ملک‌الشعرا ميرزا ابوطالب کليم کاشانى مشهور به ”طالباى کليم“ که او را ”خلاق‌المعانى ثانى“ خوانده‌اند، از شاعران معروف سدهٔ يازدهم هجرى است. اصل او را بيشتر تذکره‌نويسان از همدان دانسته‌ و گفته‌اند که چون در کاشان اقامت داشت به کاشانى معروف شد. وى دانش‌هاى زمان را در کاشان و شيراز آموخت و هم در آغاز جوانى، به عهد پادشاهى جهانگير (۱۰۱۴-۱۰۳۷) به هند رفت و در بيجاپور ملازمت شاهنوازخان را فراچنگ نياورد بلکه در اين راه چندى اين‌سوى و آن‌سوى دويد.


به هر حال کليم پس از مرگ شاهنوازخان (۱۰۲۸هـ) به عراق بازگشت امّا چنانکه از يک غزل‌ مشهورش برمى‌آيد از اين رفتن دل خوشى نداشت و مى‌گفت:


ز شوق هند زآنسان چشم حسرت بر قفا دارم
که روهم گر به راه آرم نمى‌بينم مقابل را
اسير هندم و زين رفتن بيجا پشيمانم
کجا خواهد رساندن پرفشانى مرغ به سمل را
به ايران مى‌رود نالان کليم از شوق همراهان
به پاى ديگران همچون جرس طى کرده منزل را


و همين پشيمانى از سفرى که در پيش گرفته بود باعث گرديد که بيش از دو سال و اندى در ايران نماند و به هندوستان باز گردد. اين بار کليم ملازمت ميرمحمد امين ميرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح‌الامين اختيار کرد و پس از چندگاه در آغاز پادشاهى شاه جهان (جلوس در ۱۰۳۷ هـ) بدين پادشاه تقرب جست و محل توجه و عنايت او گرديد و سرانجام خطاب ملک‌الشعرائى يافت. در اواخر عمر کليم به درد پا دچار شد. و اينکه نصرآبادى گفته ”در آخر کوفتى به هم رسانيده رخصت توطن در کشمير يافت“ اشاره‌اى است به همين بيمارى. کليم به همراه شاه‌جهان به کشمير رفت و آن سرزمين را براى واپسين جاى اقامت برگزيد ولى وابستگى او به درگاه شاه‌جهان با اين گوشه‌گيرى از ميان نرفت بلکه او در آن سرزمين مقررى سالانه‌اى از دربار داشت و همچنان شاعر برگزيدهٔ شاه‌جهان و ستايشگر او بود و در آنجا به نظم ”پادشاه‌نامه“ يا ”فتوحات شاه‌جهانى“ اشتغال داشت. تا در ۱۰۶۱ درگذشت و همانجا در کنار گور سليم تهرانى و قدسى مشهدى به خاک سپرده شد.


وى مردى نيکو نهاد و گشاده‌دست بود. نوشته‌اند که هر چه از انعام‌ها و صله‌ها درمى‌يافت ”صرف‌فقرا و اهل کمال مى‌کرد“، با شاعران هم‌طراز خود با محبت و مهر خاص رفتار مى‌نمود چنانکه در آئين‌هاى دربارى زير دست قدسى مشهدى مى‌ايستاد و کسى را به حربهٔ شعر نيازرد و مذمت نمى‌کرد و در طلب نان توسل به هر کس را جايز نمى‌شمرد، همتش والا و تعلقش به زخارف دنيوى براى پر کردن پيمانهٔ حيات بود، در عين حاجت چشم بر مال اغنيا نداشت و کشيدن بار منت احسان را بر دوش جان رنجى روح‌فرسا مى‌شمرد.


کليم شاعرى پر سخن بود. مجموع شعرهاى او را تا ۲۴۰۰۰ بيت نوشته‌اند و کامل‌ترين نسخهٔ کليات او (نسخهٔ کتابخانهٔ ملى پاريس) در حدود نه هزار و پانصد بيت بيشتر ندارد و اگر آن را با ظفرنامهٔ شاه‌جهانى او که پانزده هزار بيت است يکجا نهيم همان يا اندکى بيشتر از آن مى‌شود که گفته‌اند. از ديوانش نسخه‌هاى خطى متعدد وجود دارد و چند بار به طبع رسيده و ظفرنامهٔ شاهجهانى او که به بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف است در نسخه‌هاى موجود گاه پادشاه‌نامه و شاهنشاه‌نامهٔ کليم نيز ناميده شده است.


کليم در همهٔ انواع شعر طبع‌آزمائى کرده است ولى مهارت و شهرت او در غزلسرائى است. در مثنوى‌هايش زبانى ساده و گاه دور از انسجام و استوارى دارد و واژه‌هاى هندى را هر جا که ذکر حرفه‌ها، صنعت‌ها، منظره‌ها، گياهان، گل‌ها و درختان لازم بود به‌کار برده و در اين راه بسى بيشر از ديگر شاعران پارسى‌گوى که به هند مى‌رفته‌اند اثر‌پذيرى خود را از آن سرزمين و زندگى کردن در آنجا نشان داده است. وى همين زبان ساده را در قصيده‌هاى خود نيز به‌کار داشته ليکن در اين مورد سر و کارش با آفرينش مضمون‌ها و تعبيرات خيالى و استعمارى در بيانى نزديک به زبان گفت و گو است، خواه در مدح و خواه در بيان حالات روحى خود و خواه در وصف‌هاى طبيعى. مبالغه‌هاى کليم در اين قصيده‌ها خاصه آنجا که سخن از ستايش پادشاه کم سابقه است.


