حاجى محمدجان قدسى مشهدى نزديک به واپسين دهه از سدهٔ دهم هجرى در مشهد ولادت يافت و همانجا ادب آموخت. در آغاز کار روزگارش به ”بقالى مى‌گذشت و از آن کار ثروت و جمعيت به هم رسانده“ و گويا ”کدخداى بقالان“ مشهد شده بود، و در همان حال با اهل ادب و مرتبت معاشرت داشت، تا به مرتبهٔ ”خزينه‌دارى“ آستانهٔ رضوى ارتقاء جست و در برابر اين شغل وظيفه‌اى داشت ولى ناگزير بود خزانهٔ تهى را پاسدارى کند و از شرم اهل طلب خود را پنهان سازد و در همان حال گرفتار بدفرجامى‌هاى مال وقف باشد. در اين ميان، پيش از خزانه‌دار شدن يا پس از آن، سفرى به مکه کرد و ”حاجى“ شد و همچنان در مشهد به‌سر مى‌برد تا سرانجام پس از پنجاه سالگى به اضطرار سفر هند اختيار کرد و به سال ۱۰۴۱ يا ۱۰۴۲ در درگاه شاهجهان بار يافت و قصيده‌اى به رسم ”ره‌آورد“ در ستايش او گذراند و به پاداش دو هزار روپيه صله گرفت و در صف ستايشگران شاهجهان پذيرفته شد. ”گويند نوبتى در جايزهٔ قصيدهٔ رنگين وى اعلى‌حضرت هفت بار از جواهر قيمتى دهانش پر ساختند“ و چندين بار ديگر صله‌هاى بزرگ دريافت کرد.


قدسى از اين زرهاى بى‌قياس که به چنگ مى‌آورد براى کسان و بستگان خويش به مشهد مى‌فرستاد تا آنان نيز از نمد هند کلاهى بدوزند. کاميابى شگفت‌انگيز قدسى در ملازمت شاه جهان باعث گرديد که بعضى از تذکره‌نويسان او را ملک‌الشعراء آن پادشاه قلمداد کنند، ليکن چنانکه در شرح حال ميرزاابواطالب کليم خواهيد ديد، اين منصب را او داشت.


بزرگترين حامى وى در هند و کسى که باعث ورود شاعر به دربار شد عبدالله‌خان فيروزجنگ (م ۱۰۵۴هـ) متخلص به ”زخمى“، بود که در عهد جهانگير و شاه جهان به مقام‌هاى بلند رسيد. آورده‌اند که وقتى قدسى قصيده‌اى در مدح فيروزجنگ ساخت و در لشکرگاه بر او خواند، وى چنان شد که از جاى برخاست و قدسى را بر مسند خويش نشاند و خيمه و خرگاه و خزينه را با هر چه در آن لشکرگاه بود بدو بخشيد و رفت. وجود چنين حکايتى دربارهٔ قدسى و توجه به او و شعر او نشانه‌اى است از ارزشى که معاصران يا اديبان و سخن‌شناسان قريب‌العهدش براى گفتار فصيح او قائل بودند، و به يقين از همين جا است افسانهٔ هفت بار پرکردن دهانش به گوهر‌هاى گوناگون، و چندبار همسنگ ساختنش با روپيه که تنها يک باره بوده است نه بيش.


وفات قدسى به سال ۱۰۵۶ بر اثر ابتلاء به اسهال اتفاق افتاد. محل فوتش را بعضى لاهور و بعضى کشمير نوشته‌اند و گورش را نيز برخى در کشمير مى‌دانند و برخى نوشته‌اند که استخوانش را به مشهد بردند و به خاک سپردند. ميرزا ابواطالب کليم ترکيب‌بند بلندى در رثاء قدسى سرود.


از کليات قدسى نسخه‌هاى متعدد در ايران و انيران به‌دست مى‌آيد. من خود نسخه‌اى از آن را در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا خوانده‌ام که متجاوز از يازده هزار بيت از قصيده و غزل و ترکيب و ترجيع و رباعى و مثنوى را شامل است.


قصيده‌هايش بيشتر در ستايش امامان است و بعضى ديگر در مدح حاکم مشهد، حسن‌خان شاملو بيگلربيگى خراسان، شاه‌جهان؛ و ترکيب‌ها و ترجيع‌ها در ساقى‌نامه، مرثيهٔ پسرش و چند تن ديگر. مثنو‌ى‌اى ديگرى از قدسى در کلياتش مى‌بينيم ”در وصف باغ و راه و کهسار کشمير“ به بحر هزج مسدس مقصور که اجزاء مختلف تقسيم مى‌شود، و مثنوى کوتاه ديگرى به همين وزن در ستايش شاه‌جهان دارد. و در هفت آسمان مثنوئى در بحر سريع مطوى موقوف (وزن مخزن‌الاسرار نظامى) به قدسى نسب داده شده است.


