مولانا حکيم زلالى خوانسارى از شاعران مشهور اواخر سدهٔ دهم و ربع اول از سدهٔ يازدهم هجرى (م.ح ۱۰۲۵) و از تربيت‌شدگان حکيم و دانشمند مشهور ميرمحمدباقر داماد و از مداحان وى و شاه‌عباس و وزيرش ميرزا حبيب‌الله صدر، و به‌ويژه از نزديکان و مقربان ميرداماد و ميرزا حبيب بود و در مثنوى‌هاى خود ستايش‌هاى مبسوط از آنان مى‌آورد. دربارهٔ او گفته‌اند که خوى درويشى داشت و اعتقاد بيسار به پيشوانيان شيعه مى‌ورزيد چنانکه در ستايش هر يک از چهارده معصوم چهارده قصيده ساخت.


زلالى شاعر قصيده‌گو و غزل‌ساز و مثنوى‌سرا بود اما کارش در ساختن مثنوى‌هاى بديع چنان بالا گرفت که او را هم از عهدش منحصراً گوينده‌اى مثنوى‌سرا شناختند و اين شهرت همواره براى او باقى ماند. با اين حال از ديوان قصائد و غزليات و رباعياتش در تذکره‌ها بيت‌ها و نمونه‌هائى نقل شده است اما همهٔ آن تذکره‌ها پرست از توصيف هفت مثنوى او که به نام‌هاى ”هفت‌گنج“ و ”سبعهٔ سياره“ و ”سبعهٔ زلالى“ و ”هفت‌آشوب“ و ”هفت‌سياره“ شهرت يافته‌اند که بعد از مرگش به‌دست شيخ عبدالحسين کمره‌اى و ملاّ طغراى مشهدى به شکلى که امروز در دست است تنظيم شد و زلالى در به نظم کشيدن اين مجموعه از هفت مثنوى در حقيقت خواسته‌ است از شاعرانى چون اميرخسرو دهلوى و اميرعلى شير نوائى و عبدالرحمن جامى و خاصه اين شاعر استاد آخرى که شهرت هفت اورنگش عالمگير بود، پيروى کند.


اين نکته را بايد دانست که زلالى منظومه‌هاى خود را با نظم و ترتيب و تقدم و تأخر خاصى نسرود بلکه ظاهراً غالب آنها را با هم آغاز نموده و هرگاه چند بيتى از هر يک را سروده و ثبت کرده است و گويا نام هفت آشوب را خود بر آن ننهاده بلکه اين نام را ديگران از باب انقلابى که منظومه‌هاى زلالى در مثنوى‌گوئى پديد آورده بود بدان داده باشند امّا ”سبعهٔ سياره“ و ”هفت‌گنج“ نام‌هائى است که خود بر آنها نهاده است.


زلالى خوانسارى شاعرى نوآور بود و روشى به تمام معنى مخصوص در نحوهٔ بيان فکرهايش داشت و از اين راه ترکيب‌هائى تازه به‌وجود مى‌آورد که گاه نامفهوم و نيازمند تفسير و توجيه است. مثلاً: ”غنچه خواه دشت“ يعنى کسى که در دشت به دنبال غنچه (و يا چيدن غنچه) مى‌گشت. ـ ”مرغِ روزْ پنهان“ يعنى مرغى که به هنگام روز بيرون نمى‌آيد و پنهان است (= شب پره، خفاش). ـ ”ساقى‌خونين جگر“ يعنى آنکه به‌جاى شراب از خون جگر خويش مى‌بنوشد و خود را سقايت کند. ـ دماغ دل به فکر خام‌سوز“ يعنى کسى که انديشهٔ ناصواب کند (= خام‌انديش). ـ ”هوس پخت فضاى دشت و فرسنگ“ يعنى آنکه هوس فضاى باز فرسنگ در فرسنگ دشت را داشته باشد (اين ترکيب‌ها را در نمونه‌هائى که از شعر او خواهيم آورد، ببينيد).


گذشته از اين، تشبيه‌ها و استعاره‌ها و کنايه‌هاى زلالى هم در درياى مواجى از تخليل‌هاى دور و دراز و ايهام‌هاى دور پرواز شناورند، و گاه به چنان حدى از مطبوعى و دلپسندى مى‌رسند که کمتر سابقه دارد، مانند:


چو چشم از ناتوانى باز مى‌کرد نگاهش تکيه‌ها بر ناز مى‌کرد
ز جستن جستن او سايه در دشت چو زاغ آشيان گم کرده مى‌گشت
ز بس لبريز مهرت شد دورنم نمى‌گنجد به خونم رنگ خونم


بايد توجه داشت که زلالى در همان حال که بيت‌هاى بلند و نکته‌هاى عالى دارد، به‌علت مبالغه در آوردن ترکيب‌ها و تعبيرهاى ديرياب و تشبيه‌ها و استعاره‌هاى متخيّل و مبهم و پيچيدن به وهم‌‌هاى باريک، خواه و ناخواه‌گاه از راه راست سخنورى دور شده و بيت‌هاى ناساز سروده است. اين است که درباره‌اش گفته‌اند: ”رطب و يابس در کلامش بسيار است اما بيات بلندش از قبيل اعجاز است...“ و يا ”پست و بلند در اشعارش بسيارست“ و يا ”زلال افکارش اکثر دُردآميز است“. شرح سبعهٔ زلالى به‌نحوى که در مقدمهٔ ملاّطغرا آمده چنين است:


۱. حسن گلوسوز در عرفان و دربرداندهٔ حدود ۴۵۰ بيت در برابر مخزن‌الاسرار نظامى.


۲. شعلهٔ ديدار در عرفان و بر وزن مثنوى شريف‌مولانا در دويست و اند بيت.


