، سرِ گريه، چمن آئينه، غارت‌زدهٔ ناز، رنج خموشى و صدها از اينگونه تشبيه‌ها و ترکيب‌هاى تشبيهى و استعارى که در شهر او مى‌بينيم. اين خيال‌پرورى، و به قول تذکره‌نويسان ”خيال‌بندى“ کارى تازه در شعر، و هنرى منحصر به شاعران سدهٔ دهم تا دوازدهم نبود، منتهى اينان در اين راه مبالغه و زياده‌روى آغاز کردند و هر يک از ديگرى قدمى در اين راه فراتر نهاد و چون گام سخن در اين راه تند شد به اسير و همطرازانش رسيد و پس از آنکه سرعت بيشتر گرفت به عبدالقادر بيد‌ل و همخيالانش انجاميد تا سرانجام کار به‌جائى کشيد که درک مقصود شاعر را در بعضى از سخنان آنان دشوار و يا گاه ممتنع ساخت.


گشت و گذار در چنين عالم زيبائى از توهم و تخيل به يقين با بسى از لطف‌ها و حال‌‌ها همراه است و در اين بحثى نيست اما اگر در اين سير و سيا حت کار به مبالغه کشد، سياحتگر از عالم واقع دور مى‌ماند و اندک‌اندک انديشه و گفتارش براى آنان که بدين مبالغه عادت ندارند نامفهوم مى‌ماند و دامنهٔ خيال به چنان وسعتى مى‌کشد که کلام از گنجائى آن باز مى‌ماند و ناساز و نابه‌سامان مى‌شود چنانکه در شعر جلال اسير شده و ناقدان سخن را بر آن داشته است تا سخن او را به رطب و يابس و نيک و بد تقسيم کنند و به واقع نيز چنين است. گاه شعرش از زيبائى خيال و رسائى لفظ به آسمان مى‌رسد و گاه چنان است که خواننده را از آن همه بى‌مبالاتى که در بيان معنى دارد، يا از آن همه ابهام که در کلامش راه يافته به شگفتى مى‌افکند.


ميرغلامعلى آزاد بلگرامى در سرو آزاد او را ”شاعر اَدابند“ و ”مُوجِدِ اندازهاى دلپسند“خوانده است. از او است:


از بس که خورده نيش خموشى بيان ما خون شد به رنگ غنچه زبان در دهان ما
پرواز ما به بال و پر بى‌تعلق است گيرد اگر هواى قفس آشيان ما
کس در حيات ما نشد آگه براز آه آئينه هما نشود استخوان ما
تيرش چون آتش از دل فولاد مى‌جهد بازوى ضعف قبضه گرفت از کمان ما
جائى که خاک معرکه بر باد مى‌رود گردى که برنخاسته از جا نشان ما
شد استخوان سينه سطرلاب امتحان داغ تو بود اختر هفت آسمان ما
الفت بهر ديار که باشد غريب نيست وحشت به جان رسيده زدست و زبان ما
رفتار کبک يافته هر نقش پا اسير در رهگذار جلوهٔ سرو روان ما


صبرم حريف عربدهٔ نيم ناز نيست شادم که عمر رنجش بيجا درازنيست
آشفتگى ز سايهٔ موج مى‌زند کس روشناس پرتو خورشيد راز نيست
ما مرغ دل برشتهٔ نظاره بسته‌ايم طالع نگر که مژدهٔ پرواز باز نيست
عشق پلنگ خو نشناسد جوان ز پير گ گل را به بزم شعله ز خار امتياز نيست
راضى به دشمنى شده‌ام، رشک غير نيست بگذر ز کشتنم که نيازست و ناز نيست
بيند به‌سوى غير و دلش صيد رشک ماست غمگين مباش اسير که دشمن گداز نيست


