على نقى کمره‌اى که به اسم خود ”نقى“ تخلص مى‌کرد، از شاعران سدهٔ دهم و يازدهم هجرى است. ولادتش به سال ۹۵۳ در کمره اتفاق افتاد اما نشو و نمايش بيشتر در کاشان بود و دانش‌هاى زمان را همانجا فرا گرفت و بر اثر تحصيلات ژرف علمى ”به غايت فاضل کامل محقق مدقق“ به بار آمد و گذشته از دانش‌هاى رسمى زمان در تصوف و عرفان تحقيق داشته و موحدى قائل به وحدت وجود بوده است.


نقى بعد از کسب دانش‌هاى ادبى و نظرى در کاشان و معاشرت‌هائى که در آنجا با شاعران معروفى مانند محتشم و وحشى داشت، به اصفهان رفت و در آن شهر بود که اوحدى بليانى به تکرار او را ديده و با وى مشاعره‌ها داشته و ميان آن دو کمال اتحاد و يگانگى برقرار بوده است.


وى در اصفهان با پيشهٔ شاعرى مى‌زيست و به يکى از رجال عهد شاه‌عباس به‌نام حاتم‌بيگ اختصاص و وظيفه‌اى سالانه از او داشت که تا چند سالى پس از مرگ آن بزرگ بدو مى‌دادند. حاتم‌بيگ چند تن از شاعران زمان را در کنف حمايت داشت مانند همين على‌نقى کمره‌اى و ميرزاملک‌مشرقى.


از وى پسرى ابوالحسن نام در جوانى به سال ۱۰۱۵ درگذشت و نقى را چنان سوگوار ساخت که مرثيه‌اى جانسوز در رثاء او پرداخت و ”ديگر کمر حيات نتوانست راست کرد“ و بعد از اين واقعه بيشتر در موطن خون کمره به‌سر مى‌برد تا به سال ۱۰۳۰درگذشت.


وى را همهٔ نويسندگان احوالش به نيک‌خوئى و صفا و انصاف و نيک رفتارى با خاص و عام وصف کرده و سليقه‌اش را در سخنورى ستوده‌اند. سخنش روان و دور از ابهام‌ها و تعقيد‌هاى لفظى و معنوى است. مقصود خود را به‌سادگى و رها از هرگونه تکلف بيان مى‌کند. هم قصيده‌سرا است و هم غزلگوى، و اگر چه تعليمات مدرسه‌اى او در کلامش بى‌تأثير نمانده است ولى در غزلش شور و حال و بيت‌هاى مضمون‌دار پرمعنى بسيار است. قصيده‌هايش در ستايش پيامبر و امامان و شاه‌عباس اول و حاتم‌بيگ و مرشدقليخان و امام‌قلخان و بعضى ديگر از سران عهد شاه‌عباس است.


از اثرهاى او نخست تلخيصى است از قسمت متقدمين از خلاصةالاشعار ميرتقى‌الدين کاشانى که از اين راه تذکره‌اى نو پديد آمده است. دوم ديوان قصيده‌ها و ترکيب‌ها و غزل‌ها و قطعه‌ها و رباعى‌هاى او است که از پنج‌هزار بيت درمى‌گذرد و از آن نسخه‌هائى در ايران و انيران پراگنده است، در ديوانش جز آنچه گفته شد معما و مرثيه و تاريخ نيز ديده مى‌شود.


بعضى از مؤلفان، به‌سبب تشابه اسمى، اين ”نقى“ شاعر را با عزالدين على‌النقى مشهور به شيخ‌على‌نقى طغائى کمره‌اى عالم بزرگ دين (م ۱۰۶۰) اشتباه کرده‌اند.