۳. ميخانه در عرفان و بر وزن حديقه سنائى در سيصد و شصت و اند بيت.


۴. ذرّه و خورشيد که تمثيلى است در بيان عشق ميان ذره و خورشيد و بر وزن سبحةالابرار جامى نظم يافته است.


۵. آذر و سمندر، يا گل و بلبل بر وزن ليلى و مجنون در بيان عشق آذر و سمندر.


۶. سليمان‌نامه يا سليمان و بلقيس بر وزن اسکندرنامه نظامى در ۵۸۹ بيت.


۷. محمود و اياز در بيان عشق سلطان محمود غزنوى به غلام محبوبش اياز در نظيره‌گوئى بر خسرو و شيرين نظامى و در ۴۷۰۰ بيت.


از نمونه اشعار او است:


نزاکت بستهٔ موى ميانش عدم گم گشتهٔ راه دهانش
لبى چون غنچه لبريز از تبسم دهانى راه خنديدن در او گم
لب او گر نمى‌شد خنده‌آلود ملاحت تا قيامت بى‌نمک بود
ز مژگان ترکشى کرده حمايل همه پيکان تيرش غنچهٔ دل
پى نظاره مهر از تاب آن رو گرفته دست بر بالاى ابرو...
به مورى گفت غم ناديده مورى که مغزم را بجوش آورده شورى
بيا تا سوى دشت آريم آهنگ که دل تنگست و ديده تنگ و جا تنگ
جوابش داد مور دل شکسته به دلتنگى ميان را تنگ بسته
که اى وسعت طراز سينهٔ تنگ هوس پخت فضاى دشت و فرسنگ
مخوان افسون صحرا محملم را که وسعت تنگتر دارد دلم را
حريفى غنچه‌خواه دشت در دشت به گل مى‌گفت و گرد گل همى گشت
درين گلشن دلى خواهم شکسته ز هر بار چمن گلدسته بسته
دلى آمدشدش با چشم و سينه چو اشک تلخ مى در آبگينه
به پاسخ گفت لاله کاينچنين دل مگر رويد ترا فرسوده از گل
شبى گفتم به مرغ روز پنهان که چونى؟ گفت پيش آى و ببين هان
چنان سرخوش به وصل آفتابم که روز از شب دو چندان‌تر خرابم
ز آتش پاره‌ائى پرسيد روزى دماغ دل به فکر خام سوزى
که افلاک و عناصر در چه کارند درين ميخانه پيمان با که دارند
مرکب را و مفرد را غرض چيست اميد جوهر و قصد عرض چيست
چه سودا با نفوس و با عقول است به بازارى که بى‌رد و قبول است
به هم آميزش جان و جسد چيست ازل را دورى از وصل ابد چيست
به پاسخ گفت آن شمع شب‌افروز که اى پروانهٔ ناپخته در سوز
همه ذرات در شورند از عشق همه افراد منصورند از عشق
کنى گر از پى مورى تکاپو برى نقش پيش تا خانهٔ ”او“
دلم يک قطره اشک سرنگونست چو عاشق مى‌شود درياى خونست
کمند عشق چون گردد گلوگير کند رگ‌هاى گردن کار زنجير
به طالع بخت محتاجى برآشفت فلک را متهم کرد و چنين گفت
که يک ره بر مراد من نگشتى همه برگشتگى بخت گشتي!
قضا دادش جوابى خوشتر از نوش که اى زهر تغافل خورده، خاموش
اثرها را به هم چون رام کردند فلک را در ميان بدنام کردند
بيا گر بخت خواهى بى‌هنر باش وگرنه ساقى خونين جگر باش
(از مثنوى محمود و اياز)


همچو غنچه کار برخود تنگ گير اشک از خون جگر گو رنگ گير
بستن عهد و شکست دل خوشست خاطر خرم به زير گل خوشستژ
رفت پيشين گاهى از ويرانه‌اى سوى بازار حلب ديوانه‌اى
گرم بازى گشته با ديوانگى داده بر باد جنون فرزانگى
خرقه چون گل پاره پاره در برش مو پريشان همچو آتش بر سرش
در جگرسوزى دلش چون لاله بود بند بندش همچو نى پر ناله بود
ناگهان ديوانه شورش در رسيد بر در دکان شيشه‌گر رسيد
شيشه‌اى زآن شيشه‌ها بر سنگ زد در شکستن شيشه خوش آهنگ زد
چونکه زنگ شيشه در گوش آمدش دل درون سينه در جوش آمدش
يک به يک بر سنگ مى‌زد بى‌درنگ کز دلش بردى صداى شيشه زنگ
شيشه‌گر را زآن تماشا دل شکست دور از آن ديوانه در کنجى نشست
تند گشت و بانگ بر ديوانه زد مصلحت را آتش اندرخانه زد
اين سخن ديوانه چون از وى شنيد بر جنون افسون معقولى دميد
گفت که اى صاحب کرم معذور دار از شکستن خاطرت را دور دار
کآنچه کردم بى‌تأمل کرده‌ام شيشه را هم دل تعقل کرده‌ام
در شکست دل چون آن ديوانه‌باش بر سر هر شعله چون پروانه باش
چون زلالى قلب را در هم شکست بت شکست و خود به‌جاى بت نشست
(از مثنوى شعله‌ٔ ديدار)


اى که از کسوت صورت فردى پيرهن قالب آدم کردى
چون شود کهنه همين پيراهن جيب را چاک کنى تا دامن
برکشى از سر و دور افگنيش به کفنخانهٔ گور افگنيش
باز پيراهن ديگر پوشى گرچه اين جامه مکرر پوشى
قيد و تجريد که آثار تواند در صف جامهٔ تکرار تواند
(از مثنوى ذره و خورشيد)