شيخ‌ناصر على سرهندى (سهرندى) ملقب به ”صائباى ثانى“ و متخلص به ”على“ از شاعران معروف پارسى‌گوى هند در سدهٔ يازدهم و آغاز سدهٔ دوازدهم هجرى است. ولادتش به سال ۱۰۴۸ هـ در سرهند (سهرند) اتفاق افتاد و از عهد شباب شاعرى آغاز نمود و ملازمت ميرزا فقيرالله بدخشى مخاطب به سيف‌خان حاکم اله آباد اختيار کرده به مستقر حکومتش رفت و در آنجا به گلگشت کناره‌هاى گنگ و جمنا سرگرم شد و چون سيف‌خان به سال ۱۰۹۵هـ درگذشت ناصر به سرهند بازگشت و در آنجا گرفتار آزار يکى از عالمان دين و هجوم متعصبان شد ليکن توانست از آن معرکه برهد و توبه کند و امن و امان خويش را بازيابد. وى به سال ۱۱۰۰هـ از سرهند به بيجاپور رفت و ملازمت اميرالامرا ذوالفقارخان به‌سر برد و در همين سفر بود که به يکى از مجذوبان هند به‌نام شاه ‌حميد دست ارادت داد و سرانجام به وارستگى و بى‌نيازى و مصاحبت با اهل فقر گرائيده در سرزمين هند به سياحت پرداخت و نيز به آهنگ گلگشت ايران به پنجاب رفت و چندگاهى آنجا ماند. و پس از آن تا مولتان رفت و از آنجا به شاهجهان آباد بازگشت و در انزوا بود تا در ششم رمضان سال ۱۱۰۸هـ بدرود حيات گفت و قرب مزار نظام‌الدين اوليا نزديک دهلى به خاک سپرده شد.


از کليات اشعار ناصر على که متجاوز از ۳۵۰۰ بيت است به تمامى و به اجزاء نسخه‌هاى متعدد در دست است. ديوانش به سال ۱۸۴۴ ميلادى (۱۲۸۱ هـ ق) در لکنهو و بار ديگر به سال ۱۹۱۷ ميلادى در کانپور چاپ شد.


وى در ميان شاعران پارسى‌گوى هند از جملهٔ سرآمدان است. ويژگيش در داشتن خيلالات باريک و بسيار دقيق و دقت در يافتن مضمون‌هاى تازهٔ ديرياب و داشتن زبان سادهٔ متمايل به زبان محاوره است و ديوانش سير تکاملى اينگونه شعر را خاصه در معنى‌هاى غنائى تا ظهور عبدالقادر در بى‌دل به نيکى نشان مى‌دهد. ولى اين بلندپروازى‌هاى خيال‌ ناصرعلى را گاه در بيان معانيش ناتوان و الفاظش را نارسا مى‌ساخت و ”از اين جهت مستعدان عراق شعرش را به بى‌محاورگى و کج و مج الفاظى متهم مى‌کردند و از اشعارش استشهاد مى‌آوردند“.


ناصرعلى در شاعرى بيشتر بر ذوق خود تکيه داشت تا بر اطلاع و دانش خويش و به همين سبب بود که در اوايل کار شاعرى او بعضى از ناقدان عهد باور نداشتند که شعرهايش از او است. اين جودت طبع و حدَّت ذهن که ناصر على دريافتن و ادا کردن مضمون‌ها چنين چيره کرده بود، مايهٔ غرور وى نيز گشت و او را به بلند پروازى‌هاى وادار نمود و به خودستائى بسيار در اشعارش برانگيخت و غافل از آنکه پارسيش گاه مقرون به لغزش‌هائى بود و ضعف تأليف در برخى از بيت‌هايش آنها را در ديوانش کم نيست، و قدرتش در تمثيل نيز قابل توجه است. از او است:


