حکيم رکناى کاشانى، رکن‌الدين مسعود پسر حکيم نظام‌الدين على، متخلص به مسيح و مسيحى، از پزشکان و شاعران معروف سدهٔ دهم و يازدهم هجرى است. خاندانش از ديرباز پيشهٔ پزشکى داشت و پدرش حکيم نظام‌الدين على در عهد پادشاهى شاه‌طهماسب صفوى سه سال طبيب ديوان بود و پس از چند سال که از شعل دربارى کناره گزيد باز در دوران پادشاهى محمد خدابنده (۹۸۵-۹۹۶) عهده‌دار همان مقام گشت. وى شعر نيز مى‌سرود و غير از رکن‌الدين مسعود دو پسر ديگر داشت به‌نام: نصيرالدين (حکيم نصيرا) و قطب‌الدين (حکيم قطبا).


رکن‌الدين مسعود از آغاز جوانى پزشکى و شاعرى را با هم جمع کرده بود و در اين هر دو فن شهرت داشت. او که تفاوت سنى بزرگى با شاه‌عباس نداشت به خدمت او پذيرفته شد و در پيشگاه وى ”کمال قرب و نسبت به هم رسانيد چنانکه از کثرت تقرب در سفر و حضر هميشه در رکاب دولت و سعادت به‌سر در خدمت مى‌ايستاد“.


فخرالزامانى اوقات جوانى مسيح را همراه با باده‌گسارى و بى‌پروائى توصيف کرده و گفته است که تا در مجلس شاه‌عباس به بديهه‌گوئى و هم‌جامى با معاشر فرمانرواى خود مى‌گذراند و چون به خانه مى‌رفت و ساغرکشى و کتابخوانى و شعرگوئى مى‌پرداخت و در همين مدت اقامت در ايران به نظم منظومه‌اى به استقبال از خسرو و شيرين به‌نام شاه‌عباس سرگرم بود که از باب رعايت ادب نسبت به حکيم نظامى آن را ”مجموعهٔ خيال“ ناميد، و در همان حال هم قصيده‌هائى در ستايش پيامبر و امامان مى‌سرود، چنانکه ”مجموع شعرهائى که در ايران ساخت بهشت هزار بيت رسيد“.


حکيم رکنا پس از مدتى که در ملازمت و منادمت شاه‌عباس گذرانيد، به اغواى حاسدان از چشم آن شهريار افتاد و او که رنجيده‌خاطر بود آهنگ بيرون رفتن از ايران کرد.


رکنا بعد از ورود به هندوستان به اگره رفت و به يارى ميرزاجعفر آصفخان به حضور جلال‌الدين اکبر بار يافت. بعد از چندگاه از اگره به آله‌آباد سفر کرد و در شمار درگاهيان شاهزاده سليم (=جهانگير) درآمد و با آو به اگره بازگشت ليکن در آنجا نماند و از آنجا هم دير نماند و بار ديگر راه درگاه جانگير در پيش گرفت و از حدود سال ۱۰۲۳ ملازمت زمانه‌بيگ مهابت‌خان که پيش از اين چندبار به نامش بازخورده‌ايم، اختيار نمود و با او در تته‌واجمير به‌سر برد، سپس در درگاه جهانگير پادشاه پذيرفته شد. و پس از او در خدمت جانشينش شهاب‌الدين شاه‌جهان (۱۰۳۷-۱۰۶۸ هـ) گذراند.


تا آنکه به سال ۱۰۴۱ به قصد زيارت مکه و مشهد از شاهجهان اجازهٔ سفر خواست. از هند به مشهد و از آنجا به کاشان و اصفهان رفت ولى چون از جانب‌ شاه‌صفى (۱۰۳۸-۱۰۵۲هـ) توجهى بدو نشد به شيراز و کاشان سفر نمود و همانجا ماند و چون از ستايشگران دودمان گورکانى بود او را در بيشتر سال‌ها به انعامى ياد مى‌کردند و او همچنان در زادگاه خويش به‌سر مى‌برد تا به سال ۱۰۶۶هـ بدرود حيات گفت.


