ميرمحمدهاشم کاشانى پسر ميرحيدر معمائى، متخلص به ”سنجر“ مانند پدر از شاعران معروف سدهٔ دهم و يازدهم هجرى است. او بيشتر دوران شاعرى خود را در هند گذرانيده و در آنجا شهرت و اعتبار بسيار به هم رسانيده بود. ولادتش به سال ۹۸۰ در کاشان اتفاق افتاد و همانجا دوران جوانى و يادگيرى را گذراند و هنگامى که پدرش به هند مى‌رفت (۹۹۹هـ) او نوزده ساله بود و چون به بيست و سه سالگى رسيد (يعنى در سال ۱۰۰۳هـ) به سنت پدر راه هند را پيش گرفت و به ”اگره“ پايتخت جلال‌الدين اکبر رفت، و در دربار آن پادشاه ادب‌دوست پذيرفته شد.


سنجر شاعرى زبردست بود. درباره‌اش گفته‌اند که بعد از عرفى در استعاره کسى از وى بهتر نبود و او خلاف پدر که قريحهٔ تنوع پسندى نداشت، در انواع شعر طبع آزمائى کرد و قصيده و غزل و مثنوى را خوب ساخت. نسخه‌اى از ديوانش در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده شد که متجاوز از ۴۸۰۰ بيت قصيده و غزل و مثنوى دارد. مثنوى خسرو و شيرين ناتمام در ششصد بيت به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف دارد و ساقى‌نامهٔ زيبائى به بحر متقارب موسوم به ”فرخ‌نامه“ در حدود پانصد بيت دارد که در آن به ستايش آفريدگار و مناجات به درگاه او و حکمت‌گوئى و حکايت‌ها و تمثيل‌ها و اندرزها دست زده است.


قصيده‌هاى سنجر در مدح جلال‌الدين اکبر و ابراهيم عادلشاه و ميرزا جانى بيگ است. شعرش بسيار روان و پراحساس و بر شيوهٔ شاعران پيش از او خاصه گويندگان سدهٔ نهم و دهم و با کلامى پخته و منتخب است و غزل را بهتر از اقسام ديگر مى‌سرايد. ازوست:


شب به سختى جانم آهنگ برون رفتن گرفت
خواستم آهنى برآرم غيرتم دامن گرفت
نبست باک از کشتنم، ترسم پشيمانى خورد
آنکه فتواى هلاک دوست از دشمن گرفت
اى که از نقد دل و جان بى‌نصيبم ساختى
مى‌توانى ذره‌اى مهر و وفا از من گرفت
هيچ گردى خود ز راه کاروانى برنخاست
پير کنعان چون سراغ از بوى پيراهن گرفت
گرد او گردم که جز گشتن ندارد شيوه‌اى
نازم آن دل را که باج سختى از آهن گرفت
گرچه جز سنجر کسى در کشور عشقت نماند
غم خراج کشورى امسال از يک تن گرفت