خون بود دل که لذت درد نهان شناخت اين غنچه بسته بود که رنگ خزان شناخت
آئينه‌زاست پرتو شمع مزار من در خواب هم خيال مرا مى‌توان شناخت
در پيش پاى پرتو خورشيد برنخاست گردى که جاى خويش در آن آستان شناخت
رنگ گل و فروغ مى و لعل يار شد هرکس که قدر خويش چو آب روان شناخت
پرواز هرزه راه به منزل نمى‌برد کى تير بى‌سراغ محبت نشان شناخت
پيداست از جبين عدم عشق پرده‌سوز اين باده را ز تيشهٔ خارا توان شناخت
شب خوابش از فسانهٔ قتلم ربوده بود روزم ز اضطراب دل پاسبان شناخت
روزى کتابخانهٔ غفلت گشاد دل تعبير خواب الفت اهل جهان شناخت
گردى که شبنم گل اين سرزمين نشد کى قرب مهر و منزلت آسمان شناخت
خوابى که مى‌برد بره شوق راحتست ديوانه قدر بستر ريگ روان شناخت
هر دل که در رياض وفا مست خواب شد کى لذت صبوحى اين گلستان شناخت
کى لذت صبوحى اين گلستان شناخت خود را اسير محرم راز نهان شناخت


عشق نگشوده طلسمى است که بردل بستند آه از اين عقدهٔ آسان که چه مشکل بستند
گرچه صيد قفسم کى روم از خاطر دام از هوادارى من عهد به يک دل بستند
عشق بحريست که ساغرکش گرداب فناست لب اين بحر ز خميازهٔ ساحل بستند
شدم آواره و بى‌دام نديدم طرفى پايم از رشتهٔ صد دام به منزل بستند
رخصت گفت و شنود از نگهت داشت اسير دل و جان راهش از انديشهٔ باطل بستند


از خرام خوش نگاهان رنگ نازانداختند از دم تسليم جو طرح نياز انداختند
حيرت‌آباد شهادت آنقدر وسعت نداشت خضر را در کوچهٔ عمر دراز انداختند
گرده‌اى از سينه صافى‌هاى ما برداشتند طرح يک عالم دل آئينه‌ساز انداختند
بلبل و پروانه صيد دام بى‌تابى شدند خويش را در ورطهٔ سوز و گداز انداختند
تا قيامت کشت حاصل خير اهل همتست مشت خاکى در ازل در چشم آزانداختند
اهل دنيا رسم همت از ميان برداشتند سفره‌اى بهر سحرخيزان راز انداختند
جلوهٔ شمشير ابروى تو تا محراب شد برگرفتند از جهان دل جانماز انداختند
کوهکن شيرينى از نقل محبت برده بود بر زبان‌ها شور محمود و اياز انداختند
هر سر راهى سپندى از نيازى سوختند تا سمند ناز را در ترکتاز انداختند
سعى‌ها خون خورند از رشک اهل دل اسير کار خود را تا به لطف کار ساز انداختند


حيرت گداز ورطهٔ چون و چرا مباش تا بار خاطرى نشوى آسيا مباش
خود را خراب‌ساز و مکن خانه‌اى خراب يعنى که تا غبار توان شد صبا مباش
افتادگى جدا و گران مطلبى جداست تا کهربا توان شدن آهن ربا مباش
دريوزهٔ نظاره کند خودنما به زور مشکن کلاه گوشهٔ فقر و گدا مباش
چندان که پايمال شوى صبر کن اسير نوميد از وسيلهٔ لطف خدا مباش


نگه در ديده مانند گلى در دام خس دارم نفس در سينه چون عندليبى در قفس دارم
به دام طره‌اى افتاده‌ام کز هر سر مويش پريشان ناله‌اى پيچيده در تار نفس دارم
به کس هرگز نيفتادست کارم عشق را نازم به فريادم چه حاجت داور فريادرس دارم
چرا بى‌برگ ماند گلشن سودا اسير از من که چون سنگ طفلان ميوه‌هاى پيش‌رس دارم


از گرمى سينه‌ام نفس مى‌سوزد وز نالهٔ زار من جرس مى‌سوزد
در دام محبت منم آن مرغ اسير کز شعلهٔ آه من قفس مى‌سوزد
آگاهى چيست سير دنيا کردن در مملکت وجود سودا کردن
چون مهر سفر کن که بود کار زمان از سرمهٔ سايهٔ ديده بينا کردن