شعر قدسى استادانه، استوار، يکدست و دور از ناهموارى در کلام است. صراحت بيان او به شعرش رونق خاصى بخشيده و او با استعدادى که در اين باب داشته توانسته است بسيارى معنى‌هاى باريک و خيال‌هاى دقيق را بى‌تکلف در عبارت‌هاى روشن و دور از تعقيد و ابهام گنجاند، يعنى به همان مهارت بازگردد که پيشينيان او در خراسان داشتند. قدسى مضمون آفريد ليکن کلام را فداى آن نکرد، و خيالبندى نمود ليکن قالب متناسب براى خيال خود جست. وى در قصيده‌گوئى استادى مسلم است و ترکيب‌ها و ترجيع‌ها و غزل‌هاى خود را هم با همان قدرت، با همان زبان فصيح و به همان استادى مى‌سرايد که قصيده‌هايش را. از اوست:


مخمور ز دل سوى لب آمد نفس ما فريادرس اى ساقى فريادرس ما
بى‌مى لب ما همچو لب مرده خموش است رنجيده ز لب بى‌لب ساغر نفس ما
ما حوصلهٔ سرکشى شعله نداريم بر آتش مى‌ سوخته به مشت خس ما
در دل ز خمارم نفس آغشته به خونست جز طاير بسمل نبود در قفس ما
ما بار سفر بر در ميخانه گشوديم بى‌واسطه مستانه ننالد جرس ما
ساقى شب عيدست چرا تيره نشينيم با آنکه به ساغر نبود دسترس ما
در کنج خرابات ز بى‌مهرى ساقى از باده برافروز چراغ هوس ما
عمريست که در پاى خم افتاده خرابيم
همسايهٔ ديوار به ديوار شرابيم
شب همنفسى غير مى ‌ناب نداريم تا چشم قدح باز بود خواب نداريم
ساقى به صبوحى نفسى پيشتر از صبح برخيز که تا صبح شدن تاب نداريم
هر چند که ناياب بود گوهر وصلت دست از طلب گوهر ناياب نداريم
شب نيست که تا صبحدم از غمزهٔ ساقى در خون مژه چون پنجهٔ قصاب نداريم
جز باده پرستى نبود طاعت مستان سهل است اگر روى به محراب نداريم
همسايگى مى چو ميسر شده غم نيست گردست تصرف به مى ناب نداريم
عمريست که در پاى خم افتاده خرابيم
همسايهٔ ديوار به ديوار شرابيم...


اگر چه خدمت مجلس نشد حوالهٔ ما چراغ ميکده روشن شد از پيالهٔ ما
به سنگ خاره چه مى‌کرد بازوى فرهاد نمى‌گشود اگر راه تيشه نالهٔ ما
ز عکس چهرهٔ ما زرد شد رقم ورنه به آب زر ننويسد کسى رسالهٔ ما
چو کاسه‌اى که بدان مى ز خم برون آرند به مى درون و برون شسته شد پيالهٔ ما
حديث مختصر اولى است و رنه چون قدسى هزار شرح فزون داشت هر رسالهٔ ما
چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوخت که هر نفسى کشيدم ز سينه عالم سوخت
ز جور چرخ دلم در ميان بخت سياه چو جان اهل مصيبت به شام ماتم سوخت
تبسم که نمک‌پاش ريش دل‌ها شد که داغ‌هاى دلم در ميان مرهم سوخت
دلم ز شعلهٔ سوداى عارضى گرمست چنانکه نام دلم هر که برد دردم سوخت
چو کرد صبحدم اظهار عشق گل بلبل چنان ز شرم برافروخت گل که شبنم سوخت
فغان که در دل صبحى ز برق حسرت دوش متاع صبر و شکيب آنچه بود در هم سوخت
شمعيم و تن ز اشک دمادم گداختيم داغيم و از تبسم مرهم گداختيم
از بس که کرده‌ايم به غم خويش را غلط غم ناتوان و ما ز تب غم گداختيم
اى جان برو چون عهد دلم تازه کرد غم کز اختلاط ساختهٔ هم گداختيم
در مهر شعله ز آتش پروانه سوختيم در عشق گل ز غيرت شبنم گداختيم
کس تهمت شفا ننهد بر مريض عشق قدسى ز لاف عيسى مريم گداختيم


به نوميدى خوشم که ناکاميم کامست پندارى
دلم چون بى‌سرانجامى سرانجامست پندارى
شراب نااميدى خوش گوارا شد مزاجم را
حريفان را مى وصل تو در جامست پندارى
ميان روز و شب بى‌دوستان فرقى نمى‌بينم
به چشمم اول صبح اول شامست پندارى
به گوشم امشب آواز جرس نزديک مى‌آيد
ز من تا محمل مقصود يک گامست پندارى
خيال وصل بستن از وصلش کند شادم
نشاط و نشأه‌ام در بادهٔ جامست پندارى
ز اهل خانقه قدسى ز بس کيد و ريا ديدم
به چشمم حلقهٔ توحيدشان دامست پندارى


نشنيد خرد که عشق را کالا چيست کس را چه خبر که در که در دل دانا چيست
خس در بالا حباب را بيند و بس بشنو ز صدف که در ته دريا چيست
تا مهر تو در سينهٔ صدچاک نشست گردى ز حسد بر دل افلاک نشست
پيوست به تن چو حرز جان ساخت غمت اين تير ز صيد جست و در خاک نشست
يار تو غم اندوخته‌اى مى‌بايد دل گرم جگر سوخته‌اى مى‌بايد
از بهر دلالت صبوحى خيزان شمع سحر افروخته‌اى مى‌بايد
هر کام که در جهان ميسر گردد چون کار به پايان رسد ابتر گردد
نيکو نبود هيچ مرادى به کمال چون صفحه تمام شد ورق برگردد
قدسى به دلت هواى کامست هنوز خوناب جگر بر تو حرامست هنوز
آسوده دلى تهمتى عشق مشو در آب مزن کوزه که خامست هنوز
رمزيست حديث عشق دريافتنى اين رشته نيامد ز ازل تافتنى
اى عقل مکن ستيزه با عشق که نيست سرپنجهٔ آفتاب برتافتنى