وجيه‌الدين عبدالله لسانى پسر محمد مشک‌فروش شيرازى (م. ۲ يا ۹۴۱). مولدش شيراز بود ولى زندگانيش بيشتر در بغداد و تبريز گذشت و از مصاحبت و حمايت سام ميرزا و امير نجم ثانى برخوردار بود و چون به مديحه‌سرائى خاندان پيامبر نام برآورده بود و در او به ديدهٔ حرمت مى‌نگريستند. نوشته‌اند که بالغ بر يک صد هزار بيت شعر در ستايش امامان شيعه داشت و اگر چنين مى‌بويد مى‌بايست ديوانى عظيم از وى يافته شود! گويا به سبب شهرت قصيده‌اى که لسانى به مطلع‌ زيرين در ستايش على‌بن ابيطالب (ع) دارد:


مى‌رسم از گرد راه رقص‌کنان چون صبا باد جنون در دماغ عاشق و سر در هوا


کار مبالغه را به اينجا کشانيده‌اند. لسانى در شيوه‌هاى ديگر سخن نيز مبتکر و مورد تقليد بوده است از آن جمله در ساختن ترکيب‌بندهاى کوتاه و نيز قسمى نو از شعر وصفى و غنائى به‌نام شهرآشوب يا شهرانگيز. مجموعهٔ رباعياتى که او در توصيف تبريز و پيشه‌وران آن و وصف عشق و جز آن گفته و شهرآشوب ناميده موسوم است به مجمع‌الاصناف و شامل ۵۴۰ رباعى است که به طبع رسيده.


وى به‌جز قصيده و رباعى، غزل را نيز گاه خوب مى‌سرود. سام ميرزا دربارهٔ غزل‌هايش گفته است که ”اشعار او شتر گربه واقع شده چه يک غزل او که تمام خوب باشد کم است و اما آنچه خوب است بسيار خوب واقع شده...“ و اين معنى از غزل‌هاى منتخب او که در ذيل همين گفتار ‌آمده هم شکار است.


از ديوانش نسخه‌هاى ناقص در دست است و نسخهٔ خوبى از آن در کتابخانه موزهٔ بريتانيا است که هشت هزار بيت غزل و يک ساقى‌نامه به بحر متقارب مثمن مقصور دارد.


وى بر روى هم شاعرى خوب و از بازماندگان استادان سدهٔ نهم بود که در شيوهٔ شاعرى گويندگان سدهٔ دهم خاصه محتشم، ضميرى، وحشى تأثير داشت و سخن‌شناسان پيشين بدين معنى اشاره کرده‌اند. از شاگردان مشهور او شريف تبريزى بود که پاس حرمت استاد را نگاه نداشت و مجموعه‌اى از شعر سست و بى‌معنى که از لسانى و يا برساخته و منسوب بدو بود، ترتيب داده و نام آن را ”سهواللسان“ گذارده بود و در برابر آن شاگرد ديگر لسانى به‌نام حيدرى ”لسان‌الغيب“ را در دفاع از استاد خود ترتيب داد. وى را در مقبرهٔ سرخاب تبريز به خاک سپردند. از او است:


يک دم از عشق تو بى‌غم نتوانيم نشست بى‌غم عشق تو يک دم نتوانيم نشست
غير خوبان جهان مردم عالم هيچند هيچ با مردم عالم نتوانيم نشست
چيست دانى غرض عشق نشستن با هم پس غرض چيست که با هم نتوانيم نشست
روى از خوبست اما رسم و آئينش بدست با بدان نيکست و با نيکان بدست اينش بدست
مصلحت بيند که گردد يار مگذار اى رقيب مصلحت خوبست اما مصلحت بينش بدست
نيکوان را زيور از تمکين محبوبى نکوست هست بدخواه آنکه مى‌گويد که تمکينش بدست
دور از آن رو خواب دشوار آيد اين درمانده را خواب دشوار آيد آنکس را که بالينش بدست
آنکه بوى زلف مشکينش مر آشفته ساخت چون لسانى گر نگيرم زلف مشکين بدست
اى شوخ به قصد دل ما چند توان بود سنگين دل و بى‌مهر و وفا چند توان بود
با اهل وفا تيره و چون آئينه با غير با اهل کدورت به صفا چند توان بود
برگرد مهت دايره بست آن خط نازک در دايرهٔ جور و جفا چند توان بود
رخسار خراشيدم و بر خاک نشستم ماتم‌زدهٔ کوى بلا چند توان بود
آن گل به مراد دگرانست لسانى چون بلبل‌ بيهوده‌سرا چند توان بود
خوبرويان همه اسباب جفا ساخته‌اند عاشقان را هدف تير بلا ساخته‌اند
هر کجا سيمبران جيب گشادند چو گل بيدلان پيرهن از شوق فنا ساخته‌اند
نيست کوته‌نظران را خبر از عشق بتان جلوه‌گاه از رخشان ديدهٔ ما ساخته‌اند
سبزهٔ جان لب شيرين دهان کزآن مايهٔ زندگى و شهد شفا ساخته‌اند
لعل سيراب بتان آب حياتست ولى تشنه بر خون دل اهل وفا ساخته‌اند
با غم عشق لسانى جگرخوار بساز که بهر درد و غمى سوخته‌ها ساخته‌اند


اى فلک ذات تو هر روز روالى دارد در سر از گردش بيهوده خيالى دارد
نه همين خاطر من از تو ملالى دارد هيچکس نيست درين پرده که حالى دارد

صورت حال درين پرده نديدست کسى
نه چنين صورت حالى بشنيدست کسى

از جفاى تو به تنگم دل سنگى تا کى نيستى خانهٔ مور اين همه تنگى تا کى
گاه روبه‌صفتى گاه پلنگى تا کى اى دغل با من يکرنگ دورنگى تا کى

اين چه رنگيست که گه شيشه و گه سنگ شوى
هيچ رنگى به ازين نيست که بى‌رنگ شوى...