محمد اکرم متخلص به غنيمت از شاعران سدهٔ دوازدهم هجرى در هند است. نياکانش از شام به هندوستان مهاجرت کردند و در سرزمين پنجاب سکونت گزيدند و محمد اکرم در محل کنجاه و به قولى ديگر در ”قصور“ از ناحيت‌هاى پنجاب ولادت يافت و پس از کسب مقدمات چندگاهى در خدمت ميرمحمد زمان راسخ لاهورى به تحصيل ادب و آموختن فن شاعرى پرداخت.


غنيمت چندگاهى در مصاحبت ميرمحمد اسحق مخاطب به مکرم خان که از سال ۱۱۰۶ تا سال ۱۱۰۸ ناظم لاهور بوده است، به‌سر مى‌برد ولى پس از آن به‌علت پيوستن به سلسلهٔ صوفيان قادرى از ملازمت‌هاى دربارى و حکومتى دست برداشت و مدتى را به سياحت گذراند و چندگاهى در کابل به‌‌سر برد و سپس به پنجاب بازگشت تا پيرامون سال ۱۱۵۸ همانجا درگذشت و مزارش در کنجاه باقى است.


اثر معروف عنيمت مثنوى ”نيرنگ عشق“ يا ”شاهد و عزيز“ اوست که به بحر هزج مسدس مقصور يا محذوف سروده و در هند رواج بسيار دارد. غنميت اين منظومه را در سال ۱۰۹۶ هـ به پايان برد. وى به احساس رقيق و ”شيرين گفتارى و خوش تقريرى“ خاصه در مثنوى نيرنگ عشق خود مشهور است. از اوست:


به‌نام شاهد نازک خيالان عزيز خاطر آشفته حالان
ز مهرش سينه‌ها جولانگه برق دل هر ذره در جوشِ اناالشرق
جگر سوزى چراغ خانهٔ او تپش‌ها شوخى پروانهٔ او
به شوقش لخت دل ديوانهٔ عشق چراغان ديده شد در خانهٔ عشق
به يادش شور بلبل رنگ بسته نمکدان‌ها به زخم گل شکسته
مرا روزى به دل شوق آشنا شد کتاب صبر را شيرازه واشد
بیاميد تماشاى نگارى نمودم جانب مکتب گذارى
برآمد بر در مکتب خروشم که من سى پارهٔ دل مى‌فروشم
به گوش شاهد آمد نالهٔ من بغل پروردهٔ تبخالهٔ من
مرا از مهربانى‌ها درون خواند خرد از همرهى بيرون درماند
ز سرپا کرده رفتم يک قدم پيش بلاگردان لطف طالع خويش
بگفتا پيشتر آ، پيش رفتم تکلف بر طرف از خويش رفتم
ز دست من به صدر اعزاز برداشت غلط کردم به چندين ناز برداشت
به مهر اول غبارش را برافشاند پس آنگه سورهٔ اخلاص برخواند
پسندش کرد و گفتا من خريدار بگفتم گر شود طالع مددکار
بگفتا قيمتش؟ گفتم نگاهى بگفتا کمترک گفتم که گاهى
بگفتا يافتم زين بيش مخروش مبادا بشنود آخوند، خاموش!...
(از: نيرنگ عشق)


طاقت باخته آمادهٔ جنگست اينجا ناخن ريخته همدست پلنگست اينجا
بى‌تو روى چمن آمد به نظر پشت پلنگ نکهت گل نفس کام نهنگست اينجا
دل گرفتار اداهاى تو کافر ستمست کعبه حيران تماشاى فرنگست اينجا
تاکمان ابروى ما رفت غنيمت از بزم بى‌رخش نغمهٔ نى تير خدنگست اينجا
شوخى مژگانت امشب راه در انديشه داشت دل بجان و تن بجان ديدم که کاوش پيشه داشت
شب که گرم گريه بودم در خيال جلوه‌اش هر‌سرشکى‌را‌که مى‌ديدم‌پرى‌در‌شيشه‌داشت
نقش خسرو از دل سنگين شيرين شسته بود کوهکن از آن قطرهٔ آبى که اندر تيشه داشت
شوخ چشمان بس که پامال خرامش بوده‌اند سرو رعنايش ز مژگان غزالان ريشه داشت
در بيابانى که صيدم را غنيمت خواب برد شير هم از نيزه‌بازى‌هاى خار انديشه داشت
ز‌بس‌گشتم‌سرشک‌افشان‌بياد‌چشم‌مخمورى نمايد جاده در صحرا به چشمم تاک انگورى
مبادا درد تنهائى نصيب هيچ مهجورى ز آغوش تهى بهتر بود در سينه ناسورى
صفاى دل هوس دارى گداز درد پيدا کن بود بى‌باده ساغر در نگاهم چشم بى‌نورى
مرو از راه حرف منکر ديدار را مشنو چراغى در کف اين رهبرست از ديدهٔ کورى
به گرد خود حصار عافيت خوداهد بنا کردن به مهر آنکس که بردارد غبار خاطر از مورى
خبر از دل ندارم ناله‌اى در گوش مى‌آيد غنيمت ماند باقى از کباب ما هين شورى