کرديم رفو از پر خود چاک قفس را بستيم برو اين همه درهاى هوس را
از آبله‌هاى دل فريادپرستان يک آبله در کام و زبانست جرس را
اى صاف‌دلان محرم تسخير نسيمند زنجير بود جوهر آئينه نفس را
صد لخت جگر از دهن چاک فکنديم آراسته‌ايم از چمن عشق قفس را
از شحنه ميندش و ز پيمانه مپرهيز بى‌آب کند آتش مى تيغ عسس را
آميزش غم با دل عشاق گرانست گيرائى صحبت نبود شعله و خس را
پابند هوس حاجت زنجير ندارد دامست همين موج عسل پاى مگس را
در چشم صدف آب روان ريگ روان است لب تشنهٔ زحمت نخورد شربت کس را
در شهر فنا هم نموديم اقامت از بس که على تيز جهانديم فرس را
عشق سرگرم تماشا، صنمى پيدا نيست دانه‌ها ريگ روان گشته نمى‌پيدانيست
نيست مردى که ز سرمنزل دنيا گذرد دامن دشت فراخست درى پيدا نيست
ياد روزى که بتان قسمت ما مى‌کردند خاک ما نکهت گل شد کرمى پيدا نيست
عشق جلوهٔ معشوق تجلى نکند سينه‌ها چشمهٔ خون شد المى پيدا نيست
جام خنديد که ما آينهٔ معشوقيم شيشه فرياد برآورد خمى پيدا نيست
ماعلى جلوهٔ بى‌اول و آخر ديديم به گمان رفتم و بيشى و کمى پيدا نيست
بى‌حاصلان که خانه به سيلاب داده‌اند فرش کتان به غارت مهتاب داده‌اند
گردون و نيم قطره مروت نصيب نيست چون شيشه از گداز خودم آب داده‌اند
ناز اينقدر به نعمت دنيا از بهر چيست اين قطره را به‌دست تو در خواب داده‌اند
ديگر زنارسائى اميد ما مپرس اين رشته را به چرخ فلک تاب داده‌اند
با ناز عشق دم چه زند اى على حباب اين پيچ و تاب شوق به گرداب داده‌اند
چو بزم بيخودى دامن گرفت از خويشتن رفتم به خاطر لغزش پائى از اين ره ماند و من رفتم
دهان غنچه بوسيدم ز خود رفتن به ياد آمد به کف دامان بوى گل گرفتم از چمن رفتم
نگيرد گرد الفت دامن غربت مزاجان را به رنگ موج هر جانب که رفتم با وطن رفتم
نمى‌دانند بى‌دردان سفرهاى حريفان را که تا اقصاى عالم بر پر و بال سخن رفتم
على طاقت ندارد جلوهٔ نازک نهالان را ”فغانى گر دلى دارى تو باش اينجا که من رفتم“
چه خوش بود که خرامان درون‌خانه درآئى به قدر نيم نگه بند آن نقاب گشائى
به شوخى تو غزالى در اين ختن نشنيدم چو بوى جامه به جاى خودى و در همه جائى
هزار شيوهٔ ناز است شاهدان دگر را توئى که دل برى از عاشقان و رخ ننمائى
آن شعله که ياقوت دلم را رنگست گوهر به محيط است و شرر در سنگست
روشن شده زو جهان و غافل همه خلق اين معنى رنگين چقدر بى‌رنگست
خوبان ز غم و غصه نجاتم دادند ”در ظلمت شب آب حياتم دادند“
از داغ دلم جهان چراغان کردند در عالم ديدار براتم دادند
از دهر ترنم بلا مى‌شنوم آواز مخالف همه جا مى‌شنوم
جز دل شکنى نوازش گردون نيست زين دايره بانگ آشنا مى‌شنوم
نخفتم يک شب از خنديدن دل که دير سومناتم بود منزل
بتى مى‌گفت پنهان با برهمن خداى من توئى اى بندهٔ من
مرا بر صورت خود آفريدى برون از نقش خود آخر چه ديدى