ملاعبدالرزاق‌بن على لاهيجى قمى متخلص به فياض (م ۱۰۷۲هـ) از حکيمان و متکلمان مشهور در سدهٔ يازدهم هجرى و از شاگردان معروف و مقرب ملاصدراى شيراز است که سمت دامادى آن حکيم را داشته است. وى گذشت از مراتب دانش و فضل و تأليف‌هاى معروفى که در حکمت و کلام داشته در شمار شاعران مشهور عهد خود نيز بوده است. ديوانش را آذربيگدلى ”سه‌چهار هزار بيت“ و نصرآبادى به اشتباه به دوازده هزار بيت نوشته است. از اين ديوان به قدر کافى نسخه‌هائى در دست است و دو مجلد در کتابخانهٔ ملى پاريس است که نخستين مجموعه‌اى است که از قصيده‌ها و ترکيب‌ها و ترجيع‌هاى طولانى او پيرامون ۲۷۵۰ بيت در ستايش خالق و منقبت پيامبر و امامان و خاصه على‌بن ابى‌طالب به تکرار و ترکيب‌بندى در مرثيهٔ شهيدان کربلا به شيوهٔ محتشم. مجموعهٔ دوم غزل‌هاى اوست در حدود ۲۲۰۰ بيت که معمولاً لحن عرفانى اشراقى دارند و بعضى از آنها هم متضمن مدح امامان شيعه است. در شعر فياض اثر تحصيلات و اطلاعات فلسفى و کلامى او غالباً آشکار است. زبانش سالم و ساده است و پيچيدگى‌هاى کلام که از ويژگى‌هاى شعر در عصر او است کمتر در سخن به‌نظر مى‌آيد. انديشه‌هاى عرفانى و مذهبى در شعرش بسيار است: ازوست:


چون بر سر راه عدمست آنچه وجودست نابود جهان را همه انگار که بودست
بر هم زده‌ام خشک و تر هر دو جهان را آتش به ميان نيست عزيزان همه دودست
ديريست که در عشق تو محروم جهانم مشتاب به قتل من دلخسته که زودست
کس ره به سرا پردهٔ تقدير ندارد اين قفل در اين دهر به کس در نگشودست
فياض در اين نشأه کى بى‌المى نيست از سيلى محنت بدن چرخ کبودست
به هنر فخر نکردن هنر مردانست گهر خويش شکستن ظفر مردانست
بر سر کوچهٔ مردان گذرى کن کآنجا کيميا چشم به راه نظر مردانست
آنچه در مايدهٔ هر دو جهان حاضر نيست چشم اگر بازکنى ماحضر مردانست
سنگ بالين کن و آنگه مزهٔ خواب ببين تا بدانى که چه در زير سر مردانست
ميل پروازت اگر هست گرانى بگذار که سبکروحى دل بال و پر مردانست
راه پر آه بردين روش اهل دلست گام بى‌گام نهادن سفر مردانست
شجر بارور خلد که طوبى لقب است خار خشکيست که در بوم و برمردانست
بندهٔ فيض مسيحاى زمان شو فياض که به ارشاد معانى پدر مردانست
شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود نه صدف را سينه کردم چاک يک گوهر نبود
سير آتشخان‌ها کردم به بال شعله دوش آنقدر گرمى که در دل بود در اخگر نبود
گرد غم تا رفته شد از سينه دل افسرده شد پشت‌گرمى‌هاى آتش جز به خاکستر نبود
ذوق بى‌بال و پرى‌ها کارما را خام کرد ورنه در بزمش دل از پروانه‌اى کمتر نبود
جلوهٔ پرواز زنجير است بى‌ديدار گل بلبلان را بى‌تو دامى همچو بال و پر نبود
قسمت ما دو ساغر خون دل در شيشه داشت ورنه شمشير ترا تقصير در جوه نبود
سوزش دل دوش روى اشک ما را سرخ کرد بيش از اين فياض آبى اندرين گوهر نبود
ز استغناء خيالش را به ما پروا نمى‌افتد نگاهش پرتو خور گر بود برما نمى‌افتد
مه رويش گهى تاب از غضب‌دارد گه از باده به گلزار جمال او گل از گل وا نمى‌افتد
اگر سررشتهٔ کار اسيران بلا نبود سر زلف درازت اين چنين درپا نمى‌افتد
چنان هنگامهٔ بازار دامن گيريش گرمست که نوبت در قيامت هم به‌دست ما نمى‌افتد
نرنجى گر نگاهش بر رقيبان مى‌فتد فياض که تير خردسالان متصل يکجا نمى‌افتد.
ما فيض کعبه از ره ميخانه برده‌ايم سر خط مشرب از خط پيمانه برده‌ايم
اى سيل بر مگرد که در انتظار تو شد عمرها که رخت به ويرانه برده‌ايم
با ما به‌جز صفاى دو عالم نمانده است از دل غبار محرم و بيگانه برده‌ايم
هم در شيخ زدم هم ره رهبان رفتم کافر از کعبه و از دير مسلمان رفتم
عادت عکس نقيض فلکم مغلطه زد که پى درد به در يوزهٔ درمان رفتم
خنده بر سستى اميد خودم مى‌آيد از درت رفتم و اين طرفه که خندان رفم
گرچه از آمدن خويش پشيمان بودم ليکن از رفتن خود نيز پشيمان رفتم
آمد اين همه ره دست به دامان اميد ليک با پاس ادب دست و گريبان رفتم
اينکه جز لخت دلم هيچ ندادند نصيب جرمم اين بود که ناخوانده به مهمان رفتم
همدمان، منع از نماله روانيست که من بلبلى بودم و ناديده گلستان رفتم
غيرتم گرد ملالت ز وطن بيش افزود يوسفى بودم از چاه به زندان رفتم
بوى پيراهن يوسف شدم و بى‌اثرم هرزه بود اينکه من از مصر به کنعان رفتم
دورى از دوست ندانى گنه من فياض رفتم از درگه او ليک به فرمان رفتم
گريه چون گرمست زآن با ديده همدم ساختم داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم
ابر را در گريه افکندم چو طفل خردسال بس که او پيش چشم خويش ملزم ساختم
محرمى بايست تا دردى ز دل بيرون کنم لاجرم دانسته با اشک دمادم ساختم
سازگارى کرد غم فياض با من سال‌ها دور بود از مردمى من نيز باغم ساختم
گر جام مئى دارى عزم لب جوئى کن ور مهر بتى دارى فکر سر کوئى کن
اى غنچه سرى دارى در راه بتى در باز وى گل دهننى دارى وصف گل روئى کن
دانم که وفائى نيست اى چرخ ترابارى چون خاک کنى ما را در کار سبوئى کن
اى خاک هوش تا کى شد فوت نماز عشق از خون دل و ديده برخيزم و وضوئى کن
فياض در اين وادى راهيست به‌سر منزل هر چند نمى‌يابى بارى تک و پوئى کن