ديوان نقى متجاوز از چهار هزار بيت قصيده و غزل و رباعى دارد با مقدمه‌اى به نثر خطاب به امام‌قليخان والى فارس. از ديوان ”نقى“ است:


تا پيش تو باد آورد اين خسته روان را بستم به سر انگشت صبا رشتهٔ جان را
از ديدهٔ ما اشک روان کرد چو برخاست سروت که نشاند از حرکت آب‌روان را
تير مژه از جوشن جان صاف برون شد تا کرد بلند ابروى او تير و کمان را
برداشتن ديده از آن روى چو خورشيد شرطست که در چشم کند تيره جهان را
درد دل من صعب و نفس سوخته مشکل کز سينه به بالا برد اين بار گران را
پيش تو نقى اينقدر از قصهٔ دوشين دانست که مى‌سوخت سخن کام‌روان را
چندان دلم به پرسش چشم تو شاد نيست داند که بر تواضع مست اعتماد نيست
ناقابل است حسن تو را خال عارضى مقبول نيست بنده که آن خانه‌زاد نيست
بختم به زير دامن حرمان چراغ عيش آن شب کند نهفته که آسيب باد نيست
ناکاميم نگر که ز بعد زمان هجر شادم که ذوق روز وصالم به ياد نيست
چشم نقى سفيد شد از انتظار تو جز عکس خال روى تو به روى سودا نيست
من از کجا و گزيدن لب شکرخايش که خون شود دل انديشه در تمنايش
خورد هوس همه جا دور باش غمزهٔ او رود بلا همه جا پيش پيش بالايش
امل ز باده‌پرستان لعل ميگونش اجل ز گوشه‌نشينان چشم شهلايش
از آن به مهر تو اجزاء پيکرم ببرند که کرد جذب خيال تو حفظ اجزايش
کشد به پوست از آن نافه مشک را که شدست ز تازبانهٔ رلفت سيه سراپايش
به وادى‌ئى که فشانى کلالهٔ مشکين چو نافه بوى دهد خارخشک صحرايش
سياه خامى مجنون کند به ليلى عرض که کرد ظاهر و باطن احاطه سودايش
بهشت آيد و گل در ره نظر ريزد قدم نهى چو نقى در ره تماشايش


ما متاع زهد و تقوى را به آب افگنده‌ايم
خويش را چون عکس ساقى در شراب افگنده‌ايم
با لبش صد حرف موقوف تمنائى و ما
عقده‌ها بر رشتهٔ عيش از حجاب افگنده‌ايم
غم مخور اى دل که امروزست يا فردا که ما
شاهد مقصود را از رخ نقاب افگند‌ه‌ام
غير با او در شکر خواب است شب‌ها تا به روز
ما به بيدارى نمک در چشم خواب افگنده‌ايم
تا ز جور بى‌حساب او نقى لب بسته‌ايم
ما جزاء خود به بازار حساب افگنده‌ايم


به لب بگو که در آشتى فراز مکن تو هم نگاه بر آن چشم فتنه‌ساز مکن
فداى نيم نگاه تو جان و دل کرديم تو هم مضايقه با ما به نيم‌ناز مکن
فرشته‌اى تو و کس ظن بد نخواهد برد به اين بهانه ز عشاق احتراز مکن
به يک سخن که نهانى به مدعى گوئى ره هزار حکايت به خويش باز مکن
خوشست ناز ولى لذتش ز استعناست به يک نياز که بينى هزار ناز مکن
بسوخت جان جهانى ز آه و نالهٔ تو مکن مکن نقى اين آه جانگداز مکن
قطرهٔ خونى که ريزد ديده بر ياد گلى در هوا گيرد پروبالى و گردد بلبلى
هر شرر که افتد کافتد ز آه آتشينِ دل، شود داغدل پروانه‌اى بر ياد شمع محفلى
در وى آيد جان‌سوزانى و مجنونى شود سايه‌اى کز من فتد بر خاک در سر منزلى
قامت و رخسار و زلفى دان که گرديدست خاک در چمن هرجاست سروى يا گلى يا سنبلى
چشم عبرت بين اگر در باغ بگشائى نقى هر طرف بينى ز دست عشق او پا در گلى
پرسيد که کيست هم‌وثاقت همه شب چون مى‌گذرد در اشتياقت همه شب
با وصل و فراق تو چه روزى چه شبى وصلت همه روزست و فراقت همه شب
بى‌تابى تن ز پيچ و تابش پيداست بى‌ظرفى دل ز اضطرابش پيداست
راز دل پرعشق نگردد ظاهر تا شيشه بود نيمه شرابش پيداست
بى‌حوصلگيست اين که سالک ناگاه خواهد شود از حقيقت کار آگاه
وامانده بود راهروى کاو هر دم پرسد خبر از دورى و نزديکى راه