تا چند دل از کوى تو خونين جگر آيد خندان رود از پيشم و با چشم ‌تر آيد
او ساده دل و خلوتيان حليه‌گرى چند تا باز از اين پرده چه آواز برآيد
از کبر نگردند بتان ملتفت کس بيچاره غريبى که به اين شهر درآيد
از ديدنت آن ذوق که دل يافت نيامد آن را که از در بى‌خبرى نو سفر آيد
برخيز و نمک پاره کن آسوده‌دلى را سنجر نه که آن مست ز درد بى‌خبر آيد
همه تن ز آتش دل چو چنار در گرفتم ز دلم خبر ندارى ز دلت خبر گرفتم
ز لب شکر فروشت به هزار حيله امشب دل و جان گرو نهاده دهنى شکر گرفتم
پر و بال مى‌نمودم به هواى بوستانى چو تو برفروختى رخ کمِ بال و پر گرفتم
دم واپسين زليخا به همين ترانه تن زد که به جذبهٔ محبت پسر از پدر گرفتم
به تلاش کوش سنجر، نشوى از اين تسلى که ز فرقدان و جوزا کُلَه و کمر گرفتم
نه بر بيگانگان تنها در خلوت‌سرا بندم به توفيق خيالت در به روى آشنا بندم
نبندم از ادب مکتوب خود بر پاى هر مرغى به او هرگه فرستم نامه بر پاى هما بندم
شود از وعده‌ات زآنگونه دست از پا فراموشم که به هر يادبوش رشته برانگشت پا بندم
ز بس ناديده وصلم گر از او نقدى به‌دست افتد نمى‌دانم کجا پيچم نمى‌دانم کجا بندم
گريبان چاک سنجر تا به کى گردد، در اين فکرم که آن ديوانه را يکچند در دارالشفا بندم
دنبال نظر چند بهر بلهوس افتم در کاسهٔ هر سفره تهى چون مگس افتم
از شش باديه راهيست به مقصد تا چند به دنبال صداى جرس افتم
در طالع من نيست برافشاندن بالى از دام گر آزاد شوم در قفس افتم
اميد که چون گرد به کويت بنشينم از راه طلب گر ز صبا باز پس افتم
سنجر ز رفيقان خردمند گسستم ترسم که شبى مست به‌دست عسس افتم
بنائى که محکم نباشد پيش مصالح‌گر آرى ز روم و ريش
مهندس شود گر به فرض آفتاب کند در ثباتش رقم بى‌حساب
کند خشت پولاد در کار او بيندايد از قير ديوار او
بدان مايه گرچه تناور شود که سرکوب سد سکندر شود
نباشد چو در اصل محکم نهاد فرو ريزد از هم به يک تندباد
خوشا عشق و مستى سرشار عشق خوش آن که سر که شد بر سر دار عشق
کسى کاو نپيچيد سر زين کمند به گيتى چو منصور شد سربلند
عروسيست تا در برآيد کرا همائيست تا بر سرآيد کرا
گر از خويش و پيوند بگسسته‌اى مخور غم چو با عشق پيوسته‌اى
به شهرى که نشناسدت هيچکس شناسائى عشق آنجات بس
چه خوش گفت داناى رنگين سخن به تعليم هشيار و مست اين سخن
که هشيار هشيار يا مست مست سخن را به هر حال آورد به‌دست
ندانى که کار سخن سرسريست سخن نايب وحى پيغمبريست
سخن اولين پايهٔ قدرتست خمير سخن مايهٔ قدرتست
سخن آسمانيست پستش مگير زبردست دان زير دستش مگير
ز هر داده شعر خداداده به سخن زاده از آدمى زاده به
برون ناشده پا ز دروازده‌اش چو يوسف جهان گيرد آوازه‌اش
چو فرزند ماند سخن يادگار وليکن نه فرزند ميراث خوار
بماند پس از مرگ گر صد هزار نيايد برو دست ميراث خوار
سخن را چنان گو که ماند ز تو به هر کس سلامى رساند ز تو
پس از مرگ فرزند از او برخورد نه دزدش برد نه ستمگر خورد
اگر پير کنعان سخن داشتى فراغى ز بيت‌الحزن داشتى
ز يوسف کجا ياد مى‌ آمدش سخن به ز اولاد مى‌آمدش
چو هستت سخن در ميان يادگار چه غم گر ندارى پسر در کنار
سخن هر کجا مى‌روى يار تست همين است جنسى که دربار تست
که هر جا خطاب گرامى دهند به شاعر اميرالکلامى مى دهند
يکى وحى مطلق بود شاعرى که شاگردى حق بود شاعرى
خدائى که اين انجمن آفريد نخستين شنيدم سخن آفريد
سخن علت غائى آدميست ز ما تا به حيوان تفاوت هميست
(از فرخ‌نامه يا ساقى‌نامهٔ سنجر)