اما مهارت و شهرت عالمگير کليم در غزل‌هاى اوست که در آنها زبان ساده و گفتارى روان و سختى استوار را با مضمون‌هاى غالباً تازه معنى‌هاى بديع و ناگفته که از انديشه‌هاى غنائى و حکمى و اجتماعى برخاسته است همراه کرده، اما اين زبان ساده و روان او در غزل‌هايش بيشتر از انواع ديگر شعرهايش واژه‌هاى برگزيده و محکم و ”خوش‌تراش“ دارد. او خود به اين معنى آفرينى‌هاى ”خوش‌ادا“ خويش توجه دارد و مى‌داند قدر زحمتى را که در اين راه تحمّل مى‌کند تنها شاعران همپايهٔ او مى‌شناسند. سعى وى در آن است که از غير معنائى برندارد، و اگر چه ديگر شاعران دورانش هم اين دعوى را دارند ولى کليم اگر اين دعوى را به صدق تمام نکرده باشد راستى قولش در اين راه بر ناراستى مى‌چربد چنانکه حتى از دوباره‌گوئى معنى‌هاى خود نيز گريزان است. وى در ارسال مثل و يا آوردن مصراع‌ها و بيت‌هائى که حکم مثل داشته باشد بسيار توانا است و اگر چه اين هنر در عهد وى ويژهٔ او نبود اما کليم و چند تن ديگر در اين هنر نمائى مهارت خاص دارند. ازوست:


ابر را ديديم چون ما چشم گريانى داشت
برق هم کم‌مايه بود از شعله سامانى نداشت
با مسيحا درد خود گفتيم پر سودى نکرد
زآنکه چون بيمارى چشم تو درمانى نداشت
سينهٔ ما هيچگه بى‌ناوک جورى نبود
اين مصيبت‌خانه کم ديدم که مهمانى نداشت
لذت رو بر قفا رفتن چه ميداند که چيست
هر که در دل حسرت برگشته مژگانى نداشت
از در و ديوار مى‌باريد بلا در راه عشق
يک سرابم پيش ره نامد که طوفانى نداشت
نامه‌ام را مى‌برى قاصد زبانى هم بگو
خامه شد فرسوده و اين شکوه پايانى نداشت
مايهٔ حزنست هم بيتم ز سوز دل کليم
هيچ محنت ديده چون من بيت احزانى نداشت


نيلگون شد فلک از تيرگى اخترما گردد آئينه سيه‌تاب ز خاکستر ما
بى‌کسانيم گذارى بسر ما که کند مگر از گريه گهى بگذرد آب از سرما
نه تذرويم و نه طاوس چه درمايدست که پرد ديدهٔ دام از پى بال و پر ما
روى گرمى چو نبينيم به کس وانشويم نخل موميم و به‌جز شعله نچيند بر ما
اى دل انگار که چون تيغ به بند افتاديم بهتر آنست که ظاهر نشود جوهر ما
نشأه از باده نديدم و طرب از مستى خاک محنت زده‌اى بود گل ساغر ما
اشک اختر همه از ديدهٔ گرودن بچکد مصلحت نيست که دودى بکند مجمرما
پيش اين جوهريانى که در اين بازارند قيمت رشته فزون‌تر بود از گوهر ما
نيست دور از اثر طالع پست تو کليم که به چاه افتد اگر سير کند اختر ما


پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
وضع زمانه قابل ديدن دوباره نيست رو پس نکرد هر که از اين خاکدان گذشت
در راه عشق گريه متاع اثر نداشت صدبار از کنار من اين کاروان گذشت
از دستبرد حست تو بر لشکر بهار يک نيزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
طبعى به هم رسان که بسازى به عالمى يا همتى که از سر عالم توا گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جزين نبود آن سر که خاک شد به ره از آسمان گذشت
در بند نام ماند اگر از نشان گذشت در کيش ما تجرد عنقا تمام نيست
چشم از جهان چوبستى از آن مى‌توان گذشت بى‌ديده راه اگر نتوان رفت پس چرا
آن هم کليم با تو بگويم چسان گذشت بدنامى حيات دو روزى نبود بيش
روز دگر بکندن دل رين آن گذشت يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
گر تمناى تو از خاطر ناشاد رود داغ عشق تو گلى نيست که برباد رود
نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل تشنه را آب محالست که از ياد رود
نتوان از سر او برد هواى شيرين لشکر خسرو اگر بر سر فرهاد رود
کاش چون شمع همه سر شود اعضاء کليم تا سراسر به ره عشق تو بر باد رود
نه همين مى‌رمد آن نوگل خندان از من مى‌کشد خار درين باديه دامان از من
با من آميزش او الفت موجست و کنار روز و شب با من پيوسته گريزان از من
گرچه مورم ولى آن حوصله با خود دارم که ببخشم بود ار ملک سليمان از من
قُمرى ريخته بالم به پناه که روم تا به کى سرکشى سرو خرامان از من
به تکلم به خموشى به تبسم به نگاه مى‌توان برد به هر شيوه دل آسان از من
نيست پرهيز من از زهد که خاکم بر سر ترسم آلوده شود دامن عصيان از من
اشک بيهوده مريز اين همه از ديده کليم گرد غم را نتوان شست به طوفان از من
از راز دو کون گر کس آگاه افتد چون جادهٔ سر به راه در راه افتد
بيچاره به تنگناى دنيا چه کند مانند شناورى که در چاه افتد
چون لاله خوريم آتش خرمن خويش ما خود شده‌ايم خار پيراهن خويش
ما را به دو جرعه ساقى از خود برهان تا چند به‌سر بريم با دشمن خويش


ز بار منت احسان اگر آگه شوى دانى
که هر کس دست بخشش بسته‌تر دارد کرم دارد
به از دل خلوتى خواهم که پنهان سازمش آنجا
که از مژگان او چو سبحه دل‌ها ره به هم دارد