فقيرالله لاهور متخلص به ”آفرين“ از شاعران سدهٔ دوازدهم هجرى در هند است که هم در عهد خود نام‌آور بود. او به‌جز آفرين ديگرى به‌نام شمس‌الدين مشهدى و نيز آفرين ديگر به اسم ميرزين‌العابدين اصفهانى (م ۱۱۲۵ هـ) است.


حق آن است که آفرين را از شاعران تواناى هند بدانيم که هم زبان‌آورى و هم در ”خيالبندى“ و مضمون‌آفرينى چيره‌دست بود. ديوان او در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ملاحظه شد. اين ديوان داراى بيش از چهار هزار بيت غزل و مخمس و قصيده‌هائى در ستايش پيامبر و ترجيع‌بندى در ذکر مصيبت حسنين است.


اثر ديگر او منظومهٔ ”ناز و نياز“ است به بحر متقارب مثمن مقصور که موضوع آن داستان عشق هير بارانج‌هاست.


واله داغستانى که آفرين را به سال ۱۱۴۷هـ در زادگاهش ملاقات کرده و او را شناخته است، دربارهٔ وى با اعجاب و تحسين ياد نموده و گفته است که اگر او در ايران زاده مى‌شد بزرگترين شاعر عهد خود مى‌گرديد. از او است:


سخت دشوارست تعمير دل ديوان‌‌ها خانه بردوش رم سيل‌اند اين ويران‌ها
برنمى‌تابد خلل جمعيت روشندلان کى شود از خوشهٔ پروين پريشان دان‌ها
آه مظلومان اثر دارد اثر، هشيار باش نيست بى‌تعبير ظالم خواب اين افسان‌ها
حسن را در اضطراب آرد شکوه عجز عشق شمع مى‌لرزد به خويش از شوخى پروان‌ها
فيض عشرت آفرين در گردش افلاک نيست از مى بى نشأه پرکردند اين پيمان‌ها
جلوه‌هاى حسن رنگينت ندارد آفتاب ديدهٔ تصوير ريزد در تماشاى تو آب
سفله گر در اهل معنى يافت جا دورست دور مى‌پرد آخر به يک بر هم زدن گرد از کتاب
يک نسيم آشنا کافيست در تسخير ما دام از پهلوى ما گل مى‌کند چون موج آب
دل بغفلت بسته را ز اسباب هشيارى چه شود کسى بسعى آب گوهر چشم بگشايد ز خواب
در کتاب ماسوى ديدم، ندارد آفرين مصرعى غير از عنان دل کشيدن انتخاب
در دل سوخته ياد گل‌رخسارى هست کف خاکسترم آئينهٔ گلزارى هست
رفتى و بى‌تو چمن حلقهٔ ماتم گرديد هر گلى در نظرم ديدهٔ خونبارى هست
اينقدر مى‌شود از جلوهٔ خوبان معلوم عالم آئينه نيرنگى ديدارى هست
بيدلان رفته به يک گردش چشمت از خويش دهر مدهوش ز بى‌تابى بيمارى هست
چاک دامان و گريبان تو بى‌چيزى نيست آفرين در نظرت شوخ ستمکارى هست
قانون نواز وحدت دمساز هر نوائيست بيگانه هر که بينى در پرده آشنائيست
هر شاخ گل دراين باغدستى بود نگارين هر سرو اين گلستان رند برهنه پائيست
هر سبزه درين دشت خطى به خون نوشتست هر غنچه‌اى که خندد گلبانگ دلربائيست
درياب گوهر فيض در گرد سايهٔ فقر بر فرق پادشاهان اين است اگر همائيتس
هر گردباد اين دشت غمنامه فاقست هر گرد اين بيابان آشفته ماجرائيست
چون شمع زر فشاند چندانکه آب گردد در هر گداز عاشق سامان کيمياست
در مصر حسن و خوبى روشندلان عزيزند آئينه شو که يوسف مشتاق رونمائيست
يک جلوه آفرين شد در نظر به رنگى از يک بهار چون گل هر بزم را صفائيست
شعلهٔ نيرنگ حسنش تا چراغ خانه بود جلوهٔ طاوس بال آفت پروانه بود
شيشه‌امشب‌جز‌خراش نيمکش آهى‌نداشت موج صهباى تو چين جبههٔ پيمانه بود
عشرت امروز سامان غم فرداى ماست خندهٔ دندان‌نما در کشت حسرت دانه بود
در وطن صاحب هنر پامال بى‌قدرى شود با صدف اينجا گهر چون آسيا و دانه بود
آفرين عشق دوبينى‌ها محال آمد محال حرف پرويز و شکر شيرين کهن افسانه بود
جمعى نظر به مصحف رخسار او کنند کز خون دل چو ديدهٔ عاشق وضو کنند
کوثر کمند عشوه فگن خلد دام زرق مشکل که عاشقان سر همت فرو کنند
طرح نشست و خاست ندارد نماز عشق تسليم سجده‌اى است که در کوى او کنند
بى‌خارى از جهان گل عشرت نچيد کس سيراب اين چمن به نم آبرو کنند
آن کيست آفرين که ندارد هواى دوست بخت شکفته را ز خدا آرزو مى‌کنند
دلم ز غم فرسود و ريزد اشک از مژگان هنوز توتيا شد گوهر و آبست در عمان هنوز
برق جولانى که بى‌پروا از اين گلشن گذشت مى‌کند موج شکست رنگ گل طوفان هنوز
صبحدم شايد دچار آن بهشت جلوه شد از گل آئينه مى‌آيد نسيم جان هنوز
در ازل يک جلوه تيغ افشاندم شرم آلود من مى‌کند چون غنچه زخم شوق دل پنهان هنوز
در چنين وقتى که منظورست طاعت آفرين عشق مى‌بازد هوس با شاهد عصيان هنوز