ميرزا محمدقلى‌خان تکلوى هروى مختلص به ”ميلى“ از گويندگان بنام در سدهٔ دهم هجرى است. اسم او و تخلصش را معمولاً در تذکره‌ها ”ميرزاقلى ميلى“ و گاه ”ميلى ترک“ نوشته‌اند و نسبت ”ترک“ از آنجا مى‌آيد که او از طايفه تکلو، قبيله‌اى از ترکمانان که سپاه قزلباش را تشکيل مى‌دادند، بود. محل ولادت و منشاء او هرات و جاى نشو و نما و تربيتش مشهد بود. ميلى در ملازمت سلطان‌ابراهيم ميرزا شاهزادهٔ هنرمند و فاضل در مشهد با شاعرانى مانند خواجه حسين‌ثنائى و ولى‌دشت بياضى معاشر بوده است و شايد به‌سبب طول اقامتش در مشهد بوده باشد که بعضى نشو و نماى او را در آن شهر دانسته‌اند. وى چند سالى پيش از کشته شدن آن شاهزادهٔ هنرمند، عازم هندوستان شد و مدت‌ها در خدمت نورنگ‌خان به‌سر برد و او را در چند قصيده ستون ليکن بنابر بعضى روايت‌ها سرانجام خان ياد شده بر او بدگمان شد و فرمان داد تا زهر در طعمامش ريختند و او را کشتند. مرگش به سال ۹۸۳ هـ در ”مالوه“ بود و همانجا به خاک سپرده شد و بعدها استخوانش را به مشهد بردند و مزارش در آن شهر باقى است.


ميلى شاعرى قصيده‌گو و غزلسرا بود و ارزش وى در آن است که سخنى ساده و دور از ابهام و تعقيد دارد و معانى خود را، در هر مرتبه و ميزانى که باشد، در کلامى که مناسب و مساوى آن است مى‌گنجاند، خلاف معاصر خود ثنائى که گاه به‌سبب مبالغه در باريکى خيال و مضمون دچار نارسائى کلام مى‌شد، و به همين سبب بود که ميلى و ولى‌دشت بياضى هر دو با او در اين راه معارضه داشته‌اند . ـ همهٔ نويسندگان احوال ميلى از لطف طبع او سخن گفته و او را ”صاحب فکر بلند و طبع چالاک“ دانسته و نوشته‌اند که ”دلش از رموز عاشقى آگاه و طبعش در نظم شکفته و دلخواه“ بود، و هدايت با آنکه به نظاير ميلى و انتخاب شعرهايشان توجهى چندان نداشت، دربارهٔ او نوشت که ”طبع صافى و سليقهٔ وافى و ذوق عشقبازى از طريقهٔ غزلسازى او واضح است“ و به همين سبب بيت‌هاى منتخب از او نقل نموده است. آذر که نظرش ”به خيالات او بسيار مايل است“ همچنين کرده. نسخه‌اى از ديوان او را که ديدم ۲۲۰۰ بيت غزل و رباعى دارد، به اضافهٔ قصيده‌هائى در مدح جلال‌الدين اکبر و نورنگ‌خان.


بيشتر غزل‌هايش به طرز وقوع است. از او است:


دل که زياده مى‌کند قاعدهٔ نياز را مايهٔ ناز مى‌شود خوى بهانه ساز را
خون کدام تنگدل ريخته بر زمين که تو بر زده‌اى چون شاخ گل دامن سروناز را
پيش تو نيم جان خود بازم اگر به مردمى باز کنى به‌سوى من نرگس نيم باز را
تا به درون بزم خويش از سر ناز خوانيم آيم و از برون در عرض کنم نياز را
وعده خلاف کرده‌اى بامن و سازيم خجل رنجه به فرض اگر کنى لعل فسانه‌ساز را
ميلى خسته بگسلد رشتهٔ عمر کوتهت رخصت سرکشى دهى گر مژهٔ دراز را
از مستى شب زلف تو بى‌تاب نمايد از آتش مى لعل تو بى‌آب نماند
حسن تو ز آسيب نگاه هوس‌آلود چون مجلس بر همزده اسباب نمايد
هر چشم زدن آهوى ناخفته شب تو اظهار خمار و هوس خواب نمايد
مژگان تو در پيش سرافگنده از اين شرم کز چشم تو آثار مى ناب نمايد
چون اشک من آن خانه‌نشين پرده‌درى بود از شرم کنون چون در ناياب نمايد
ميلى شده پا بستهٔ آن زلف و به چشمش مژگان تو چون خنجر قصاب نمايد


حاصل ما از نويد وصل پيغام است و بس
کار او از پخته کارى وعدهٔ خامست و بس
داد دشنام از دعا، گويا نمى‌داند که ما
مدعائى کز دعا داريم دشنامست و بس
خوشدلم کز بهر ناکامى نباشد بهرمند
کامجوئى کش به دل انديشهٔ کامست و بس
کى دلم چون مرغ به سمل گيرد از مردن قرار
عاشقان را در دل آرام از دلارامست و بس
اى که دارى خار هستى در قدم منشين ز پا
کز تو تا منزلگه مقصود يک گامست و بس
مست و مى را سرخوشى هر لحظه از بيماريست
سرخوشان عشق را مستى ز يک جامست و بس
هر طرف در عهد حسنت نامزد خلقى به عشق
ميلى به بيچاره در عشق تو بدنامست و بس


به من مست خرابم شراب ناب مده ببين خرابى حال من و شراب مده
تمام عمر دلم رخت زيرکى اندوخت ز سيل باده تو اين خانه را به آب مده
به بزم خون دل از ديدهٔ صراحى مى مريز، گريه به ياد من خراب مده
به مى مبر ز دلم اعتدال تا عمرى مرا ز کلفت شرمندگى عذاب مده
به مستى از سخن بيخودانه‌اى گويم مرنج از من و جرم مرا جواب مده
دلم که چون جگر ميلى از تو مى‌سوزد حلال تست، کسى را از اين کباب مده


دلت اى غير از رشک دلم شادست پندارى
به استغناى او کارت نيفتادست پندارى
ز من بگذشت و دست او رقيب از دست نگذارد
هنوزش خون چون من ناکسى يادست پندارى
چنان وقت تماشا حيرتم بر حيرت افزود
که چشمم بر رخش هرگز نيفتادست پندارى
ز غير آن تندخو رنجيده و ظاهر نمى‌سازد
بناى رنجش او سست بنياد است پندارى
به وقت آشتى هر دم گناهم بر زبان آرد
هنوز آن جنگجو دربند بيداد است پندارى
به بزمش رفته‌ام ناخوانده و بينم هراسانش
نهان از من پى غيرى فرستادست پندارى
ز کف مرغ دل ميلى بهظسوى نخل بالايش
شتابان مى‌رود، مرغ نو آزادست پندارى


امشب منم آزاده دل و سينهظفگار جان بر لب و جسم زار و من در آزار
نى طاقت بيدراى و نى راحت خواب نى قوت اضطراب و نى تاب قرار
اکنون که دلم به‌دست عشقست گرو نى راى سفر مانده نه پاى تک و دو
ديگر مکش انتظار من اى همره بگذار مرا و راه خود گير و برو