مسيح‌ از شاعران پرکار بود، چنانکه عدد بيت‌هاى او را تا صد هزار نوشته‌اند. علت آن است که زود شروع به شاعرى کرد و عمرى دراز يافت و توفيقى چنين حاصل نمود. سه ديوان فراهم آورد، يکى در ايران و دو در هند. سخن او با آن همه پرکارى استوار و يکدست و کلامش منخب و خالى از عيب و مقرون به انديشه‌هاى ژرف است. زبانى فصيح و بيانى روان و خالى از هرگونه تعقيد و استادانه و همراه با خيالات بسيار باريک و دقيق و مضمون‌هاى عالى و نازک دارد که از بس در بيان آنها مهارت به کار رفته آسان يا به‌نظر مى‌آيند ولى معلوم نيست که اگر به‌دست رکناى مسيح نمى‌افتاد چنين جاندار و پرحالت از کار درمى‌آمدند.


از ديوان و مثنوى‌هاى او نسخه‌هاى متعدد در ايران و انيران موجود است و نسخه‌اى از آن را که ناتمام و ناقص است، در کتابخانهٔ ملى پاريس و نسخه‌اى ديگر را در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده شده و براى آنکه هر سه ديوان قصيده‌ها و غزل‌ها و رباعى‌ها و قطعه‌هايش نظم کامل يابد مقابلهٔ چند نسخه از آنها لازم است. مجموعه‌اى از سه مثنوى او يعنى مجموعهٔ خيال (در برابر خسرو و شيرين) و ساقى‌نامه و منظومه‌اى در برابر محزن‌الاسرار و مثنوى ديگر به اسم: ”رام و سيتا“ (در برابر خسرو و شيرين) و مثنوى ديگرى به‌نام ”قضا و قدر“ در کتابخانهٔ موزهٔ بريتانيا ديده شد. کلياتش به حق شايستهٔ تتبع و نشر است.


از حکيم رکنا پسرى به‌َنام محمد حسين در جوانى درگذشت. اين محمدحسين شاعرى خوب بود و غزل‌ را نيک مى‌ساخت.


نکته‌اى که دربارهٔ حکيم رکنا شايستهٔ گفتن است حسن خلق و رفتار نيکش بود. ميرزا محمدطاهر نصرآبادى نوشته است که ”چند مرتبه فقير به خدمت او رسيده حقا که مَلَکى بود در لباس بشر. سخنان حکيم و اعراضش از زندگانى دربارى و نديمى پادشاه گوياى اين حقيقت است. وى ميان سخن‌شناسان عهد مقامى والا داشت. ميرزا صائب تبريزى که به قولى شاگرد حکيم رکنا بود، نامش را در پايان غزلى که به استقبال از حکيم ساخته بود بدينگونه با احترام و بزرگداشت آورده است:


اين آن غزل حضرت رکناست که فرمود پاى ملخى پيش سليمان چه نمايد


از او است:


رفتم از کويش روم راه عدم پيدا نبود ز آن دهن گفتم بپرس آن نيز هم پيدا نبود
شب مؤذن ماند خامش تا طلوع صبحدم کز هجوم دود آهم صبحدم پيدا نبود
چون سکندر خواستم آئينه از جام شراب در ميان جام مى پيدا و جم پيدا نبود
بس که مى‌رفتم سبک در راهش از بيم رقيب سر به‌ سر بر خاک يک نقش قدم پيدا بنود
حشمتى در وحدت خود داشت معشوق ازل آن زمان آن کثرت خيل و حشم پيدا نبود
بس که از حيرت برويش چشم شوقم بازماند همدمم در ديده پيدا بود و دم پيدا نبود
دوش رفتم تا طواف کعبهٔ کويش کنم از هجوم خيل نامحرم حرم پيدا نبود
با قناعت سير مى‌گشتند اهل دل مسيح نام دينار و نشانى از کرم پيدا نبود


در اميد و بيم سرد و گرم ايامم هنوز پخته مغزم چو خورشيد و چو مه خامم هنوز
سير هر کامى به هرگامى که گوئى کرده‌ام گو بيا که بنگر که بگشوده ز هم گامم هنوز
با وجود آنکه عالمگير چون اسکندرم اندرين ظلمات نشنيدست کس نامم هنوز
همچو ماهى دم به دم بر تابه بريانم ولى بر نياوردست صياد من از دامم هنوز
شمع گيتى گشت روشن شام من ناريک ماند ظرف گردون گشت خالى پرنشد جامم هنوز
گرچه در خون مى‌تپد چون مرغ روز و شب ياد تمکين تو دارد مست آرامم هنوز
من صلاى درد بر عالم زدم ليکن ز ثقل گوش اهل عافيت نشنيده پيغامم هنوز
صد هزاران ساله ره ز آنسوى آغاز آمدم من که در راه تو پيدا نيست انجامم هنوز
سيل اشکم آب دريا برد و من آتشم در ميان آب کوثر دوزخ آشامم هنوز
کى توانم چون مسيح آزاد بودن از نياز در کمند زلف آن سرو گل‌اندامم هنوز


امشب که ما و شمع حريفانه سوختيم تا صبح داغ بر دل پروانه سوختيم
نگريختيم از نفس شعله چون شرار کرديم پاى محکم و مردانه سوختيم
اى سيل اشک از اميد شعله زد تو خانه کن خراب که ما خانه سوختيم
روشن نگشت راز و چراغ مراد مرد اين شمع را تمام به افسانه سوختيم
ناسور شد تمام به يک حرف او مسيح اين داغ‌ها که بر دل ديوانه سوختيم
شب خيالش از دلم ستانه مى‌آيد برون کافر بد مست ز آتشخانه مى‌آيد برون
بس که دشمن خيز شد آب و هواى خانه‌ام گر دورن رفت آشنا بيگانه مى‌آيد برون
از سيه بختى به هر منزل که جا کردم دو روز حسرت از بوم و بر آن خانه مى‌آيد برون
کهنه شد افسانهٔ فرهاد اکنون دورماست در جهان هر روز يک افسانه مى‌‌‌‌آيد برون
مى‌تواند چشم او کار دلم کردن تمام مست خوب از عهدهٔ ديوانه مى‌‌آيد برون
در جهان هر غم که بيرون کرد سر از گوشه‌اى نيک چون ديدم به من همخانه مى‌‌آيد برون
گر بکارد دانه‌هاى اشک گرم خود مسيح خوشه‌هاى شعله از هر دانه مى‌آيد برون
غمزه‌ات با خلق اگر پنهان زبانى داشتى کشتهٔ ناز تو بودى و هر که جانى داشتى
هيچ دل بى‌زخم ناسورى نزادى از ازل گر قضا مانند ابرويت کمانى داشتى
اى تن بد روز چون گرد از درش برخاستى در زمين چون خو گرفتي؟ کآسمانى داشتى
اى نفس از مصر جان بى‌بوى يوسف مى‌رسى پيش ازين گاهى خبر از کاروانى داشتى
اى زبان از حيرت ديدار خاموشيت چيست گاه با خود ماجرائى داستان داشتى
دل قوى دار دل بى‌صبر و دل کاندر ميان گم نمى‌گردى که از داغش نشانى داشتى
بى‌زبانى‌هاى خود را عرض کردى از مسيح در طريقى بى‌زبانى خوش زبانى داشتى
از دود دلم زلف صبا در گرهست خون در رگ نافهٔ خفا در گرهست
اين رشتهٔ جان که در تنم خفته چو شمع در هر عضوى جدا جدا در گرهست
سرپنجه زبون شد و دليرى هم رفت روباهى ما زود چو شيرى هم رفت
ايام شباب عطسه‌اى بود و گذشت خميازهٔ عمر بود پيرى، هم رفت
روزى که مرا زين ده ويرانه برند تابوت مرا عاقل و ديوانه برند
اين نقل مکانيست که بيماران را زين خانهٔ بدشگون بدان خانه برند
آنانکه ز يکديگر جگر ريش‌ترند قومى پس‌تر قبيله‌اى پيش‌ترند
در غربت مرگ بيم تنهائى نيست ياران عزيز آن طرف بيش‌ترند
من باده ز کوى مى فروش آوردم مغز سر عقل را به جوش آوردم
تا بى‌تو چو خار و خس بسوزم خود را خود رفتم و خار و خس بدوش آوردم
اى خواجه که رخ چو بدر آراسته‌اى تا درنگرى چو ماه نو کاسته‌اى
امروز بکش باده که فردا چون گرد از دامن روزگار برخاسته‌اى